شبکه تحقیقاتی ارواح متعالی
اخبار:
 
*
خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید. 29 اسفند 1388,ساعت 14:05:19


لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید


صفحه: [1]   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: بزرگترین موفقیت جهان  (دفعات بازدید: 87 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 38
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 533
Awards: روح دلیر

تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47


زندانی در قفس...


آدرس ايميل
« : 19 بهمن 1388,ساعت 00:47:37 »

با سلام rose
چند سال پیش کتابی جالب به دستم رسید که که بسیار تکان دهنده و آموزنده بود. دوباره تصمیم به مطالعۀ آن گرفتم و تصمیم دارم به یاری خدا سطور ارزشمند این کتاب را به تدریج تایپ کنم و پس از تکمیل آنرا به pdf تبدیل کنم . امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید و درس های آنرا هیچ گاه فراموش نکنید.


مشخصات کتاب
---------------------------------------------
نام کتاب: بزرگترین موفقیت جهان( The greatest success in the world)
 نویسنده: اگ ماندینو (Mandino,Og)
مترجم: مریم افراسیابیان
ناشر: نشر نیریز
ناظر: نسل نواندیش
شمارگان: 3000 جلد
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: بهار 84
چاپ: هما
تعداد صفحات: 112



شاید امروز تمام آن چیزی باشد که ما داریم؛ زندگی کنیم.
خارج شده است

<br />قطعه ای زیبا از کنستانتینوس  کاوافیس دربارۀ \\\"ادیسه\\\":<br />سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا !باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را .<br />خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش, راهت دراز باد!<br />روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد ,لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد ,که بر شوق پیش نشناخته آورد یاد,کن از بازارهای فینیقی دیدار ,نکوترین متاعشان را بردار ,<br />برو به مصر و در آن دیار ,بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار .ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ,که مقصد توست.لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛بگذار سفرت طول کشد سال ها ,و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه.توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا .بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا ,هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا .همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا ,<br />دیگر هدیه ای نمانده او را .اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را ,گمان مبر که باخته ای .<br />پرشور زیسته ای, معرفت اندوخته ای و همین است معنای ایتاکا !
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 38
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 533
Awards: روح دلیر

تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47


زندانی در قفس...


آدرس ايميل
« پاسخ #1 : 19 بهمن 1388,ساعت 01:23:38 »

فصل اول

باید پیشاپیش به شما هشدار دهم زیرا آنچه می خوانید ممکن است به زندگیتان خاتمه دهد. این کتاب می گوید یک زندگی بی حاصل بسیار بدتر از مرگی زودهنگام است. اگر سال های زندگی شما, از آن هنگام که از رحم مادر خارج شده اید با شکست و محرومیت همراه بوده, اگر شکسته دل و رنجیده خاطرید, اگر ناامید و پر از دلسوزی برای خویشتنید, به شما می گویم فورا" به این زندگی نکبت بار خاتمه داده و زندگی جدیدی را از نو بسازید. حیاتی نو سرشار از عشق و افتخار و تلاش و آرامش ذهن.
من نه تنها به شما می گویم که باید چنین کنید؛ بلکه می گویم شما می توانید!
نه تنها به شما می گویم می توانید؛ بلکه می گویم که چنین خواهید کرد و از میراث گرانبهایی که من با شما قسمت می کنم بهره مند خواهید شد.
نام من ژوزف(1) است و به جای اینکه اوقات زندگی را به عنوان یک دفتردار صرف رسیدگی به دفاتر و حساب و کتاب ها کنم, با تسلط کامل به زبانی که به آن می بالم, قصه گوی داستان ها شده ام. به هر حال با وجود کلام بسیار ناتوانم باید آنچه را از زاکائوس بین جاشوا(2) می دانم بازگو کنم تا شاید نسل های آینده را در جست و جوی یک زندگی بهتر راهنمایی کند. داستان او و مهم تر از آن هدیه اش به بشریت, نباید در زیر شن های سرد و بی احساس بیابان به همراه استخوان های پوسیده ی کسانی از ما که این مخلوق خاص خداوند را نشناخته اند, به او عشق ورزیده و از او بسیار آموخته اند مدفون شود.
زاکائوس قبل از پنج سالگی یتیم شد. بچه های دیگر بی قوارگی بدن او را مسخره می کردند. سری بزرگ با شانه هایی پهن به یک بدن گرد که پاهایی رشدنیافته از آن بیرون آمده بود, چسبیده بودند. او آموزشی ندیده بود و سال های گرانبهای جوانی اش از بام تا شام به کارگری, بنایی و برداشت محصول از مزارع پهناور هرود گذشته بود. اما او علی رغم همه ی ناتوانی هایش ثروتمندترین مرد جریکو(3) شد و سرانجام با در خدمت گرفتن نیم روزه ی اهالی شهر, بیش از نیمی از مزارع قابل کشت جریکو را به تصاحب خود درآورد. خانه اش با درختان پهناور پالم احاطه شده بود. درختانی بلندتر و باشکوه تر از درختان قصر زمستانی هرود که پس از او به پسر بیمار و طرد شده اش رسید.
یک بار عالم برجسته ای از یونان زاکائوس را در اوج موفقیت های شغلی ملاقات کرد و در بازگشت به آتن به همکاران خود گفت که او بالاخره مردی را یافته است که دنیا را تسخیر کرده اما حتی از این موفقیت خود آگاه نبوده است.
در سال های رو به زوال عمر , او شغلی را پذیرفت که بیش از هر شغل دیگری از آن تنفر داشت, همان شغلی که اجدادش نیز از آن متنفر بودند. اما عشق و احترام فوق العاده به کسانی که زندگی آنها را لمس کرده و در جهات بهبود آن کوشیده بود هرگز فروکش نکرد.
نزدیک مرگ, او درگیر مساله ای شد که من با اطمینان از ان با عنوان معجزه یاد می کنم , اگرچه قبلا" هرگز به معجزه اعتقاد نداشتم. زیرا تا به حال هیچ کس شاهد حادثه ای اسرارآمیزی نبوده که قادر باشد آنچه را در آن زمان دیده, به درستی شرح دهد. و آن اجزای این معجزه است که می تواند شما را تغییر دهد همان گونه که برای خیلی های دیگر چنین کرده است.
اگر مایلید وانمود کنید که به جای خواندن کلام من, آن ها را می شنوید .
تصور کنید که سر بر دامن من نهاده اید, همانطور که شاید سال ها پیش سر بر دامن والدین تان گذاشته باشید. این روزی شبیه همه ی روزهای دیگر است. روزهایی که برای به دست آوردن اندک آرامش و امنیتی برای خود و دیگرانی که دوستشان دارید و به آن ها متکی هستید, با نیروهای خارج از کنترل خود به کشکمش می پردازید.
اجازه دهید وقتی با شما دانش گرانبهای یک انسان را سهیم می شوم, خستگی کار روزانه را از خود دور کنم. دانشی که به شما می آموزد چگونه فکر کنید, احساس و عمل کنید و از یک برگ مرده و ناتوان که با هر نسیمی می لرزد , به آنچه مایه ی افتخار و آرزوی بشریت است برسید.
مهم تر از همه, بردباری و شکیبایی را تمرین کنید و به گفته های من تا آخر گوش بسپارید. ما با هم به این دنیا آورده شده ایم, شما ومن به چه منظوری. چه کسی می داند خداوند چه نقشه هایی را برای ما دارد؟ چه کسی پاسخ این راز را می داند که چرا شما این کلمات را در این لحظه ی خاص زندگی می خوانید حال آنکه می توانید کلمات دیگری بخوانید؟
آیا آماده اید تا زندگی قدیمی را رها کرده و زندگی جدیدی را شروع کنید؟
در این لحظه, آیا چیزی وجود ندارد که بخواهید از دست بدهید و چیز دیگری به دست آورید؟
به عنوان مجری خود خوانده و متواضع او, اجازه دهید تا گرانبهاترین ثروت زاکائوس را به شما ببخشم.
این که با این میراث گرانبها چه خواهید کرد... کاملا" به خودتان مربوط است.


(1)Joseph
(2)Zacchaeus Ben Joshua
(3)Jerico
خارج شده است

<br />قطعه ای زیبا از کنستانتینوس  کاوافیس دربارۀ \\\"ادیسه\\\":<br />سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا !باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را .<br />خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش, راهت دراز باد!<br />روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد ,لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد ,که بر شوق پیش نشناخته آورد یاد,کن از بازارهای فینیقی دیدار ,نکوترین متاعشان را بردار ,<br />برو به مصر و در آن دیار ,بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار .ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ,که مقصد توست.لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛بگذار سفرت طول کشد سال ها ,و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه.توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا .بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا ,هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا .همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا ,<br />دیگر هدیه ای نمانده او را .اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را ,گمان مبر که باخته ای .<br />پرشور زیسته ای, معرفت اندوخته ای و همین است معنای ایتاکا !
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 38
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 533
Awards: روح دلیر

تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47


زندانی در قفس...


آدرس ايميل
« پاسخ #2 : 21 بهمن 1388,ساعت 12:03:42 »

فصل دوم

می گویند حافظه تنها گنجینۀ حقیقی است زیرا همۀ خاطرات باارزش سال های گذشتۀ ما در آن ذخیره شده است. اگر چنین باشد, بی شک گرانبهاترین سرمایۀ من آشنایی من و خدمت به مردی به نام زاکائوس است که به زبان پدران ما به معنی عادل و یا پاکدامن می باشد.
سال ها پیش, وقتی ما جوان بودیم, برای اولین بار همدیگر را در بازار شلوغ جریکو دیدیم. من پس از شلاق خوردن از ناپدریم به آنجا رفته بودم و مصمم بودم تا باقی عمر را همان جا بمانم. روی سنگی نشسته بودم و به حال خود تاسف می خوردم و نگران آینده بودم که برای اولین بار او را دیدم. چند تیر از پشت درخت سدر به پشت اش بسته بودند و او به خاطر طول و وزن زیاد آن ها از یک سو به سوی دیگر تاب می خورد تا تعادلش را حفظ کند و با این کار جان رهگذرانی را که او را دشنام می دادند به شدت به خطر انداخته بود.
او تقریبا" زیر بار آن با سنگین خم شده بود اما وقتی از کنار من گذشت از شنیدن آوازش حیرت کردم. یادم می آید تعجب کردم که این آدم مفلوک چطور می توانست آواز بخواند؟ که ناگهان پیش روی من, روی سنگ ها لغزید و تیرهای چوبی سنگین روی افتادند.
با حال و روز بدی که داشتم, دلم نمی خواست با بدبختی های هیچ کس دیگری سهیم شوم اما بالاخره وقتی دیدم هیچ کس حتی نیم نگاهی به این پیکر بی جان نینداخت, به طرف او دویدم و شروع به برداشتن الوارها از پیکر او کردم. صورتش پر از خون بود. من کنارش زانو زدم و با گوشه ی لباسم زخم عمیق روی پیشانی اش را پاک کردم. بالاخره او تکان خورد و کلماتی را زیر لب گفت که من نتوانستم بفهمم . زن مهربانی از یکی از دکه های میوه فروشی ظرفی آب و تکه ای پارچه آورد و ما با هم صورتش را شستیم تا بالاخره پلک هایش تکان خورده و باز شدند. او بلافاصله نشست.
همان طور که من با تعجب به عضلات برجسته اش که در نور خورشید پیچیده به نظر می رسیدند خیره شده بودم, با کمرویی به من خندید و فرق سرش را مالید و با تاسف گفت: " آن ها به من گفتند نمی توانم هفت الوار را با خود حمل کنم."
" چی ؟ "
" کارگران چوب بری. آنها به من گفتند که هیچ مردی و مخصوصا" هیچ کسی با قد و قوارۀ من نمی تواند هفت تا از این الوارها را یک جا حمل کند. اما من حرفشان را باور نکردم. تا امتحان نکنی چطور می توانی بفهمی قادر به انجام دادن کاری هستی یا نه؟ "
او لرزان روی پاهایش ایستاد  و من همۀ تلاشم را کردم تا جلوی خنده ام را بگیرم. با آن لباسی که به تن داشت کاملا" شبیه دلقک یکی از سیرک هایی شده بود که از شهر می گذشت. همه اش سر بود و شانه و بازو و سایر قسمت ها کوچک بودند. لباسش روی زمین کشیده می شد و بقیۀ بدن او را کاملا" می پوشاند. در حالت ایستاده, بلندتر از یک پسر هفت, هشت
ساله نبود با اینکه مسلما" هم سن من یعنی دست کم شانزده ساله بود.
او نزدیک من آمد دو دست قوی خود را روی سینه ام گذاشت و با چشم های درشت قهوه ای اش که سرشار از سپاس و قدردانی بودند با صدای بلند گفت:" متشکرم, دوست من و خدا به همراهت."
من سر تکان دادم و دور شدم. بعد از بیست قدم یا بیشتر کنجکاوی مرا واداشت تا به عقب نگاه کنم. نمی توانستم چیزی را که می دیدم باور کنم. در آنجا او الوارها را یکی پس از دیگری روی هم می گذاشت تا اینکه یک بار دیگر توانست آنها را روی شانه هایش بلند کند! احمق! نمی دانم چرا,  اما به سوی او دویدم و گفتم:" غریبه, تو که نمی خواهی یک بار دیگر این کار غیر ممکن را انجام دهی, می خواهی؟"
وقتی هفتمین تیر چوبی با سر و صدا افتاد, او دستش را به کمر گذاشت. چند لحظه به من نگاه کرد و به نرمی گفت:" هیچ چیز غیرممکن نیست مگر اینکه انسان باور کند که هست."
من مردد شدم و آن وقت صدای خودم را شنیدم که می گفت " بگذار کمک ات کنم. من راه حلی دارم. آن تسمه ها را بردار و دو سر الوارها را محکم ببند طوریکه من بتوانم یک سر و تو هم سر دیگر را بگیری."
او دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما نگفت. بعد از اینکه چوب ها محکم به هم بسته شدند او یک سر و من سر دیگر را گرفتم و با چند بار استراحت در بین راه, بالاخره الوارها را تا حومۀ شهرها, جایی که او بعدها اولین انبارش را بنا کند, حمل کردیم. از آن به بعد, ما فقط یک محصول را فروختیم. انجیرهای درشت و آبداری را که زاکائوس و من بعد از پنج سال رنج و زحمت از قطعه زمین کوچکی که او خریده بود برداشت می کردیم.
تا نیم قرن بعد و شاید بیشتر ما هرگز از هم جدا نبودیم و همیشه آماده بودیم تا در صورت لزوم بار یکدیگر را به دوش بکشیم. دوستان واقعی هرگز اتفاقی به دست نمی آیند بلکه همیشه هدیه ای از سوی خداوند می باشند.

خارج شده است

<br />قطعه ای زیبا از کنستانتینوس  کاوافیس دربارۀ \\\"ادیسه\\\":<br />سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا !باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را .<br />خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش, راهت دراز باد!<br />روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد ,لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد ,که بر شوق پیش نشناخته آورد یاد,کن از بازارهای فینیقی دیدار ,نکوترین متاعشان را بردار ,<br />برو به مصر و در آن دیار ,بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار .ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ,که مقصد توست.لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛بگذار سفرت طول کشد سال ها ,و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه.توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا .بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا ,هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا .همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا ,<br />دیگر هدیه ای نمانده او را .اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را ,گمان مبر که باخته ای .<br />پرشور زیسته ای, معرفت اندوخته ای و همین است معنای ایتاکا !
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 38
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 533
Awards: روح دلیر

تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47


زندانی در قفس...


آدرس ايميل
« پاسخ #3 : 22 بهمن 1388,ساعت 01:25:40 »

فصل سوم

در دل بیابان خالی از حیات و تپه های شنی خاکستری و ویران, جریکو بهشت سرسبزی بود از دشت های حاصلخیز که با چشمه ها و قنات سیراب می شد و محصولش به قدری مرغوب بود که زمانی مارک آنتونی(1), کشتزارهای گل حنا و ملک اطراف آن را به عنوان هدیۀ امپراتوری به کلوپاترا(2) بخشید. سپس ملکۀ زیبا آن ها را به هرود(3) فروخت. هرود هم تا زمان مرگ سود کلانی از این معامله به دست آورد.
وقتی آرکلوس(4), پسر هرود, توسط رومیان از قدرت برکنار شد. جریکو و سراسر آن منطقه تحت سلطۀ کارگزاران رومی قرار گرفت. این افراد عمدتا" نظامی بودند و برای کشاورزی تنها به خاطر مالیاتی که از آن کسب می کردند اهمیت قایل بودند. به همین دلیل زاکائوس هر سال مقداری از زمین های امپراتوری را خریده و ضمیمۀ درخستان کوچک انجیر خود می کرد. من به عنوان دفتردار او زمانی را به یاد می آورم که بیش از دو هزار کارگر در استخدام اش بودند البته به غیر از سیصد نفری به غرفه های فروش محصول در داخل و خارج شهر رسیدگی می کردند.
همان طور که اقدامات زاکائوس به اوج خود می رسید اعتماد و اطمینان او به توانایی و قدرت تشخیص من بیشتر می شد تا جایی که ما صمیمی تر و نزدیک تر از دو برادر شدیم. به پیشنهاد من, اولین انبار پنبۀ او در جریکو بنا شد. سپس قصر بزرگی که به یک انبار متصل بود جایگزین آن شد. این قصر شش صد متر وسعت داشت و از این نظر حتی در اورشلیم نظیر نداشت.
یادآوری آن روزها در ذهن من به درخشش طلوع صبح امروز است. پیوسته کاروان هایی از سراسر دنیا به باراندازهای ما می رسیدند و محصولات ما را یا با طلا و نقره می خریدند و یا با کالاهای کمیاب و پرطرفداری که از سرزمین های دور می آورند, معاوضه می کردند. روغن, شراب و ظروف سفالی اغلب توسط مارکوس فیلیپوس(1) از روم می رسید و جواهرات زیبای کم نظیر و چارپایان نیرومند از کرسپی(2) واقع در سیسیلی می آمد. مالتوس(3) از اتیوپی لاک لاک پشت و ادویه های تند برای زنان ثروتمند جریکو می فرستاد و لینو (4) از منطقۀ دورافتاده ای واقع در اسپانیا, زیورآلات طلا ارسال می کرد. آلمان ها پوست و کهربا می فرستادند و قالیچه , عطر و چرم از دیون(5) پرشیا می آمد و ووسانگ پی (6) طاقه های ابریشم پر زرق و برق را از شانگهای می فرستاد.
در عوض کاروان هایی با جعبه های میوه, کیسه های خرما, عدل های کتان, عسل, شیشه های روغن,موز, حنا, نیشکر, انگور, ذرت, انجیر و مرغوب ترین روغن گل حنا که همه محصول کشتزارهای رو به گسترش زاکائوس بود, برای مصرف جهان متمدن فرستاده می شد.
برای مردم جریکو زاکائوس همیشه بسیار محترم تر از دیگر تاجرانی بود که کالاهایشان را مصرف می کردند. برای فقرا و رنج دیدگان , چه پیر و چه جوان, برای آن ها که زندگیشان با بدبختی و احساس پوچی همراه بود و در شرایطی سخت زندگی می کردند آقای من نور امید , رهاکننده از رنج و مشقت, نجات دهنده از گرسنگی, شفادهنده ی بیماری و پناهگاهی در ناملایمات زندگی بود.
در آغاز دومین سال با هم بودن , وقتی که مزارع او هنوز کوچک و اندک بودند من به عنوان دفتردار مورد اعتماد مامور شدم تا نیمی از سود بی سابقه مان را بین نیازمندان تقسیم کنیم. با ترقی کسب و کار ما, هر روز فقرای بیشتری سیر و برهنگان بیشتری پوشیده می شدند. برای نگه داری از سالخوردگان و یتیمان ساختمان هایی ساخته شد, پزشکانی از مصر و روم برای مداوای بیماران و معلولان آورده شدند و آموزگارانی برای تعلیم و تربیت جوانان استخدام شدند. حتی فقرا و بی سرپرست ها از محله های خود نقل مکان کرده و مایل بودند تا اندکی از ارزش و اعتبارشان به آنها بازگردد. برای فرد باتجربه ای چون من نیز دشوار است حساب کند چقدر طلا و نقره با سخاوتمندی بی اندازۀ آقا مصرف شده و چند زندگی از نابودی نجات یافته اند.
برخلاف اکثر ثروتمندان که اجازه می دهند تا نیکوکاری هایشان در همه جا اعلام شود , اعمال خیرخواهانۀ زاکائوس همیشه بدون هیاهو و بامتانت بسیار انجام  می شد. حتی وقتی دانشمند معروف آتن با اشاره به همۀ آنچه زاکائوس در کمتر از سی سال به آن دست یافته بود اعلام کرد که وی بدون شک " موفق ترین فرد دنیاست" زاکائوس سرخ شد و هیمشه همین بود. او بیش از هر انسان دیگری در زمینۀ مواهب مادی مورد لطف خداوند قرار گرفته بود و در مقابل تمام آنچه خداوند به او ارزانی داشته بود تنها دست یاری مختصری به او داده بود.
زاکائوس بر قلمرواش حکومت می کرد و در عین حال که با خوشرویی به مزارع سر می زد منصف و قاطع نیز بود. تنها یک مصیبت به اولین دهه های موفقیت او صدمه زد و این موضوع همان طور که پیش بینی می شد در نهایت ما را به هم نزدیک تر کرد.
چقدر عجیب است که غم و اندوه, بیش از شادی می تواند قلب ها را به هم پیوند دهد.



(1) Marcus Filicius
(2) Crespi
(3) Malthus
(4) Lino
(5)Dion
(6) Wo Sang pi
خارج شده است

<br />قطعه ای زیبا از کنستانتینوس  کاوافیس دربارۀ \\\"ادیسه\\\":<br />سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا !باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را .<br />خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش, راهت دراز باد!<br />روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد ,لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد ,که بر شوق پیش نشناخته آورد یاد,کن از بازارهای فینیقی دیدار ,نکوترین متاعشان را بردار ,<br />برو به مصر و در آن دیار ,بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار .ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ,که مقصد توست.لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛بگذار سفرت طول کشد سال ها ,و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه.توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا .بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا ,هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا .همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا ,<br />دیگر هدیه ای نمانده او را .اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را ,گمان مبر که باخته ای .<br />پرشور زیسته ای, معرفت اندوخته ای و همین است معنای ایتاکا !
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 38
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 533
Awards: روح دلیر

تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47


زندانی در قفس...


آدرس ايميل
« پاسخ #4 : 24 بهمن 1388,ساعت 02:43:33 »

فصل چهارم

به تدریج که کشاورزی زاکائوس گسترش می بافت من و او کمتر همدیگر را می دیدیم. من معمولا" در یکی از انبارها مشغول فهرست برداری, نظارت بر کالا یا کنترل صورت حساب ها بودم. او هم همیشه در حال رفتن از یک مزرعه به مزرعه ای دیگر بود تا مباشران را در حل مشکلات بسیارشان یاری کند و بیشتر اوقات حقیقتا" همراه با کارگران در مزرعه زحمت می کشید. او مرد خوشبختی بود و کارش را دوست داشت.
از آنجایی که هر دوی ما مجرد بودیم شبها همیشه با هم شام می خوردیم و از ساعت های استراحت برای گفتگو دربارۀ پیشرفت کارها و برنامه ریزی برای آینده استفاده می کردیم.
یک شب را هرگز فراموش نمی کنم. شبی که آقا به طرز عجیبی ساکت بود و در حالی که ذره ذره غذایش را می خورد, فقط با یک تکان سر به صحبت های من توجه نشان می داد. این رفتار غیر عادی آن قدر ادامه پیدا کرد تا این که من دیگر نتوانستم آن را تحمل کنم.
" زاکائوس , موصوع چیست؟ "
او سرش را بلند کرد و با بی اعتنایی به من خیره شد اما حرفی نزد.
ادامه دادم " برای یکی از مزارع اتفاقی افتاده است؟ شما امروز کجا بودید؟"
به نرمی پاسخ داد:" سمت شمال."
" مزرعه ی پنبۀ روبن(1) و مزرعۀ نیشکر جاناتان(2) چطور کم آبی را تحمل می کنند؟"
" خیلی خوب, خیلی خوب. پیش بینی می شود محصول هر دوی آن ها از سال گذشته بیشتر باشد."
آن وقت دوباره سکوت برقرار شد. من قبلا" هرگز چنین رفتاری را از او نسبت به خود ندیده بودم.
بالاخره پرسیدم:" شما بیمارید؟"
سرش را تکان داد و دوباره سکوت کرد. من آدم لجبازی هستم. بنابراین تصمیم گرفتم او را به حال خود بگذارم. اما با نگرانی تا طلوع خورشید پشت آن میز نشستم تا او سرانجام با من درد دل کند.
انتظار من طولانی نبود. ناگهان زاکائوس با ناله ای دردناک کتانی اش را بالا کشید تا پاهای لاغر بچه گانه اش دیده شوند.
فریاد زد:" ژوزف, به من نگاه کن! این نقص وحشتناک برای بدن یک مرد را ببین! به این سر توجه کن. اندازۀ آن برای دو نفر کافی است و کچلی رو به افزایش است. این شانه ها , بازوها و سینۀ گرد عجیب را ببین و آن وقت نگاه کن, به این نی های لاغر ضعیف نگاه کن که باید این همه زشتی را تحمل کنند. واقعا" که من برای نوع بشر مایۀ خنده هستم. من در این بدن بی قوارۀ وحشتناک محبوسم و تا هنگام مرگ هیچ راه فراری ندارم. یک زندانی در زندانی بدون در, برای همیشه. ژوزف, چرا خداوند با من چنین کرده است؟"
او روی صندلی نشست, سرش را در دست گرفت و زار زار گریست. من به قدری حیرت زده بودم که نمی توانستم حرفی بزنم. در همۀ سال هایی که با هم بودیم موضوع کوتاهی قد و شکل عجیب بدن او فقط دو بار پیش آمده بود و هر دو دفعه وقتی بود که ما بیش از اندازه نوشیده بودیم. تا جایی که به یاد دارم آن دو دفعه گفتگو با پیشنهاد من دربارۀ اینکه وقت آن رسیده تا او زن بگیرد و خوشبختی اش را تقسیم کند شروع شده بود و هر دو بار او با اندوه لبخند زده و گفته بود که هیچ زن عاقلی نمی خواهد با مرد ناقص و زشتی نامزد شود.
نامزد؟
من به او نزدیک شوم و شانه هایش را به آرامی لمس کردم. " زاکائوس, شما امروز وقت زیادی را با جاناتان پیر گذراندید؟"
او از میان انگشتان پهن اش با احتیاط به من نگاه کرد. " چطور؟ ما بیشتر صبح را با هم گذراندیم."
" و دختر دوست داشتنی اش او, لی(3), چطور بود؟ تصور می کنم با گذشت زمان زیباتر می شود."
شانه های بزرگ زاکائوس سست شد و رو برگرداند. او با افسوس گفت" ژوزف, ما آن قدر با هم بوده ایم که بفهمیم در قلب دیگری چه می گذرد. دلم می خواست همۀ مزارعم را بدهد تا لی همسر من می شود."
"نظر او چیست؟"
" انسان چطور می تواند به یقین برسد؟ همیشه وقتی با پدرش ملاقات می کنم اما از این گذشته نباید از او توقع داشت با مالک ثروتمندی که او و خانواده اش را تامین می کند صمیمانه رفتار کند. چه می شد اگر من جرات داشتم تا او را از والدین اش خواستگاری کنم و او هم خواستگاری مرا می پذیرفت؟ آیا او نمی خواهد فقط برای امنیت و امکاناتی که من می توانم برایش فراهم کنم با من ازدواج کند؟ او چگونه می تواند مردی را با این وضعیت دوست بدارد؟"
زاکائوس اخم کرد و سرش را خاراند.
با صدای بلند گفتم " زاکائوس , در این سال هایی که با هم کار کرده ایم من هرگز به شما دروغ نگفته ام."
" می دانم. "
" خواهش می کنم. به حرف های من گوش بدهید. سال ها پیش وقتی برای اولین بار شما را در بازار دیدم دلم برایتان سوخت اما آن دلسوزی مدت زمان کوتاهی بسیار کوتاهی طول کشید, پیش از آن که پی ببرم انسانیت شما بسیار بیشتر از من بود. به تدریج وقتی شگفتگی های بزرگ یعنی موفقیت های پی در پی شما را دیدم برایم شخصی کامل, بی نقص و بسیار بزرگ شدید. من هنوز شما را همان گونه می بینم در صورتی که شما می خواهید استعدادهای بسیار , شجاعت درایت, احساس دلسوزی برای دیگران و قدرت فوق العادۀ خود را که نه در بازوهایتان که در روح شماست نادیده بگیرید. زاکائوس من سر زندگی ام با شما شرط می بندم که لی هم کاملا" با من هم عقیده است."
آن ها در آن سال با هم ازدواج کردند. چهار سال بعد هم به قصری که زاکائوس برای لی ساخته بود نقل مکان کردند. دوازده ماه دیگر گذشت و درست وقتی که آن دو از بچه دار شدن ناامید شده بودند لی متوجه شد باردار است.
البته زاکائوس مطمئن بود که اولین فرزندش پسر خواهد بود. ماه ها, هر وقت که با هم بودیم من باید تلاش زیادی می کردم تا گفتگو را به تجارت بکشانم. این پدر آینده از قبل نقشه های بلند بالایی برای وارث اش کشیده بود. این پسر بهترین اصطبل اسب های عربی را خواهد داشت, آموزگارانی از روم, کورنیت(4) و اورشلیم برای آموزش او خواهند آمد, در قصر اتاقی مخصوص بازی خواهد داشت و یک روز پسرش بزرگ ترین مالک در سراسر فلسطین خواهد بود با خدمتکارانی که همیشه در اختیارش باشند و مقتدرترین مردان دنیا دوستان اش.
یک روز صبح او در یک جعبۀ کوچک از چوب گردو را باز کرد و از آستر ابریشمی آن قطعۀ عاج کنده کاری شدۀ ظریف را که کوچک تر از مشت من بود بیرون آورد و گفت " ژوزف , به این نگاه کن." در طول سال ها من آنقدر در شناسایی آثار هنری ساخته شده از عاج فیل ماهر شده بودم که حتی می توانستم از روی رنگ و ترکیب آن بفهمم که آن عاج متعلق به یک فیل آفریقایی است یا یک فیل چینی. بدون شک این یک قطعۀ چینی بود و ظریف ترین جزء آن چیزی شبیه یک قفس بود که در داخل اش پرنده ای کوچک از عاج روی کف قفس جلو و عقب می رفت.
من با تعجب گفتم" درست کردن این باید ماه ها طول کشیده باشد. آیا می دانید که تمام این قطعه از یک تکه عاج تو پر ساخته شده و آن قدر ماهرانه طراحی شده که این پرندۀ کوچک از مرکز آن تراشیده شده بدون اینکه میله های باریک و سفید اطراف آن آسیبی ببیند؟ من هرگز نظیر آن را ندیده ام! این یک ثروت است!"
او با اندوه لبخند زد و قفس سفید کوچک را به آرامی به گونه کشید و گفت " من خیلی دلم برای این پرندۀ کوچک می سوزد. می بینی که هیچ دری برای زندان او وجود ندارد."
" شما یک چنین گنجی را از کجا آورده اید؟"
" این هدیه ای از طرف کاروان دوست ما, ووسانگ پی, برای پسر آیندۀ من است."
حیرت زده پرسیدم " برای پسر شما؟"
" بله, برای پسرم. ژوزف این یک اسباب بازی است. برای سرگرم کردن پسرم در مواقع نادری که در قصر نیستم تا با او بازی کنم."
حتی دو حین نوشتن این جملات اشکم از گونه هایم سرازیر می شود چون نه آن اساب بازی هرگز هرگز با انگشتان کوچکی گرفته شد و نه هیچ کدام از رویاها و نقشه های زاکائوس به واقعیت پیوست. نوزاد, یک پسر بود ولی مرده به دنیا آمد و مادر زیبا و نحیف او, لی, نتوانست از این زایمان جان سالم به در ببرد.
دوازده ماه بعد برای همۀ ما , کسانی که به زاکائوس نزدیک بودیم, دوران دردناکی بود. او به اتاق خواب بسیار بزرگاش رفته و ارتباط اش را به کلی با دنیای خارج قطع کرده بود. فقط شمر (5) خدمتکار لی در قصر رفت و آمد می کرد و اجازه داشت برای او غذا و لباس تمیز ببرد و هر موقع که ما از وضعیت اربابمان سوال می کردیم پیرمرد سر تکان می داد و دور می شد.
یک روز هنگامی که از حساب و کتاب ها خسته شده بودم, دستی قوی و آشنا را روی شانه ام احساس کردم. زاکائوس به آرامی گفت" سلام, دفتر دار" چهره و صدایش درست مثل وقتی بود که او را پیش از آن مصیبت به یاد داشتم.
" سلام آقا! خوش آمدید."
او به دفتر حساب و کتاب ها نگاه کرد " آیا هنوز هم سود می کنیم؟ "
" بیشتر از همیشه."
" ژوزف, این صرفا" اثبات چیزی است که من سال ها گفته ام. تو برای این کار اگر ارزشمندتر از من نباشی کمتر نیستی."
پاسخ دادم: " زاکائوس, از محبت شما سپاسگزارم اما این فقط از بلندنظری و لطف شماست. همۀ این ها با آن اولین دکۀ چوبی کنار جاده شروع شد و با بصیرت و پشتکار شما ادامه یافت. من برای شما فقط یک وسیلۀ مفید بوده و هستم و به آن افتخار می کنم. همۀ آدم های موفق و بزرگ, مثل شما, به کسانی مثل من نیاز دارند تا دستوراتشان را انجام دهند."
او سرم را نوزاش کرد " ژوزف , می خواهم سوالی از تو بپرسم. فکر می کنی چند بچۀ زیر ده سال در این شهر زندگی می کنند؟"
مطمئنم که دهانم ناگهان باز شد. " چند تا بچه... زیر ده سال؟"
"بله."
 باید اعتراف کنم برای لحظه ای کوتاه فکر کردم شاید مصیبت از دست دادن زن و فرزند و ماه های طولانی انزوا روی ذهن زاکائوس تاثیر گذاشته باشد. بالاخره گفتم" شاید دو هزار تا یا بیشتر."
" بسیار خوب. می خواهم از حالا به مدت چهار روز از طریق پست به سراسر شهر اطلاع دهی و در روز هفتم نیسان(6) همۀ این بچه ها و والدین شان را به یک میهمانی در حیاط خانه مان دعوت کنی."
برای دفتردارها به خاطر سپردن مناسبت ها و تاریخ ها امری بسیار حیاتی است. گفتم" هفتمین روز نیسان, آیا این همان روزی نیست که سال گذشته, که...که...؟"
" که من خانواده ام, لی و پسرم را از دست دادم؟ دوست عزیزم تو مثل همیشه دقیق هستی." در صدای گرمش هیچ اندوه یا دلسوزی به حال خودش وجود نداشت. " ژوزف, ما باید در روز تولد پسرم یک جشن تولد داشته باشیم نه تنها برای بزرگداشت او بلکه برای عزیز داشتن همۀ بچه های جریکو, همۀ آنهایی که هرگز از سالروز ورودشان به این دنیا قدردانی نشده است. هر مقدار که نیاز داری از خزانه بردار و مقدمات لازم را فراهم کن تا برای همه جشن باشکوهی باشد و مخصوصا" دقت کن که هر بچه یک اسباب بازی برای خودش دریافت کند."
با تعجب گفتم" دو هزار تا! این پول زیادی می خواهد."
" هزینۀ این جشن اهمیت چندانی ندارد. به معنا و مفهومی که این جشن برای هر کدام از آنها خواهد داشت فکر کن."
و به این ترتیب روز هفتم نیسان حیاط وسیع و مرمرین بیرون قصر یک زمین بازی شد و پر از بچه هایی که می خندیدند, می دویدند و فریاد می زدند در حالی که با ولع غذاهای لذیذی را
می خوردند که قبلا" هرگز ندیده یا نخورده بودند و هیچ کس بیشتر از زاکائوس از جشن تولد لذت نبرد. او به کار دلقک های دعوت شده خندید, بچه ها را برای سوار شدن در ارابه ها یاری کرد و توپ های رنگی ای را جلوی پای بچه هایی که می رقصیدند انداخت و والدین کمرو و خجالتی را تشویق کرد تا در بازی با فرزندانشان شرکت کنند. سرانجام با چهره ای برافروخته و نفسی بریده خودش را به صندلی کنار من رساند و جشن شادی را تحسین کرد."
در پایان روز, بعد از اینکه جمعیت کمتر شد پسری کوچک و انگشت به دهان به سمت جایی که ما نشسته بودیم دوید. زاکائوس دستش را گرفت و پسربچه جسورانه به آغوش میزبان پرید.
زاکائوس پرسید" پسرم, اسمت چیست؟"
" ناتانیل" (7)
نالۀ خفیفی از دهان زاکائوس بیرون آمد. آما آرامش خود را حفظ کرد و گفت" اسم قشنگی است. اگر من پسری داشتم نامش را ناتانیل می گذاشتم."
پسرک در حالی که ساقۀ مرطوب نیشکر را با سر و صدا می جوید خندید و صمیمانه تر به آغوش او پناه برد.
زکائوس او را با دست بالا نگاه داشت طوریکه مستقیم در چشم های درشت قهوه ای اش نگاه کند و گفت " ناتانیل به من بگو اگر امروز هر آرزویی که داشتی برآورده می شد, چه می خواستی؟"
پسرک از خنده بازایستاد و در حالی که به اطراف نگاه می کرد خط کثیف روی صورتش را پاک کرد. سپس به قصر اشاره کرد.
زاکائوس خندید " تو آن خانۀ بزرگ را می خواهی؟ اما اگر من آن را به تو بدهم خودم کجا زندگی کنم؟"
پسرک سرش را با بی حوصلگی تکان داد. " نه, نه... سفید...سفید."
زاکائوس پرسید" دیوارهای سفید؟ " و برای کمک گرفتن به من نگاه کرد اما من نتوانستم کاری بکنم.
ناتانیل دوباره به دیوارهای سفید قصر اشاره کرد. سپس در بازوان زاکائوس جا به جا شد و از میان دو درخت نخل دیوارهای شهر را نشان داد" دیوارهای کثیف... دیوارهای کثیف."
زاکائوس با فریاد گفت" آهان, حالا فهمیدم. تو دوست داری دیوارهای شهر را مثل دیوارهای خانۀ من سفید و تمیز ببینی!"
پسرک سرش را با هیجان تکان داد.
در همین موقع زاکائوس خود را عقب کشید و به من نگاه کرد تا جلوی خنده ام را بگیرم. این یکی از معدود دفعاتی بود که من آقا را مضطرب می دیدم. با خنده گفتم" آقا, باید بدانید که آرزوها از اندک دلخوشی های مردم فقیرند اما آن ها نمی دانند چه چیزی لازم است تا آرزوهایشان را تحقق بخشد."
او سرش را تکان داد. " ژوزف, آرزو اولین گام به سوی موفقیت است. اگر کسی اولین آرزو را نداشته باشد, هرگز برنامه ای برای به دست آوردن چیزی نخواهد داشت."
زاکائوس, ناتانیل را روی زمین گذاشت و سر او را به سینه چسباند و پریشانی اش را بوسید.
" ناتانیل, آرزوی تو برآورده خواهد شد. به احترام تو و به احترام همۀ بچه های جریکو دیوارهای شهر سفید می شوند."
و به این ترتیب چنین شد. در ظرف چند هفته پس از جستجو و کسب اجاره از ریش سفیدهای شهر و فرمانداری جریکو, دیوارهای کثیف توسط بیش از پانصد کارگر سفید شدند.
از آن پس هر سال در روز هفتم نیسان, مرد جوان جریکو به یک میهمانی در حیاط آن خانه دعوت می شد و دیوارهای شهر با هزینۀ آقا دوباره سفید می شدند.
از آن جایی که من هرگز با خانوادۀ خود خوشبخت نبودم, سرانجام دعوت دوستانۀ زاکائوس را برای نقل مکان به قصر پذیرفتم و ما با هم پیر و با گذشت هر سال بیشتر شبیه به هم شدیم. درست مانند دو درخت کاج که در بالای کوه به طور یکسان در معرض باد و باران قرار می گیرند و سرانجام ما آینه ای از یکدیگر شدیم.
و تشکیلات ما در صلح و آرامش پیشرفت کرد تا روزی که از دیدن وکیل رومی فلسطین که به تازگی منصوب شده بود, غافلگیر شدیم.


(1) Reuben
(2) Jonathan
(3) Lee
(4)Cornith
(5) Shemer
(6) Nisan, نخستین ماه تقویم مذهبی و هفتمین ماه تقویم ملی یهود.
(7) Nathaniel
خارج شده است

<br />قطعه ای زیبا از کنستانتینوس  کاوافیس دربارۀ \\\"ادیسه\\\":<br />سفرت دراز باد آن گاه , که رهسپار می شوی به سوی ایتاکا ,سفرت معرفت آفرین باد و پر ماجرا !باکت مباد از خشم پوزئیدون,لستریگون ها,و سیکلوپ ها , در راه تو کس نیست اگر , اندیشه آید فرا, واحساس هرگز وانگذارد جسم و جان تو را .<br />خشم پوزئیدون ,لستریگون ها و سیکلوپ ها را هرگز میابی بر راه خویش , اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش, راهت دراز باد!<br />روزهای تابستانی بسیار در پیشت باد ,لذت نظاره ی نخستین بندرها نصیبت باد ,که بر شوق پیش نشناخته آورد یاد,کن از بازارهای فینیقی دیدار ,نکوترین متاعشان را بردار ,<br />برو به مصر و در آن دیار ,بیاموز که آنان را آموختنی است بسیار .ایتاکا را همواره پیش چشم نگاه دار ,که مقصد توست.لیک میفزای بر شتاب گام ها ؛بگذار سفرت طول کشد سال ها ,و کشتی ات بر کرانه ی جزیره ات لنگر اندازد آن گاه که باشی غنی و سرشار , از معارف راه.توقع مدار که تو را توانگر تر کند ایتاکا .بیش تر این سفر زیبا را ارزانی ات داشته ایتاکا ,هرگز رهسپار نمی شدی بی ایتاکا .همه چیزش را به تو بخشیده ایتاکا ,<br />دیگر هدیه ای نمانده او را .اگر در پایان فقیر یافتی ایتاکا را ,گمان مبر که باخته ای .<br />پرشور زیسته ای, معرفت اندوخته ای و همین است معنای ایتاکا !
صفحه: [1]   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP

Valid XHTML 1.0! Valid CSS! Dilber MC Theme by HarzeM
این صفحه در 0.465 ثانیه 22 نمایش داده شد.
asraa.com