اخبار
:
این سایت متعلق به انستیتو بین المللی مطالعات پیشرفته آمریکا بوده و کلیه حقوق برای انستیتو محفوظ میباشد.
فهرست
راهنمايي
ورود
عضويت
خوش آمدید،
مهمان
- لطفا برای ثبت نام
اینجا
و یا برای ورود
اینجا
را کلیک کنید.
18 شهريور 1389,ساعت 18:26:21
یک ساعت
یک روز
یک هفته
یک ماه
برای همیشه
لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
شبکه تحقیقاتی ارواح متعالی مرکز تحقیقات متافیزیک اسلامی آمریکا Arvaah Forums of USA Islamic Metaphysics Research Center
>
انجمنهای متفرقه
>
بحث کاربران
>
حکایاتی از حکمت و عرفان
صفحه:
1
...
7
8
[
9
]
پایین
« قبلی
بعدی »
چاپ صفحه
نويسنده
موضوع: حکایاتی از حکمت و عرفان (دفعات بازدید: 2242 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 2632
تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #120 :
26 دي 1388,ساعت 22:50:02 »
فردی میگفت این داستان چندی پیش اتفاق افتاده است
مردی روستائی از روستاهای مغان که وضع مالی اش خیلی خراب بوده یک روز چوب دستی اش
در دست میرود به بالای تپه ای کنار روستا
و به چوب دستی اش تکیه کرده و با خدا حرف میزند که خدایا این همه مال داری چرا کمی از آن را به من نمیدهی
ناگهان زیر چوب دستی خالی میشود و با کله زمین میخورد
و میبیند که زیر جائی که چوب دستی در آن فرو رفته است قبری بوده و در آن عتیقه هائی بوده
انها را میبرد میفروشد و میرود در شهر زندگی شیرینی را آغاز میکند
و فردی که انی داستان را نقل میکرد میگفت بعد از اینکه از روستاهای مغان خانواده اش قبل از انقلاب به تهران رفته بودند
مدتی بعد به خارج از کشور مهاجرت کردند و هنوز زندگی مرفه دارند.
خارج شده است
اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور
(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)
،اللهم اغن کل فقیر
(خدایافقیران راغنی فرما)
،اللهم اشبع کل جائع
(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان
(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)
اللهم اقض دین کل مدین
(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)
،اللهم فرج عن کل مکروب
(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب
(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)
اللهم فک کل اسیر
(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)
،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین
(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض
(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)
اللهم سد فقرنا بغناک
(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر
(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)
انک علی کل شی قدیر
(هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)
لینک دعا
dark shadowِ
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 29
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 481
Awards: روح مرموز
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #121 :
29 دي 1388,ساعت 20:07:54 »
بامداد روزی مردی وحشت زده خدمت حضرت سلیمان علیه السلام رسید.حضرت سلیمان دید که صورت آن مرد از شدت ترس،زرد و کبود شده است.سوال کرد:ای مرد مومن! چرا چنین شده ای؟ و سبب ترس تو چیست؟ آن مرد گفت: عزرائیل از روی کینه و غضب به من نگاه کرد و مرا چنانکه میبینی دچار وحشت و ترس ساخته است.حضرت سلیمان فرمود:حالا بگو حاجتت چیست؟ آن مرد گفت یا نبی الله باد در فرمان شماست،به آن دستور دهید مرا از اینجا به هندوستان ببرد شاید در آنجا از چنگ عزرائیل رهائی بیابم.پس حضرت به باد امر فرمود تا او را به سرعت به سمت کشور هندوستان ببرد.روز دیگر حضرت سلیمان علیه السلام در مجلس ملاقات نشسته بود که عزرائیل علیه السلام به دیدار او آمد.حضرت سلیمان علیه السلام به او گفت:ای عزرائیل به چه سبب به آن بنده ی مومن از روی کینه و غضب نظر کردی تا آن مرد مسکین وحشت زده بشود و دست از خانه و کاشانه ی خود کشیده و به دیار غربت فراری گردد؟ عزرائیل علیه السلام عرض کرد:من از روی غضب به او نگاه نکردم بلکه او چنین گمان بدی به من برد! داستان از این قرار است که خداوند متعال به من امر فرمود تا در فلان ساعت جان او را در هندوستان بگیرم.نزدیک به این ساعت بود که او را اینجا یافتم و در یک دنیا تعجب و شگفتی فرو رفتم و حیران و سرگردان شدم! او از این حالت حیرت من ترسید و چنان خیال کرد که من بر او نظر سوئی دارم،در حالی که چنین نبود بلکه اضطراب از ناحیه ی من بود.با خود می گتم اگر او صد پر هم داشته باشد در اینزمان کم نمی تواند به هندوستان برود و من چگونه این ماموریت خدا را انجام دهم؟ لیکن با خود گفتم به سراغ ماموریت خود می روم بر عهده ی من چیز دیگری نیست .پس به امر حق به هندوستان رفتم و آن مرد را در آنجا یافتم و جانش را گرفتم.1
منبع:
جهنم و عذابهای جهنمی – واحد تحقیقاتی گل نرگس
1.دفتر اول مثنوی طبع میرخانی
خارج شده است
dark shadowِ
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 29
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 481
Awards: روح مرموز
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #122 :
11 بهمن 1388,ساعت 01:07:45 »
سلام.
هفت خود
در آرامترین ساعات شب هم چنان که در خواب و بیداری بودم هفت خودِ من جمع شده و آن گاه به آرامی به به گفتگو پرداختند.
اولین جان خود گفت:
"این جا،درون این مرد دیوانه،همه ی این سالها را گذرانده ام،هیچ کاری انجام نداده ام،جز آنکه روز هنگام دردش را تازه و شب هنگام برایش اندوه آفریده ام.بیش از این نمی توانم سرنوشتم را ادامه دهم.اکنون طغیان خواهم کرد."
دومین خود گفت:
"آن چه برای شما بود،بهتر از من است برادر،چون من باید "خودِ شادمانیِ" این دیوانه باشم.من خنده اش را می خندم و برای شادمانی اش آواز سر می دهم،و افکار زیرکانه اش را سه بار به پایکوبی و شور می رقصم.بر من است که در برابر وجود غمگین خود طغیان کنم."
سومین خود گفت:
"و من چه،خودی که بار عشق،وداع آتشی که از شهو+تی سرکش و شوقی خیالی بوده را به دوش می کشم؟من،"خودِ بیمار عشق" هستم که بایستی در مقابل این دیوانه طغیان نمایم"
چهارمین خود گفت:
"من در میان همه ی شما بدبخت ترین هستم،چون چیزی جز تنفری زشت و انزجاری ویرانگر به من نداده اند.من،"خودِ توفانی" هستم،کسی که در غارهای دوزخ زاده شده.بایستی در برابر خدمت کردن به این دیوانه،اعتراض خود را نشان دهم."
پنجمین خود گفت:
"نه،این من هستم،"خودِ اندیشه کن" "خودِ خیالپرداز" "خودِ گرسنگی و تشنگی"،خودی که محکوم است تا بدون استراحت در جستجوی ناشناخته ها و نا آفریده ها باشد،این،من هستم که باید طغیان کنم."
ششمین خود گفت:
"و من،"خودِ فعال"،کارگری رحیم،که با دستانی صبور و چشمانی آرزومند،روزها را به تصویر می کشد و عناصر بی شکل را شکل های جدید و ابدی می بخشد.من هستم،منزوی ای که در برابر این دیوانه ی بی قرار طغیان خواهم کرد."
هفتمین خود گفت:
"چه عجیب است که شما همه در مقابل این دیوانه طغیان کنید،زیرا هر کدام از شما تقدیری دارید که در آخر به انجامش می رسانید.آه... کاش می توانستم مانند یکی از شما باشم،خودی که تقدیری برایش باشد!اما من هیچ کدام را ندارم،من خودی باطل هستم،خودی که گنگ در کناری می نشیند،بدون مکان و زمان،در حالی که شما مشغول خلق دوباره ی زندگی هستید.ای همسایگان،آیا کسی که باید طغیان کند شمائید یا من؟"
وقتی هفتمین خود،این گونه سخن گفت،شش خود دیگر با ترحم بر او نگریستند اما دیگر چیزی نگفتند،و هم چنان که شب عمیق تر می شد،یکی پس از دیگری با اظهار شادمانی تازه ای به خواب رفتند.اما هفتمین خود،مراقب و خیره به "هیچ" که در پشت "همه چیز" است باقی ماند.
منبع:دیوانه و ارواح سرکش-جبران خلیل جبران-ترجمه ی محسن نیک بخت
خارج شده است
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 2632
تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #123 :
26 بهمن 1388,ساعت 12:18:11 »
یک روز زندگی
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز.... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به كارش نمیآید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حركت كند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان یك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!"
خارج شده است
اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور
(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)
،اللهم اغن کل فقیر
(خدایافقیران راغنی فرما)
،اللهم اشبع کل جائع
(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان
(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)
اللهم اقض دین کل مدین
(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)
،اللهم فرج عن کل مکروب
(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب
(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)
اللهم فک کل اسیر
(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)
،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین
(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض
(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)
اللهم سد فقرنا بغناک
(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر
(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)
انک علی کل شی قدیر
(هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)
لینک دعا
روح آسمان
روح گریان آسمان
Administrator
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 186
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 2632
تشكر
-اهدا شده: 112
-دريافت شده: 184
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #124 :
26 بهمن 1388,ساعت 13:15:09 »
شیخ حسین انصاریان تعریف میکردند:
در محله ای بدنام در تهران یک رستوران بود که صاحب آن مرد مومنی بود ...این مرد هر روز به مشتریان خود به دقت نگاه میکرد وجوانانی را انتخاب میکرد و غذای آنان را مجانی میداد و در ضمن مشغول هدایت آنان میشد....
روزی جوانی به نزد شیخ حسین انصاریان میرود ..ومیگوید پدری دارم بسیار بد زبان است ....شیخ میگفت جوان جوان بسیار خوبی بود اما پدرش او را به باد فهش میگرفت...شیخ به او میگوید بیا تا تو را نزد صاحب رستوران ببرم او راهنمایی کند...
وقتی با هم وارد رستوران میشوند قبل از اینکه جوان مشکل خود را به صاحب رستوران بگوید آن مرد مومن شروع به گریه میکند ومیگوید خداوند پدرت را برای تربیت تو قرار داده صبر کن...
خارج شده است
اللهم ادخل علی اهل القبورالسرور
(خدایا تو بر اهل قبورشادی عطا کن)
،اللهم اغن کل فقیر
(خدایافقیران راغنی فرما)
،اللهم اشبع کل جائع
(خدایا گرسنگان را سیر فرما)
اللهم اکس کل عریان
(خدایا لخت ها را لباس عطا فرما)
اللهم اقض دین کل مدین
(خدایا بدهی بدهکاران را ادا فرما)
،اللهم فرج عن کل مکروب
(خدایادر کار تمامی گرفتاران گشایش عطا فرما)
اللهم رد کل غریب
(خدایا تمامی غریب ها را به وطن شان بازگردان)
اللهم فک کل اسیر
(خدایا تمامی اسیران را آزاد فرما)
،اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین
(خدایاتمامی افرادی که در امور مسلمانان فساد میکنند را اصلاح بفرما)
اللهم اشف کل مریض
(خدایا تمامی مریض ها را شفا عنایت فرما)
اللهم سد فقرنا بغناک
(خدایابا غنای خودت برای فقر ما سدی بکش)
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
(خدایا حال بد ما را به حال خوب خودت تغییر بده)
الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر
(خدایابدهکاری ما را پرداخت کن و مارا از فقر بی نیاز فرما)
انک علی کل شی قدیر
(هماناتو بر همه چیزتوانا و قادر هستی)
لینک دعا
unk
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 7
آفلاین
تعداد ارسال: 48
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 0
حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #125 :
17 ارديبهشت 1389,ساعت 19:38:29 »
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.
مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»
دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت كجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟»
دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
تا دیر نشده قدر داشته هایمان را بدانیم
خارج شده است
اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه براستی مومن باشی ، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست ( لئوبوسکالیا)
بدان که تو از دید خداوند پنهان نیستی ، پس بنگر که چگونه هستی .
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 50
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 636
Awards: روح دلیر
تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47
Warrior King . Legendary Hero
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #126 :
10 تير 1389,ساعت 15:12:49 »
به روايت افسانهها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي است
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم..
من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه است.
منبع: funpatogh.com/forum
خارج شده است
آدرس دفتر وکالت پروفسور محسن فرشاد پدر متافیزیک علمی ایران:
http://www.ketabeavval.ir/Profile/?id=175834
دانلود کتاب بعد ناشناخته اثر پروفسور محسن فرشاد:
http://odysseus.persiangig.com/document/?%3Cimg%20src
لینک خرید کتاب های پروفسور محسن فرشاد:
http://www.adinebook.com/gp/search?search-alias=books&author=%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86+%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&select-author=author-exact
ODYSSEUS
ابر مرد Super Man
Global Moderator
Newbie
سلام و درود از سوی خداوند: 50
آفلاین
جنسيت :
تعداد ارسال: 636
Awards: روح دلیر
تشكر
-اهدا شده: 82
-دريافت شده: 47
Warrior King . Legendary Hero
پاسخ : حکایاتی از حکمت و عرفان
«
پاسخ #127 :
12 تير 1389,ساعت 15:09:48 »
لباس حقیقت
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت .
از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود.
منبع: funpatogh.com/forum
خارج شده است
آدرس دفتر وکالت پروفسور محسن فرشاد پدر متافیزیک علمی ایران:
http://www.ketabeavval.ir/Profile/?id=175834
دانلود کتاب بعد ناشناخته اثر پروفسور محسن فرشاد:
http://odysseus.persiangig.com/document/?%3Cimg%20src
لینک خرید کتاب های پروفسور محسن فرشاد:
http://www.adinebook.com/gp/search?search-alias=books&author=%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86+%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF&select-author=author-exact
صفحه:
1
...
7
8
[
9
]
بالا
چاپ صفحه
« قبلی
بعدی »
پرش به :
لطفا یک قسمت را انتخاب کنید:
-----------------------------
موجودات ذی روح و ذی شعور (Ghosts , Spirits, Angels)
-----------------------------
=> ارواح
=> شیاطین
=> فرشتگان
=> خدا گونه ها
=> مرگ
=> ناشناخته ها
-----------------------------
شناخت انسان و معرفت النفس (Spiritual Powers)
-----------------------------
=> هاله , چاکرا , انرژی(chakra - aura - energy )
=> قدرت های جسمی، روانی و روحی انسان
-----------------------------
طب روح ( Energy therapy - Aromatherapy )
-----------------------------
=> طب و بهداشت اسلامی
=> نماز بعنوان کامل ترین تکنیک یوگا ، مدیتیشن ، ریکی و انرژی درمانی
-----------------------------
ماوراءالطبیعه ( متافیزیک Metaphysics )
-----------------------------
=> برون فکنی (Astral Projection - OOBE)
=> به تمدن اثیری خوش امدید
=> دفاع در برابر طلسم و جادو
=> مفاتیح الجدید
-----------------------------
ادیان ، حکمت و عرفان
-----------------------------
=> عرفان (مباحث کلی)
=> عرفان اسلامی
=> حکمت (مباحث کلی)
=> حکمت اشراق
=> حکمت متعالیه
=> علم ادیان(مباحث کلی)
=> علم اسلام شناسی
-----------------------------
انجمنهای متفرقه
-----------------------------
=> بحث کاربران
درحال بارگزاری ...