ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 50
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 636 Awards: روح دلیر
تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47
Warrior King . Legendary Hero
|
 |
« پاسخ #4 : 24 بهمن 1388,ساعت 02:43:33 » |
|
فصل چهارم
به تدریج که کشاورزی زاکائوس گسترش می بافت من و او کمتر همدیگر را می دیدیم. من معمولا" در یکی از انبارها مشغول فهرست برداری, نظارت بر کالا یا کنترل صورت حساب ها بودم. او هم همیشه در حال رفتن از یک مزرعه به مزرعه ای دیگر بود تا مباشران را در حل مشکلات بسیارشان یاری کند و بیشتر اوقات حقیقتا" همراه با کارگران در مزرعه زحمت می کشید. او مرد خوشبختی بود و کارش را دوست داشت. از آنجایی که هر دوی ما مجرد بودیم شبها همیشه با هم شام می خوردیم و از ساعت های استراحت برای گفتگو دربارۀ پیشرفت کارها و برنامه ریزی برای آینده استفاده می کردیم. یک شب را هرگز فراموش نمی کنم. شبی که آقا به طرز عجیبی ساکت بود و در حالی که ذره ذره غذایش را می خورد, فقط با یک تکان سر به صحبت های من توجه نشان می داد. این رفتار غیر عادی آن قدر ادامه پیدا کرد تا این که من دیگر نتوانستم آن را تحمل کنم. " زاکائوس , موصوع چیست؟ " او سرش را بلند کرد و با بی اعتنایی به من خیره شد اما حرفی نزد. ادامه دادم " برای یکی از مزارع اتفاقی افتاده است؟ شما امروز کجا بودید؟" به نرمی پاسخ داد:" سمت شمال." " مزرعه ی پنبۀ روبن(1) و مزرعۀ نیشکر جاناتان(2) چطور کم آبی را تحمل می کنند؟" " خیلی خوب, خیلی خوب. پیش بینی می شود محصول هر دوی آن ها از سال گذشته بیشتر باشد." آن وقت دوباره سکوت برقرار شد. من قبلا" هرگز چنین رفتاری را از او نسبت به خود ندیده بودم. بالاخره پرسیدم:" شما بیمارید؟" سرش را تکان داد و دوباره سکوت کرد. من آدم لجبازی هستم. بنابراین تصمیم گرفتم او را به حال خود بگذارم. اما با نگرانی تا طلوع خورشید پشت آن میز نشستم تا او سرانجام با من درد دل کند. انتظار من طولانی نبود. ناگهان زاکائوس با ناله ای دردناک کتانی اش را بالا کشید تا پاهای لاغر بچه گانه اش دیده شوند. فریاد زد:" ژوزف, به من نگاه کن! این نقص وحشتناک برای بدن یک مرد را ببین! به این سر توجه کن. اندازۀ آن برای دو نفر کافی است و کچلی رو به افزایش است. این شانه ها , بازوها و سینۀ گرد عجیب را ببین و آن وقت نگاه کن, به این نی های لاغر ضعیف نگاه کن که باید این همه زشتی را تحمل کنند. واقعا" که من برای نوع بشر مایۀ خنده هستم. من در این بدن بی قوارۀ وحشتناک محبوسم و تا هنگام مرگ هیچ راه فراری ندارم. یک زندانی در زندانی بدون در, برای همیشه. ژوزف, چرا خداوند با من چنین کرده است؟" او روی صندلی نشست, سرش را در دست گرفت و زار زار گریست. من به قدری حیرت زده بودم که نمی توانستم حرفی بزنم. در همۀ سال هایی که با هم بودیم موضوع کوتاهی قد و شکل عجیب بدن او فقط دو بار پیش آمده بود و هر دو دفعه وقتی بود که ما بیش از اندازه نوشیده بودیم. تا جایی که به یاد دارم آن دو دفعه گفتگو با پیشنهاد من دربارۀ اینکه وقت آن رسیده تا او زن بگیرد و خوشبختی اش را تقسیم کند شروع شده بود و هر دو بار او با اندوه لبخند زده و گفته بود که هیچ زن عاقلی نمی خواهد با مرد ناقص و زشتی نامزد شود. نامزد؟ من به او نزدیک شوم و شانه هایش را به آرامی لمس کردم. " زاکائوس, شما امروز وقت زیادی را با جاناتان پیر گذراندید؟" او از میان انگشتان پهن اش با احتیاط به من نگاه کرد. " چطور؟ ما بیشتر صبح را با هم گذراندیم." " و دختر دوست داشتنی اش او, لی(3), چطور بود؟ تصور می کنم با گذشت زمان زیباتر می شود." شانه های بزرگ زاکائوس سست شد و رو برگرداند. او با افسوس گفت" ژوزف, ما آن قدر با هم بوده ایم که بفهمیم در قلب دیگری چه می گذرد. دلم می خواست همۀ مزارعم را بدهد تا لی همسر من می شود." "نظر او چیست؟" " انسان چطور می تواند به یقین برسد؟ همیشه وقتی با پدرش ملاقات می کنم اما از این گذشته نباید از او توقع داشت با مالک ثروتمندی که او و خانواده اش را تامین می کند صمیمانه رفتار کند. چه می شد اگر من جرات داشتم تا او را از والدین اش خواستگاری کنم و او هم خواستگاری مرا می پذیرفت؟ آیا او نمی خواهد فقط برای امنیت و امکاناتی که من می توانم برایش فراهم کنم با من ازدواج کند؟ او چگونه می تواند مردی را با این وضعیت دوست بدارد؟" زاکائوس اخم کرد و سرش را خاراند. با صدای بلند گفتم " زاکائوس , در این سال هایی که با هم کار کرده ایم من هرگز به شما دروغ نگفته ام." " می دانم. " " خواهش می کنم. به حرف های من گوش بدهید. سال ها پیش وقتی برای اولین بار شما را در بازار دیدم دلم برایتان سوخت اما آن دلسوزی مدت زمان کوتاهی بسیار کوتاهی طول کشید, پیش از آن که پی ببرم انسانیت شما بسیار بیشتر از من بود. به تدریج وقتی شگفتگی های بزرگ یعنی موفقیت های پی در پی شما را دیدم برایم شخصی کامل, بی نقص و بسیار بزرگ شدید. من هنوز شما را همان گونه می بینم در صورتی که شما می خواهید استعدادهای بسیار , شجاعت درایت, احساس دلسوزی برای دیگران و قدرت فوق العادۀ خود را که نه در بازوهایتان که در روح شماست نادیده بگیرید. زاکائوس من سر زندگی ام با شما شرط می بندم که لی هم کاملا" با من هم عقیده است." آن ها در آن سال با هم ازدواج کردند. چهار سال بعد هم به قصری که زاکائوس برای لی ساخته بود نقل مکان کردند. دوازده ماه دیگر گذشت و درست وقتی که آن دو از بچه دار شدن ناامید شده بودند لی متوجه شد باردار است. البته زاکائوس مطمئن بود که اولین فرزندش پسر خواهد بود. ماه ها, هر وقت که با هم بودیم من باید تلاش زیادی می کردم تا گفتگو را به تجارت بکشانم. این پدر آینده از قبل نقشه های بلند بالایی برای وارث اش کشیده بود. این پسر بهترین اصطبل اسب های عربی را خواهد داشت, آموزگارانی از روم, کورنیت(4) و اورشلیم برای آموزش او خواهند آمد, در قصر اتاقی مخصوص بازی خواهد داشت و یک روز پسرش بزرگ ترین مالک در سراسر فلسطین خواهد بود با خدمتکارانی که همیشه در اختیارش باشند و مقتدرترین مردان دنیا دوستان اش. یک روز صبح او در یک جعبۀ کوچک از چوب گردو را باز کرد و از آستر ابریشمی آن قطعۀ عاج کنده کاری شدۀ ظریف را که کوچک تر از مشت من بود بیرون آورد و گفت " ژوزف , به این نگاه کن." در طول سال ها من آنقدر در شناسایی آثار هنری ساخته شده از عاج فیل ماهر شده بودم که حتی می توانستم از روی رنگ و ترکیب آن بفهمم که آن عاج متعلق به یک فیل آفریقایی است یا یک فیل چینی. بدون شک این یک قطعۀ چینی بود و ظریف ترین جزء آن چیزی شبیه یک قفس بود که در داخل اش پرنده ای کوچک از عاج روی کف قفس جلو و عقب می رفت. من با تعجب گفتم" درست کردن این باید ماه ها طول کشیده باشد. آیا می دانید که تمام این قطعه از یک تکه عاج تو پر ساخته شده و آن قدر ماهرانه طراحی شده که این پرندۀ کوچک از مرکز آن تراشیده شده بدون اینکه میله های باریک و سفید اطراف آن آسیبی ببیند؟ من هرگز نظیر آن را ندیده ام! این یک ثروت است!" او با اندوه لبخند زد و قفس سفید کوچک را به آرامی به گونه کشید و گفت " من خیلی دلم برای این پرندۀ کوچک می سوزد. می بینی که هیچ دری برای زندان او وجود ندارد." " شما یک چنین گنجی را از کجا آورده اید؟" " این هدیه ای از طرف کاروان دوست ما, ووسانگ پی, برای پسر آیندۀ من است." حیرت زده پرسیدم " برای پسر شما؟" " بله, برای پسرم. ژوزف این یک اسباب بازی است. برای سرگرم کردن پسرم در مواقع نادری که در قصر نیستم تا با او بازی کنم." حتی دو حین نوشتن این جملات اشکم از گونه هایم سرازیر می شود چون نه آن اساب بازی هرگز هرگز با انگشتان کوچکی گرفته شد و نه هیچ کدام از رویاها و نقشه های زاکائوس به واقعیت پیوست. نوزاد, یک پسر بود ولی مرده به دنیا آمد و مادر زیبا و نحیف او, لی, نتوانست از این زایمان جان سالم به در ببرد. دوازده ماه بعد برای همۀ ما , کسانی که به زاکائوس نزدیک بودیم, دوران دردناکی بود. او به اتاق خواب بسیار بزرگاش رفته و ارتباط اش را به کلی با دنیای خارج قطع کرده بود. فقط شمر (5) خدمتکار لی در قصر رفت و آمد می کرد و اجازه داشت برای او غذا و لباس تمیز ببرد و هر موقع که ما از وضعیت اربابمان سوال می کردیم پیرمرد سر تکان می داد و دور می شد. یک روز هنگامی که از حساب و کتاب ها خسته شده بودم, دستی قوی و آشنا را روی شانه ام احساس کردم. زاکائوس به آرامی گفت" سلام, دفتر دار" چهره و صدایش درست مثل وقتی بود که او را پیش از آن مصیبت به یاد داشتم. " سلام آقا! خوش آمدید." او به دفتر حساب و کتاب ها نگاه کرد " آیا هنوز هم سود می کنیم؟ " " بیشتر از همیشه." " ژوزف, این صرفا" اثبات چیزی است که من سال ها گفته ام. تو برای این کار اگر ارزشمندتر از من نباشی کمتر نیستی." پاسخ دادم: " زاکائوس, از محبت شما سپاسگزارم اما این فقط از بلندنظری و لطف شماست. همۀ این ها با آن اولین دکۀ چوبی کنار جاده شروع شد و با بصیرت و پشتکار شما ادامه یافت. من برای شما فقط یک وسیلۀ مفید بوده و هستم و به آن افتخار می کنم. همۀ آدم های موفق و بزرگ, مثل شما, به کسانی مثل من نیاز دارند تا دستوراتشان را انجام دهند." او سرم را نوزاش کرد " ژوزف , می خواهم سوالی از تو بپرسم. فکر می کنی چند بچۀ زیر ده سال در این شهر زندگی می کنند؟" مطمئنم که دهانم ناگهان باز شد. " چند تا بچه... زیر ده سال؟" "بله." باید اعتراف کنم برای لحظه ای کوتاه فکر کردم شاید مصیبت از دست دادن زن و فرزند و ماه های طولانی انزوا روی ذهن زاکائوس تاثیر گذاشته باشد. بالاخره گفتم" شاید دو هزار تا یا بیشتر." " بسیار خوب. می خواهم از حالا به مدت چهار روز از طریق پست به سراسر شهر اطلاع دهی و در روز هفتم نیسان(6) همۀ این بچه ها و والدین شان را به یک میهمانی در حیاط خانه مان دعوت کنی." برای دفتردارها به خاطر سپردن مناسبت ها و تاریخ ها امری بسیار حیاتی است. گفتم" هفتمین روز نیسان, آیا این همان روزی نیست که سال گذشته, که...که...؟" " که من خانواده ام, لی و پسرم را از دست دادم؟ دوست عزیزم تو مثل همیشه دقیق هستی." در صدای گرمش هیچ اندوه یا دلسوزی به حال خودش وجود نداشت. " ژوزف, ما باید در روز تولد پسرم یک جشن تولد داشته باشیم نه تنها برای بزرگداشت او بلکه برای عزیز داشتن همۀ بچه های جریکو, همۀ آنهایی که هرگز از سالروز ورودشان به این دنیا قدردانی نشده است. هر مقدار که نیاز داری از خزانه بردار و مقدمات لازم را فراهم کن تا برای همه جشن باشکوهی باشد و مخصوصا" دقت کن که هر بچه یک اسباب بازی برای خودش دریافت کند." با تعجب گفتم" دو هزار تا! این پول زیادی می خواهد." " هزینۀ این جشن اهمیت چندانی ندارد. به معنا و مفهومی که این جشن برای هر کدام از آنها خواهد داشت فکر کن." و به این ترتیب روز هفتم نیسان حیاط وسیع و مرمرین بیرون قصر یک زمین بازی شد و پر از بچه هایی که می خندیدند, می دویدند و فریاد می زدند در حالی که با ولع غذاهای لذیذی را می خوردند که قبلا" هرگز ندیده یا نخورده بودند و هیچ کس بیشتر از زاکائوس از جشن تولد لذت نبرد. او به کار دلقک های دعوت شده خندید, بچه ها را برای سوار شدن در ارابه ها یاری کرد و توپ های رنگی ای را جلوی پای بچه هایی که می رقصیدند انداخت و والدین کمرو و خجالتی را تشویق کرد تا در بازی با فرزندانشان شرکت کنند. سرانجام با چهره ای برافروخته و نفسی بریده خودش را به صندلی کنار من رساند و جشن شادی را تحسین کرد." در پایان روز, بعد از اینکه جمعیت کمتر شد پسری کوچک و انگشت به دهان به سمت جایی که ما نشسته بودیم دوید. زاکائوس دستش را گرفت و پسربچه جسورانه به آغوش میزبان پرید. زاکائوس پرسید" پسرم, اسمت چیست؟" " ناتانیل" (7) نالۀ خفیفی از دهان زاکائوس بیرون آمد. آما آرامش خود را حفظ کرد و گفت" اسم قشنگی است. اگر من پسری داشتم نامش را ناتانیل می گذاشتم." پسرک در حالی که ساقۀ مرطوب نیشکر را با سر و صدا می جوید خندید و صمیمانه تر به آغوش او پناه برد. زکائوس او را با دست بالا نگاه داشت طوریکه مستقیم در چشم های درشت قهوه ای اش نگاه کند و گفت " ناتانیل به من بگو اگر امروز هر آرزویی که داشتی برآورده می شد, چه می خواستی؟" پسرک از خنده بازایستاد و در حالی که به اطراف نگاه می کرد خط کثیف روی صورتش را پاک کرد. سپس به قصر اشاره کرد. زاکائوس خندید " تو آن خانۀ بزرگ را می خواهی؟ اما اگر من آن را به تو بدهم خودم کجا زندگی کنم؟" پسرک سرش را با بی حوصلگی تکان داد. " نه, نه... سفید...سفید." زاکائوس پرسید" دیوارهای سفید؟ " و برای کمک گرفتن به من نگاه کرد اما من نتوانستم کاری بکنم. ناتانیل دوباره به دیوارهای سفید قصر اشاره کرد. سپس در بازوان زاکائوس جا به جا شد و از میان دو درخت نخل دیوارهای شهر را نشان داد" دیوارهای کثیف... دیوارهای کثیف." زاکائوس با فریاد گفت" آهان, حالا فهمیدم. تو دوست داری دیوارهای شهر را مثل دیوارهای خانۀ من سفید و تمیز ببینی!" پسرک سرش را با هیجان تکان داد. در همین موقع زاکائوس خود را عقب کشید و به من نگاه کرد تا جلوی خنده ام را بگیرم. این یکی از معدود دفعاتی بود که من آقا را مضطرب می دیدم. با خنده گفتم" آقا, باید بدانید که آرزوها از اندک دلخوشی های مردم فقیرند اما آن ها نمی دانند چه چیزی لازم است تا آرزوهایشان را تحقق بخشد." او سرش را تکان داد. " ژوزف, آرزو اولین گام به سوی موفقیت است. اگر کسی اولین آرزو را نداشته باشد, هرگز برنامه ای برای به دست آوردن چیزی نخواهد داشت." زاکائوس, ناتانیل را روی زمین گذاشت و سر او را به سینه چسباند و پریشانی اش را بوسید. " ناتانیل, آرزوی تو برآورده خواهد شد. به احترام تو و به احترام همۀ بچه های جریکو دیوارهای شهر سفید می شوند." و به این ترتیب چنین شد. در ظرف چند هفته پس از جستجو و کسب اجاره از ریش سفیدهای شهر و فرمانداری جریکو, دیوارهای کثیف توسط بیش از پانصد کارگر سفید شدند. از آن پس هر سال در روز هفتم نیسان, مرد جوان جریکو به یک میهمانی در حیاط آن خانه دعوت می شد و دیوارهای شهر با هزینۀ آقا دوباره سفید می شدند. از آن جایی که من هرگز با خانوادۀ خود خوشبخت نبودم, سرانجام دعوت دوستانۀ زاکائوس را برای نقل مکان به قصر پذیرفتم و ما با هم پیر و با گذشت هر سال بیشتر شبیه به هم شدیم. درست مانند دو درخت کاج که در بالای کوه به طور یکسان در معرض باد و باران قرار می گیرند و سرانجام ما آینه ای از یکدیگر شدیم. و تشکیلات ما در صلح و آرامش پیشرفت کرد تا روزی که از دیدن وکیل رومی فلسطین که به تازگی منصوب شده بود, غافلگیر شدیم.
(1) Reuben (2) Jonathan (3) Lee (4)Cornith (5) Shemer (6) Nisan, نخستین ماه تقویم مذهبی و هفتمین ماه تقویم ملی یهود. (7) Nathaniel
|