شبکه تحقیقاتی ارواح متعالی مرکز تحقیقات متافیزیک اسلامی آمریکا Arvaah Forums of USA Islamic Metaphysics Research Center
اخبار: این سایت متعلق به انستیتو بین المللی مطالعات پیشرفته آمریکا بوده و کلیه حقوق برای انستیتو محفوظ میباشد.
 
*
خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید. 18 شهريور 1389,ساعت 17:40:51


لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید


صفحه: 1 ... 6 7 [8] 9   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: حکایاتی از حکمت و عرفان  (دفعات بازدید: 2241 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #105 : 25 تير 1388,ساعت 23:20:31 »

سارای هشت ساله
 
سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت

 مريض است و پولي هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست

هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه

مي‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد.

قلك را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از

در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش  به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را

محكم روي پيشخوان ريخت.   داروساز با تعجب پرسيد چي مي‌خواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد كه

برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام مي‌گه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات دهد. من هم

مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه

نمي‌فروشيم.چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول

نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم معجزه بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس

تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد

نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه  جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس

به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش

من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.. فرداي آن روز عمل

جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و

گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي

چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!     دو راه براي زندگي كردن وجود دارد:

يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را معجزه بدانيد.


 
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #106 : 26 شهريور 1388,ساعت 02:50:34 »

یک روز که مردی در حال شستن ماشینش بود پسر بچه چهار ساله اش سنگی از زمین برداشت و بر روی بغل ماشین خطوطی را کشید
مرد عصبانی شد و دست بچه را گرفت و از شدت عصبانیت ضربه های زیادی به دست پسرش زد.
و بدلیل عصبانیت حواسش نبود که با انبر دست در حال کوبیدن بر روی انگشتان پسرش است.

در بیمارستان پسر بچه به دلیل خورد شدن استخوان انگشتانش ، انگشتانش را از دست داد
وقتی چشمش به پدرش افتاد با چشمانی اشک آلود از پدرش پرسید :
پدر کی دوباره انگشتام رشد میکنند و در میاند؟
مرد خیلی پشیمان بود و نمیتوانست سخنی بگوید.
او به سمت ماشینش برگشت و بسیار گریه کرد
اما ناگهان نگاهش به خراشی که پسرش بر روی ماشینش انداخته بود افتاد!
پسرش بر روی ماشین نوشته بود :
پدر من تو را خیلی دوست دارم !

عشق و عصبانیت محدودیتی ندارند
وسایل زندگی مثل ماشین باید مصرف شوند ومردم باید عشق ورزیده شوند.
ولی مشکل زندگی روزمره و مدرن بشر این است که مصرف میشود ولی وسایل روزمره زندگی اش عشق ورزیده میشود!!!


While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone & scratched lines on the side of the car.
In anger, the man took the child's hand & hit it many times, not realizing he was using a wrench.
At the hospital, the child lost his fingers due to multiple fractures. When the child saw his father..... with painful eyes he asked 'Dad when will my fingers grow back?'
The man was so hurt and speechless. He went back to his car and kicked many times.
Devastated by his own actions..... . sitting in front of that car he looked at the scratches,the child had written
'LOVE YOU DAD'.
Anger and Love have no limits, Choose the later one to have a beautiful & lovely life .....
Things are to be used and people are to be loved,
But the problem in today's world is that,
People are used and things are loved..
« آخرين ويرايش: 26 شهريور 1388,ساعت 02:52:42 توسط روح آسمان » خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #107 : 28 شهريور 1388,ساعت 02:47:00 »

زنو شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند بهسر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه اینداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون روبه کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم کهخداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. بااین وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم،قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشنکنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این کهکشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی وخوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدودپانزدهسال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شمابیام.
پانزده سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان کهتوی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اونزوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونابه راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورتکرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریهچند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهایاین زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شدبیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمهجا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستادهبود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!!!

نقل از شبکه لقمان کاربر سادات
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
dark shadowِ
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 29
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 481
Awards: روح مرموز

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0



« پاسخ #108 : 23 مهر 1388,ساعت 17:15:41 »

 rose rose rose
به نام پاک مطلق.
سلام.

شخصی از مسیح پرسید : « انسان چه مدت می تواند در بهشتی که او را به آن بشارت داده اند ماوا گزیند ؟ ». مسیح پاسخ داد  : « گفتنش آسان نیست . زیرا دیگر زمانی وجود نخواهد داشت . مشکل می توان فهمید چه مدت در ملکوت الهی باقی می مانید ، زیرا زمانی را که وجود ندارد ، چگونه می توان محاسبه کرد ؟ ».

بهتر است بدانید آنچه را که ما به عنوان زمان می شناسیم ، ارتباط مستقیمی با رنج ها و ناکامی مان دارد . سعادت و نیک بختی حقیقی ، جاودان است ؛ شادی و سرور ، زمان نمی شناسد . نوع برداشتتان از زمان میزان تیره روزی شما را تعیین می کند . هرچقدر بیشتر احساس بدبختی کنید ، زمان برای شما طولانی تر می شود . اگر عضوی از خانواده شما شب هنگام در بستر مرگ باشد و آخرین لحظات زندگی اش را بگذراند ، آن شب در مقایسه با شب های دیگر ، به نظرتان طولانی تر می آید . در حالی که عقربه های ساعت دیواری و تقویم روی میز چنین چیزی را نشان نمی دهند ، اما آن شب برای شخصی که در کنار عزیز در حال احتضارش نشسته است پایان ناپذیر به نظر می رسد .

برتراند راسل در جایی گفته است ، اگر او برای تمام گناهانی که مرتکب شده و گناهانی که مرتکب نشده و فقط قصد انجامش را داشته است ، در برابر قانون قرار می گرفت ، حتی سخت گیر ترین قاضی ها او را به بیش از چهار یا پنج سال حبس محکوم نمی کردند ، اما مسیح می گوید گناهکاران محکومند که تا ابد در دوزخ رنج بکشند ؛ و این بسیار غیر منصفانه است . راسل می گوید حتی اگر گناهانی را که قصد انجامش را داشته و فقط در ذهنش بوده ولی مرتکب نشده است ، به لیست گناهانش اضافه می کرد ، باز هم به بیش از چهار یا پنج سال زندانی محکوم نمی شد ، در صورتی که دادگاه مسیح ، او را به رنج ابدی در دوزخ محکوم می کند و این بسیار زیاد است .

اگر راسل زنده بود به او می گفتم که منظور مسیح را درست درک نکرده است . آنچه مسیح می گوید این است که اگر شخصی ، حتی یک لحظه هم در جهنم سر کند ، همان یک لحظه در نظرش ابدی جلوه می کند و آن لحظه را پایان ناپذیر می پندارد .

هنگام رنج و بدبختی ، زمان به نظرمان طولانی تر می آید ولی وقتی که شاد هستیم  زمان به سرعت می گذرد . به همین دلیل است که می گوییم خوشی ها ناپایدار و زودگذرند . ولی این بدان معنا نیست که خوشی ها لزوماً لحظه ای هستند . همیشه هم شادی ها زودگذر نیستند . ممکن است از نظر زمانی ، طولانی هم باشند ، اما به نظر زودگذر می آیند . زیرا هنگام شادی زمان کوتاه می شود . حتی وقتی شما محبوبتان را ملاقات می کنید ، به هنگام وداع این احساس را دارید که او تازه از راه رسیده است . بنابر این تجربه شادی همیشه کوتاه است ، زیرا طبیعت زمان به هنگام شادی چنین است و از نظر ذهنی و روانی ، زمان برای شما کوتاه به نظر می آید .

وقتی دو نفر عاشق هم باشند ، رفته رفته هر دو غایب می شوند . یک وجود خالص باقی می ماند ؛ بدون نفس ، بدون تضاد ... فقط یک اتصال و یگانگی . در آن اتصال ، احساس سرور خواهد بود . این نتیجه گیری اشتباهی است که فکر کنی دیگری این سرور را به تو بخشیده است . این سرور به دلیل این روی داده که شما بدون این که بدانید وارد یک تکنیک مراقبه عمیق شده اید .

می توانی آن را آگاهانه انجام دهی و وقتی آگاهانه عمل کردی ، عمیق تر خواهد رفت ، زیرا آنگاه تو دیگر با موضوع درگیر نمی شوی . این همه روزه اتفاق می افتد . اگر عاشق کسی باشی احساس سرور می کنی ، ولی نه به دلیل دیگری ، بلکه به سبب عشق و چرا به سبب عشق ؟ زیرا این پدیده روی می دهد و اتفاق می افتد .

سرور به سبب تو روی می دهد . چون تو سخت مجذوب دیگری هستی ، سرور روی می دهد . می تواند با یک گل سرخ روی بدهد ، می تواند با کوهستان روی دهد ، با درختان ، با هر چیز . وقتی که موقعیتی را که سرور در آن روی می دهد شناختی ، می تواند در همه جا روی دهد .

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهیت با عشقی عمیق به سمت دیگری حرکت کرده باشد ؛ به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ؛ وقتی که تمام آگاهیت تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد ، در آن غیبت نفس برکات رخ می دهند .

به هنگام تجربه سرور حقیقی ، زمان دیگر طولانی تر یا کوتاه تر نمی شود ، بلکه به کلی متوقف می گردد . هنگام سرور اصولاً زمانی وجود ندارد . بنابر این زمان و رنج به هم مرتبط اند ، هر دو یک چیز هستند با دو نام مختلف . زمان ، نام دیگر رنج است . آن ها مترادف یکدیگرند . از نظر روانی ، زمان به معنای تیره بختی است . به همین دلیل می گوییم سرور ماوراء زمان است . آنچه که ماوراء زمان است ، از طریق زمان قابل دستیابی نیست .

تانترا - اشو
rahaayee.persianblog.ir

پناه بر پاک مطلق ببریم...
 rose rose rose
خارج شده است
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #109 : 30 آبان 1388,ساعت 22:31:50 »

استاد تقلبی

 

روزی برای شیوانا خبر آوردند که در معبدی در ده مجاور فردی ادعا می کند که استاد شیواناست و درس معرفت را او به شیوانا آموخته است

شیوانا تبسمی کرد و گفت : " گرچه این استاد را ندیده ام اما به او سلام برسانید و بگویید خوشحالم به همسایگی ما آمده است همچنین به استاد بگویید تعدادی از شاگردان جدیدم را برایش می فرستم تا در محضر او کسب فیض کنند و درس معرفت را مستقیما از استاد بزرگ بگیرند . "

سپس شیوانا چند تن از شاگردان جدید را به محضر استاد تقلبی فرستاد . استاد تقلبی چندین ماه هر روز عین حرفهایی که شیوانا به بقیه می گفت به شاگردانش منتقل می کرد و روز به روز نیز شاگردان ورزیده تر می شدند . سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملی راه رفتن روی آب رسید . این درس جزو یکی از مراحل پیشرفته ی درسهای معرفت شیوانا بود .

در روز امتحان استاد تقلبی و شاگردانش و شیوانا و مریدانش به لب رودخانه آمدند . شیوانا بدون اینکه کلامی بگوید به استاد تقلبی تعظیمی کرد و به سوی رودخانه رفت و همراه مریدانش از روی آب گذشت و آن سوی رود در کرانه ایستاد . شاگردان استاد تقلبی نیز یکی یکی از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مریدان شیوانا روی آب راه رفتند و به آن سوی رودخانه رسیدند و نوبت استاد تقلبی رسید . او هم پس از آخرین شاگرد وارد رودخانه شد اما بلافاصله در آب فرو رفت و جریان رودخانه او را با خود برد و شاگردان هر چه تلاش کردند نتوانستند استاد تقلبی را نجات دهند .

یکی از مریدان از شیوانا پرسید : اگر او تقلبی بود پس چرا درس ها به درستی منتقل شده بود و شاگردانش توانستند از آب رد شوند ؟!

شیوانا پاسخ داد : " اصول معرفت مستقل از عارف کار می کند و این عارف است که باید سعی کند تا خودش را به معرفت برساند و دل به معرفت بسپارد . استاد تقلبی گمان می کرد جذابیت درس های شیوانا در خود شیواناست و همین باعث شکستش شد . حال آنکه به خاطر جذابیت مباحث معرفتی است که شیوانا دلنشین شده است . استادی که تفاوت این دو را نمی فهمد تقلبی است
shivana929.blogfa.com
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #110 : 30 آبان 1388,ساعت 22:32:22 »

شیوانا درراه مدرسه ازکناردرختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده وبه خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنارمرد نشست ومسیرنگاهش راتعقیب کردوآهسته زیرلب زمزمه می کرد: الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟مرد جوان لبخند تلخی زد وپاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام . تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد ازایام شادی آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت :آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی ازآدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند.بعضی از آنها دیگرامیدی به طلوع خورشید ندارند.این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند.اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند ،یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند.
اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود.
اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شوو صد البته کمی هم صبر داشته باش!
forum.niksalehi.com
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #111 : 30 آبان 1388,ساعت 22:32:45 »

 آن یک نفر

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"


جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"


شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.


شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"
shivana929.blogfa.com
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #112 : 30 آبان 1388,ساعت 22:33:13 »

روزي پسري نزد شيوانا آمد و به او گفت که يکي از افسران امپراتوري مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوي آن ها را اذيت مي کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزي بسيار جنگاور است و در سراسر سرزمين امپراتوري کسي سريع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمي را اجرا نمي کند. به همين خاطر هيچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. اين افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمي را به سرعت اجرا مي کند که حتي قوي ترين رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم مي آورند. من چگونه مي توانم از خودم و حريم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!


شيوانا تبسمي کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردي مردانه او را سرجايش بنشان!"


پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت:" چه مي گوئيد؟! او "برق آسا" است و سريع تر از برق ضربات خود را وارد مي سازد. من چگونه مي توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"


شيوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردي مردانه سر جايش بنشان! براي تمرين ضربه زني برق آسا هم فردا نزد من آي تا به تو راه سريع تر جنگيدن را بياموزم!"


فرداي آن روز پسر جوان لباس تمرين رزم به تن کرد و مقابل شيوانا ايستاد. شيوانا از جا برخاست به آهستگي دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهايش ژست مردي را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اينجا بود که شيوانا حرکت ضربه زني را با سرعتي فوق العاده کم و تقريبا صفر انجام داد. يک ضربه شيوانا به صورت پسر نزديک يک ساعت طول کشيد. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به اين بازي آهسته شيوانا خيره شد و سپس با بي تفاوتي در گوشه اي نشست. يک ساعت بعد وقتي نمايش ضربه زني شيوانا به اتمام رسيد. شيوانا از پسر خواست تا با سرعتي بسيار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.


پسر با اعتراض فرياد زد که حريف او سريع ترين مبارز سرزمين امپراتور است. آن وقت شيوانا با اين حرکات آهسته و لاک پشت وار مي خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شيوانا با اطمينان به پسر گفت که اين تنها راه مبارزه است و او چاره اي جز اطاعت را ندارد."


پسر به ناچار حرکات رزمي را با سرعتي فوق العاده کم اجرا نمود.


يک حرکت چرخيدن که در حالت عادي در کسري از ثانيه قابل انجام بود به دستور شيوانا در دو ساعت انجام شد. روزهاي بعد نيز شيوانا حرکات جديد را با همين شکل يعني اجراي حرکات چند ثانيه اي در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسيد. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ايستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگين بدون هيچ توضيحي دست به شمشير برد و به سوي پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حيرت زده سربازان و ساکنين دهکده پسر جوان با سرعتي باور نکردني سر و صورت افسر را زير ضربات خود گرفت و در يک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمين کوبيد.




همه حيرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گريخت. پسر جوان نزد شيوانا آمد و از او راز سرعت بالاي خود را پرسيد. او به شيوانا گفت:" اي استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعي اين قدر سريع عمل کردم؟"
شيوانا خنديد و گفت:" تک تک اجزاي وجود تو در تمرينات آهسته تمام جزئيات فرم هاي مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافي ريزه کاري هاي تک تک حرکات را براي خود تحليل کردند. به اين ترتيب هنگام رزم واقعي بدن تو فارغ از همه چيز دقيقا مي دانست چه حرکتي را به چه شکل درستي بايد انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع  سرعت اجراي حرکات تو به خاطر تمرين آهسته آن بود. هرچه تمرين آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرايط واقعي بيشتر است. در زندگي هم اگر مي خواهي بهترين باشي بايد عجله و شتاب را کنار بگذاري و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوي. فقط با صبر و حوصله و سرعت پايين است که مي توان به سريع ترين و پيچيده ترين امور زندگي مسلط شد. راز موفقيت آنها که سريع ترين هستند همين است. تمرين در سرعت پايين. به همين سادگي!"
khodahast.parsiblog.com
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
unk
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 7
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


آدرس ايميل
« پاسخ #113 : 12 دي 1388,ساعت 22:04:56 »

روزي غرق در تفكر
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ديدم مردي در كنار من است
با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد : چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم : فكرم پريشان است
گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد
گفتم : به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو كليدش را در قلبت مي يابي
گفتم : چگونه ؟
گفت : خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن آن وقت حقيقت در قلبت مي تاب
پرسيدم : از كجا بدانم كه حقيقت است كه مي تابد ؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خودشناسي گام نهادي
مرحله خودشناسي ؟
در مرحله خودشناسي مي داني كه از كجا آمده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
و بعد به كجا مي روي
گفتم : نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم
گفت : به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد
چگونه ؟
هميشه با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند
و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند
گفتم : گفتنش آسان است اما به كار بستنش دشوار
گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است
سرمنزل ازلي ؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما دانا تر و مهربان تر


خارج شده است

اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه براستی مومن باشی ، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست ( لئوبوسکالیا)
بدان که تو از دید خداوند پنهان نیستی ، پس بنگر که چگونه هستی .
unk
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 7
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


آدرس ايميل
« پاسخ #114 : 13 دي 1388,ساعت 12:53:30 »

پرسيدم ... ،

چطور، بهتر زندگي کنم؟

با كمي مكث جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،

با اعتماد، زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس براي آينده آماده شو

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز

شک هايت را باور نکن،

و هيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني.

پرسيدم،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق، خود مي داند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذار عشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر مي كردم كه نفسي تازه كرد و ادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار مي شود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا

مي چرايد ،

آهو مي داند كه بايد از شير سريع تر بدود ، در غير اين صورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا مي گردد ، كه مي داند بايد از آهو سريع تر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي مي خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :


زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقي نمي كند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران،

زلال كه باشي، آسمان در توست
خارج شده است

اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه براستی مومن باشی ، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست ( لئوبوسکالیا)
بدان که تو از دید خداوند پنهان نیستی ، پس بنگر که چگونه هستی .
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 2632

تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184



WWW آدرس ايميل
« پاسخ #115 : 13 دي 1388,ساعت 19:35:22 »

درسته استادی بهم میگفت زلال باش !

زلال بودن را برای خیلی ها توصیه کرده اند!

ولی فرمول زلال بودن را نگفته اند!
خارج شده است

اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)،اللهم اغن کل فقیر(خدایافقیران راغنی فرما)،اللهم اشبع کل جائع(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)اللهم اقض دین کل مدین(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)،اللهم فرج عن کل مکروب(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)اللهم فک کل اسیر(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)اللهم سد فقرنا بغناک(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)انک علی کل شی قدیر (هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)لینک دعا
unk
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 7
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


آدرس ايميل
« پاسخ #116 : 22 دي 1388,ساعت 14:23:10 »

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

 اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت: تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.
پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيد.
و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!
و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.
زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.
و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد.

هر انسان  می تواند با ارزش های زندگی آشنا شود، خود و دیگران را دوست داشته باشد، به همه موجودات احترام بگذارد و بیاموزد که اجازه ندارد حق حیات و زندگی را از کسی دریغ کند.... شادی، عشق، شکیبایی، مسوولیت، آزادی، عدالت، احترام، صداقت، فروتنی، سادگی، همکاری و ... ارزش هایی هستند که روزانه باید آنها را با خود تکرار کرد و آنها را رعایت نمود.....

خارج شده است

اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه براستی مومن باشی ، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست ( لئوبوسکالیا)
بدان که تو از دید خداوند پنهان نیستی ، پس بنگر که چگونه هستی .
avanada
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 9
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 23

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 1


« پاسخ #117 : 22 دي 1388,ساعت 16:15:07 »

و خداوند آفرید

در ابدیتی زیبا
در چشمان رویایی باد
آنچه که شکوفا می شد
پیام عشق بود

آهنگی دلنواز از قلبهایی عاشق
به هم پیوسته
در میان زنجیر خدا
قلبی قرار دارد که همواره در حال تپیدن است
قلب عاشق
قلب عارف
قلب عادل
به فکر فرو می روم
آیا تمام صفات خوب تجلی یک صفت نیست
و خداوند رحیم است


دوست عزیز از تاپیکتان لذت بردم
سربلند باشید
خارج شده است
unknown1
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 1
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 18

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


« پاسخ #118 : 26 دي 1388,ساعت 22:04:40 »


مولوی در دفتر ششم مثنوی، داستانی آورده است که البته تمثیل است. می گوید مردی بود طالب گنج که دائما از خدا گنج می خواست. این آدم از این تنبلهائی بود که دلشان می خواهد پایشان در یک گنجی فرو رود و بعد یک عمر راحت زندگی کنند می گفت: خدایا این همه آدم در این دنیا آمده اند و گنجها زیر خاک پنهان کرده اند، این همه گنج در زیر زمین مانده است و صاحبانش رفته اند، تو یک گنج به من بنمایان. مدتها کار این مرد، همین بود و شبها تا صبح زاری می کرد تا اینکه یک شب خواب دید (خواب نما شد) هاتفی در عالم خواب به او گفت: از خدا چه می خواهی؟ گفت: من از خدا گنجی می خواهم. هاتف گفت: من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم، من نشانی هائی به تو می دهم و از روی آن نشانیها سرفلان تپه می روی و تیر و کمانی با خودت برمی داری، روی فلان نقطه می ایستی و تیر را به کمان می کنی. این تیر هر جا که افتاد، گنج همانجاست.

بیدار شد، دید عجب خواب روشنی است. پیش خود گفت: اگر نشانیها درست بود، یعنی چنین جائی با آن نشانه ها وجود داشت، حتما می توانم گنج را پیدا کنم. وقتی رفت متوجه شد همه نشانه ها درست است. روی آن نقطه ایستاد. فقط باید تیر را پرتاب کند، تیر به هر جا که افتاد، آنجا گنج است. ولی یادش آمد که هاتف به او نگفت تیر را به کدام طرف پرتاب کند. گفت اول به یک طرف مثلا رو به قبله پرتاب می کنم، انشاءالله که همان طرف است. تیر را برداشت به کمان کرد و به قوت کشید و آن را رو به قبله پرتاب کرد. تیر درجائی افتاد. بیل و کلنگ را برداشت و رفت آنجا را کند، ولی هرچه کند به گنجی نرسید. گفت حتما جهت را اشتباه کرده ام. تیر را به طرف دیگری پرتاب کرد ولی باز به نتیجه نرسید. به هر طرفی که پرتاب کرد، گنجی پیدا نکرد. مدتی کارش این بود و این زمین را سوراخ سوراخ کرد ولی به چیزی دست نیافت.
ناراحت شد. باز به گوشه مسجد آمد و شروع به گله کردن کرد: خدایا! این چه راهنمایی ای بود که به من کردی! پدر من درآمد و به نتیجه نرسیدم. مدتها زاری می کرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد، یقه اش را گرفت، گفت این چه معرفی ای بود که به من کردی؟! حرف تو غلط از کار درآمد. هاتف گفت مگر تو چه کردی؟ گفت به همانجا رفتم، نشانیها درست بود و من نقطه مورد نظر را پیدا کردم. تیر را به کمان کردم و اول به طرف قبله به قوت کشیدم. هاتف گفت: من کی چنین چیزی به تو گفتم؟ تو از دستور من تخلف کردی، من گفتم تیر را به کمان بگذار، هر جا افتاد همانجا گنج است، نگفتم به قوت بکش. گفت راست می گوئی. فردا با بیل و کلنگ و تیر و کمان رفت، تیر را به کمان گذاشت. تا تیر را رها کرد، پیش پای خودش افتاد. زیر پایش را کند، دید گنج همانجاست. ملا به اینجا که می رسد، می گوید:

آنچه حق است اقرب از حبل الورید
تو فکندی تیر فـکرت را بعید
ای کمـــان و تیــــرها بــرســاختـه
گنج نزدیک و تـو دور انداخته

      

      
      
خارج شده است
unknown1
Newbie
*

سلام و درود از سوی خداوند: 1
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 18

تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0


« پاسخ #119 : 26 دي 1388,ساعت 22:14:21 »

مردی بر دیواری گلی نشسته بود، در کنار دیوارجوی آبی زلال روان بود،‌ آبی شفاف و تصویرنما بود و گوارا نوش، مرد چون ماهی از دریا جدا مانده شوق به آب رسیدن داشت.
بر لب جو بود دیواری بلند          بر سر دیوار تشنه ی دردمند [1]

ولی دیوار بلند بود و پریدن دشوار. ندانسته کلوخی از دیوار کند و به جوی افکند صدای آب چون آهنگی خوش گوشش را نوازش کرد، از لذت آن، خشت دیگر افکند و بیشتر غرق لذت شد، او احساس می کرد خودش آب نوش شده است. آب به زبان حال می گفت :«از این خشت انداختن چه سود بری ؟» تشنه می گفت : «دو فایده، نخست آنکه بانک خوش آب چون ربابی خوش نوا و چون بانگ اسرافیل حیات بخش است و یا چون خروش تندر در بهار بای باغ، یا پیا نجات زندانی، یا دم رحمانی که از یمن بوی اُویس قَرَنی بر محمد آورد یا بوی احمد مرسل در شفاعت به گنه کاران، یا بوی یوسف بر یعقوب. اما فایده دوم اینکه هر چه خشت برکنم بر فاصله ام نسبت به آب کاسته می شود و قرب افزون می گردد.
خودآگاه وجود ما بر دیوار خود مجازی نشسته که مجموعه ی خطاها و شرطی هاست. در زیر این دیوار که بستان سرای حقیقی است، آب گوارای حقیقت روان است. خودآگاه با برداشتن هر خشتی از دیوار خود مجازی ساختگی و انداختن به آن جا، هم نوای خوش حقیقت را می شنود و هم به تدریج فاصله کم و قرب افزون می شود. تا به الهیت که نقطه ی اصلی است برسد. چنانکه مولانا در جای دیگر گفته است :
قرب نه بالا و پستی رفتن است      قرب حق از حبس هستی رَستن است [2]

و ای کاش که آدمیان از همان دوران جوانی که نیروی حیاتی قوی و بالنده است و چشمه های قوت و میل در مرغزار تن روان است و تن سالم و روان پذیر است، برپا خیزند و گام بردارند تا به مقام قرب برسند. چه عشق در جوان شدیدتر و شوق وافرتر و آلودگی کمتر است. در حالی که در پیری :
بیخ های خوی ِبد محکم شده    قوت ِبرکندن آن کم شده [3]


پانوشت ها :
1- مثنوی، دفتر دوم، بیت 1192
2- همان، دفتر سوم، بیت 4514
3- بیت 1226
خارج شده است
صفحه: 1 ... 6 7 [8] 9   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP

Valid XHTML 1.0! Valid CSS! Dilber MC Theme by HarzeM
این صفحه در 0.38 ثانیه 21 نمایش داده شد.
asraa.com