شبکه تحقیقاتی ارواح متعالی مرکز تحقیقات متافیزیک اسلامی آمریکا Arvaah Forums of USA Islamic Metaphysics Research Center
اخبار: این سایت متعلق به انستیتو بین المللی مطالعات پیشرفته آمریکا بوده و کلیه حقوق برای انستیتو محفوظ میباشد.
 
*
خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید. 18 شهريور 1389,ساعت 17:51:12


لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید


صفحه: 1 ... 5 6 [7] 8 9   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: عالم عجیب ارواح  (دفعات بازدید: 2879 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #90 : 10 ارديبهشت 1388,ساعت 07:41:33 »

     او مى‏گفت:

     ملائكه به هر صورتى مى‏توانند درآيند، لذا يك شب شخص كافرى كه در حال جان كندن بود و من ناظر احوال او بودم با فرياد زدن و ترسيدن از كسى كه تنها آن كافر او را مى‏ديد، جان داد و از دنيا رفت. دو شب بعد از فوت او من او را در خواب ديدم و از او سؤال كردم كه: تو در دم مرگ چه ديدى كه اين طور فرياد زدى و جان به جان آفرين تسليم نمودى؟

      گفت: شخصى را كه بعدا دانستم او حضرت «ملك الموت» است، با قيافه‏ى بسيار وحشتناكى ديدم كه از ترس نتوانستم خود را كنترل كنم و قالب تهى كردم.

     من بعد از اين قضيّه اين روايت را در كتاب «جامع الأخبار» ديدم كه حضرت «ابراهيم» روزى به «ملك الموت» فرمود: آيا مى‏توانى خود را با آن صورتى كه روح يك فاجر را قبض مى‏كنى به من نشان بدهى؟

     حضرت «ملك الموت» گفت: تو نمى‏توانى طاقت بياورى.

     حضرت «ابراهيم» فرمود: چرا من طاقت مى‏آورم.

     حضرت  «ملك الموت» گفت: رو بگردان و باز به من نگاه كن.

     حضرت «ابراهيم» از او رو گرداند و دوباره به او نگاه كرد، ديد او به صورت مرد سياهى كه موهاى بدنش سيخ شده بود، بوى بسيار بدى مى‏داد، لباس سياه در بر دارد و از بينى و دهانش شعله‏ى آتش و دود بيرون مى‏آيد، درآمده و در مقابلش ايستاده است. آن منظره به قدرى براى حضرت «ابراهيم» وحشتناك بود كه افتاد و غش كرد، وقتى بهوش آمد به حضرت «ملك الموت» فرمود: اگر براى معصيت‏كاران جز ديدن اين منظره از عذاب نبود كافى بود.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #91 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:04:02 »

    او مى‏گفت:

     سيّد جوان طلبه‏اى كه سالها نزد من مى‏آمد و با من رفيق بود، چند صباحى ديده نمى‏شد، يك روز نزد من آمد و گفت: در اين مدّت كه من به خدمتتان نمى‏رسيدم، مريض بودم، مبتلا به مرض حصبه شده بودم تا آنكه  يك روز كه مرضم سخت شده بود و مادرم كنار بسترم نشسته بود، ناگهان مرد سفيدپوشى در حالى كه سفره‏اى در دست داشت، وارد اتاق شد و مرا گرفت و در ميان آن سفره گذاشت و چهار گوشه‏ى سفره را جمع كرده و به دوش انداخت و مستقيما مرا به طرف آسمان حركت داد، صداى مادرم را تا مدّتى مى‏شنيدم كه به سر مى‏زد و مى‏گفت: فرزندم از دنيا رفت، بالأخره او مرا در آسمانها به محلّى كه فضاى بازى بود برد و در مقابل شخصيّتى كه فوق‏العاده نورانى بود مرا از ميان سفره خارج كرد، آن شخصيّت نورانى به من فرمود: تو حالا از دنيا بيرون آمده‏اى، آيا به اين جريان كه عملى شده رضايت دارى يا خير؟

     گفتم: قربانت گردم، مادرى دارم كه تمام اميدش به من بود، اگر اجازه بفرمائيد من به دنيا برگردم و تا او زنده است در كنارش باشم.

     آن شخصيّت بزرگ به من گفت: اگر به دنيا برگردى باز همان ناراحتيها را خواهى داشت، اينجا همه‏ى خوشيها و خوبيها نصيب تو خواهد شد، اقوامت اينجا هستند، پدرت كه چند سال قبل فوت شده اينجا است، ناگهان ديدم پدرم آمد و به من خوش آمد گفت. ولى من به پدرم گفتم: مادرم بعد از فوت شما خيلى ناراحتى كشيده از آقا بخواهيد كه به من اجازه بدهند به دنيا برگردم و تا مادرم در دنيا هست من هم باشم.

     پدرم موافقت كرد و واسطه شد و آقا قبول فرمودند و آن سفيدپوشى را كه مرا به آنجا برده بود صدا زدند و به او فرمودند: او را براى مدّت سى سال ديگر به دنيا برگردان، او هم دوباره همان سفره را آورده و مرا در ميان آن سفره گذاشت و چهار گوشه‏ى سفره را گرفت و به دوش انداخت و مرا با سرعت به زمين آورد. ناگهان باز صداى مادرم را شنيدم كه گريه مى‏كرد و در  فراق من اشك مى‏ريخت، در همين بين خود را دوباره در بدنم ديدم و برخاستم نشستم و مرضم خوب شد و از اين به بعد تصميم دارم كه از مردم كناره بگيرم و مشغول عبادت و خودسازى و تزكيه‏ى نفس شوم.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #92 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:04:47 »

     او مى‏گفت:

     شبى كه در كنار قبرستان متروكى در شهر «ميانه» در خانه‏ى يكى از دوستان ميهمان بودم و من اطّلاعى از آنكه در آن نزديكى قبرستان وجود دارد و فعلاً ديوارى دورش كشيده‏اند و به صورت منزلى درآمده است نداشتم. اتّفاقا آن شب هوا گرم بود و صاحب منزل رختخواب من و يكى دو نفر از دوستان كه همراه من بودند را در زير آسمان روى ايوان منزل انداخته بود، من هنوز به خواب نرفته بودم، ناگهان ديدم ارواح مؤمنين از آن قبرستان به طرف غرب حركت مى‏كنند، من كه مى‏خواستم بدانم آنها از كجا مى‏آيند و به كجا مى‏روند، روحم را تخليه كردم و به تجسّس از حركت آنها پرداختم. خوشبختانه بدون معطّلى متوجّه شدم كه در همان نزديكى قبرستانى است و آنها از آنجا به طرف غرب مى‏روند، من هم با آنها رفتم پس از چند لحظه به «وادى السّلام» رسيديم، آنجا انبوهى از مؤمنين اجتماع كرده بودند، در آن اجتماع «ائمّه‏ى اطهار» (عليهم السّلام) هم حضور داشتند، در آن اجتماع سلمانها، ابوذرها و بالأخره تمام مؤمنين از زمان بعثت «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) تا زمان ما هر كه از دنيا رفته بود، حضور داشت.

     به‏به چه اجتماعى، آنها همه نسبت به يكديگر عشق مى‏ورزيدند، همه همديگر را صميمانه دوست مى‏داشتند.

     سخنانشان حكمت‏آميز و كلامشان غذاى روح بود، من كه هنوز رسما جواز ورود به اجتماع آنها را نداشتم، در گوشه‏اى ايستاده بودم و غريب وار  تنها از زندگى معنوى آنها لذّت مى‏بردم و به آنها نگاه مى‏كردم.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #93 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:06:27 »

    او مى‏گفت:

     در ايّامى كه داراى مكاشفات خوبى بودم با ارواح جمعى از اولياء خدا كه در دنيا به انتظار فرج و ظهور حضرت «بقيّه‏اللّه» (عليه السّلام) زندگى مى‏كردند، تماس گرفتم و از آنها سؤال كردم كه: آيا شما در زمان ظهور «امام عصر» ارواحنا فداه به بدنتان بر مى‏گرديد؟ اكثر آنها اظهار بى‏ميلى كردند و گفتند: اينجا مگر چه عيبى دارد كه بمانيم؟ ما در اينجا، هم مى‏توانيم خدمت «امام عصر» (عليه السّلام) باشيم و هم خدمت ساير «ائمّه» (عليهم السّلام) و هم ارواح اولياء خدا را ببينيم و هم خوشحاليم كه از زندان دنيا بيرون آمده‏ايم و در فضاى بازى بدون مزاحمت بدن دنيائى به سير و گشت مشغوليم.

     من به آنها كه دور من نشسته بودند گفتم: مگر اختيار در دست شما است كه اگر بخواهيد برگرديد، بتوانيد و اگر نخواهيد بر نگرديد؟

     گفتند: بله، خداى مهربان اختيار را به ما واگذاشته و ما در اينجا مى‏توانيم هر چه را كه بخواهيم انتخاب كنيم.

     من به آنها گفتم: بعد از ظهور، دنيا بهشت مى‏شود، پر از عدل و داد مى‏گردد، چگونه ممكن است شما نخواسته باشيد كه به اين دنيا بر گرديد؟
     آنها دسته جمعى خنده‏ى مخصوصى كردند و گفتند: دنيا همان زندانى است كه بوده است، نهايت بعد از ظهور در ميان زندان عدل و داد بر قرار  شده است. دنياى بعد از ظهور با مقايسه‏ى با دنياى قبل از ظهور بهشت است، نه با مقايسه‏ى با بهشت ما، يعنى بهشت عالم برزخ كه ما در كنار اربابانمان روزى مادى و معنوى مى‏خوريم.

     من به آنها گفتم: شما بايد به دنيا برگرديد و «امام عصر» ارواحنا فداه را يارى كنيد.

     آنها باز همان خنده‏ى مخصوص را كردند و گفتند: مگر ما با اين وضع نمى‏توانيم آن حضرت را كمك كنيم؟ ما همان طور كه ملائكه به آن حضرت كمك مى‏كنند به خصوص در امر تبليغ به مراتب بهتر آن حضرت را كمك خواهيم كرد.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #94 : 03 خرداد 1388,ساعت 09:09:38 »

علاّمه‏ى حلّى و روح جوان طلبه
 
     صاحب كتاب «سرگذشت ارواح» مى‏نويسد:

     مرحوم «علاّمه‏ى حلّى» قدس سره مى‏گويد: وقتى كه من در «حلّه» بودم روزى عبورم به قبرستانى افتاد، قبر خرابه‏اى را ديدم، به خاطرم گذشت كه اى كاش مى‏دانستم حال اين ميّت و صاحب قبر بعد از مرگ چگونه بوده است؟

     ناگهان ديدم جوانى بسيار خوش قيافه در جلويم ظاهر شد و به من سلام كرد و گفت: اين قبر من است، من طلبه‏ى فقير غريبى بودم كه براى تحصيل علم از قريه‏ى محلّ تولّدم به «حلّه» آمدم و در يكى از حجرات مدرسه مشغول تحصيل گرديدم. پس از مدّتى مريض شدم و كم‏كم مرضم رو به شدّت گذاشت تا آنكه يك روز همان گونه كه با كمال ناتوانى خوابيده بودم ناگهان  جوان خوش قيافه‏اى به اتاق من وارد شد و كنار بستر من نشست و احوال مرا پرسيد، من هم به خاطر آنكه غربت و مرض بسيار به من فشار آورده بود با او گرم گرفتم و از وضع خودم به او شكايت كردم. او مرا وادار به صبر و بردبارى مى‏نمود، ضمنا به من مى‏گفت: مى‏خواهى برايت طبيبى حاضر كنم تا تو را معالجه كند؟

     گفتم: مانعى ندارد. او فورا از جا حركت كرد و از اتاق بيرون رفت. من با خود فكر مى‏كردم كه اين جوان با اين قيافه‏ى زيبا چه كسى ممكن است باشد و كه او را به عيادت من فقير غريب فرستاده است. در اين فكر بودم كه ديدم همان جوان با شخصى بسيار خوش قيافه و زيبا به داخل اتاق من آمدند. من فكر مى‏كردم كه شخص دوّم طبيب است و قصد معالجه‏ى مرا دارد لذا از آن جوان خوش قيافه تشكّر كردم و آن شخص به عنوان معالجه پائين پاى من نشست و مشغول ماليدن انگشتان پاى من شد و كم‏كم دستهايش را بالا آورد و پاهايم را ماليد و به كلّى دردها از بدنم با دست كشيدن او برطرف مى‏شد و بلكه لذّت هم مى‏بردم تا آنكه دست او به حلقومم رسيد، ناگهان خود را ديدم كه در گوشه‏ى اتاق صحيح و سالم ايستاده‏ام ولى وحشت و ترس مرا فرا گرفته است، لذا آن جوان فورا نزد من آمد تا من نترسم و آن طبيب هم حركت كرد و از اتاق خارج شد ولى جسد من در بستر افتاده بود. من ابتدا براى چند لحظه متوجّه نبودم كه آن جسد از من است و اين منم كه اين كنار بدون جسد ايستاده‏ام.

     در اين بين چند نفر از طلاّب مدرسه وارد اتاق من شدند و به جسدم نگاهى كردند و گفتند: اين بيچاره هم كه مرده است و سپس چند نفر ديگر آمدند و جسد مرا در ميان تابوت گذاشتند و به طرف گورستان بردند. آن  جوان خوش قيافه به من گفت: بيا ما هم با آنها برويم و اين جنازه را تشييع كنيم، لذا ما هم با آنها رفتيم. آنها جسد مرا به غسّالخانه بردند و غسل دادند و كفن كردند و سپس در گورستان در قبرى كه آماده بود، دفن نمودند. من در تمام اين مدّت كنار آن جوان ايستاده بودم و به اين برنامه‏ها نگاه مى‏كردم. وقتى كه روى قبر پوشيده شد و من و آن جوان روى قبر ايستاده بوديم ناگهان قبر شكافته شد و ما به داخل قبر افتاديم و سر قبر به هم آمد. در اين موقع ترس عجيبى بر من مستولى شد ولى آن جوان فورا رو به من كرد و گفت: اين را بدان كه تو از دنيا رفته‏اى و اين جسد كه در قبر دفن شده جنازه‏ى تو مى‏باشد و آن طبيب كه تو را از آن همه درد و مرض نجات داد حضرت «ملك الموت» بود.

     گفتم: پس شما كه هستى؟

     گفت: من اعمال صالحه‏ى تو هستم كه براى رفع ترس و خوف تو به صورت ملكى با اراده‏ى الهى مجسّم شده‏ام.

     گفتم: از اين به بعد چه خواهد شد؟ او اشاره‏اى به يك طرف قبر كرد، ناگهان از آنجا درى به باغ بسيار بزرگ و باصفائى باز شد كه فوق‏العاده سرسبز و پر ميوه و داراى قصرهاى عالى و بسيار زيبا بود. من با آن جوان وارد آن باغ شديم، حوريه‏اى به استقبال من آمد كه مثل قرص قمر و پاره‏ى خورشيد بود.

     آن جوان مرا به آن حوريه سپرد و خودش ناپديد گرديد و من از آن وقتى كه به اين باغ وارد شده‏ام يكسره مشغول عيش و نشاط بوده‏ام تا اين ساعت كه كسى نزد من آمد و عيش مرا بهم زد و گفت: شخصى مايل است با شما ملاقات كند. من از آن باغ بيرون آمدم و شما را ملاقات كرده و شرح حال خود را تا اين ساعت براى شما نقل نمودم.

      سپس «علاّمه‏ى حلّى» رحمه‏اللّه عليه فرمود: ناگهان روح آن جوان ناپديد شد.
 
توضيحات:
     1 ـ تجسّم اعمال يعنى خداى تعالى براى انس گرفتن انسان با اراده‏ى خود كسى را در دم مرگ به صورت انسان خلق مى‏كند كه در اوّل ورود به عالم برزخ با او باشد و او را راهنمائى كند.

     2 ـ بهشت برزخى كه افراد مؤمن در آن وارد مى‏شوند متوسط بين نعمتهاى دنيا و بهشت خُلد است و تا روز قيامت اولياء خدا و افراد با ايمان در آن مى‏مانند.

     3 ـ افراد مؤمن در بهشت برزخى با بدنهايى كه از همان عالم است در كنار اربابانشان غذا مى‏خورند و زندگى مى‏كنند.

     4 ـ حضور آنها در دنيا به دو نحو ميسّر است اوّل بوسيله‏ى تخليه‏ى روح و آمدن آنها با روحشان و تجسّم آن روح به دنيا و ديگرى با طىّ الارض و همان بدن برزخى.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #95 : 04 خرداد 1388,ساعت 08:02:13 »

خودش خبر فوتش را داد

     بعضى از اوقات كسانى كه از دنيا رفته‏اند خودشان به نزديكانشان خبر فوتشان را مى‏دادند.

     يكى از دوستان نقل مى‏كرد كه: پدرم در بيمارستان بدون آنكه كسى از  نزديكانش نزدش باشد فوت شد.

     در همان شب به تمام فرزندان و بعضى از فاميل نزديكش و از جمله خودم در خواب خبر داد كه من در بيمارستان از دنيا رفته‏ام، بايد همه‏ى شما فردا صبح براى دفن من به بيمارستان بيائيد. ما فردا صبح كه به بيمارستان رفتيم ديديم او از دنيا رفته است.

     مى‏دانم پدرم مرده است

     «فرانك پادموز» در كتاب «توهّم و انتقال فكر» مى‏نويسد:

     روز دهم اكتبر در شهر «ميلان» ايتاليا در هتل انكورا، اقامت داشتم شام كه خورديم من روزنامه را برداشتم و روى نيمكتى دراز كشيدم تا آن را بخوانم. ساعت در حدود هفت بعد از ظهر بود، در همان اتاق همسرم روى تختى استراحت كرده بود و اتاق با نور ملايم چراغى كه روى ميز مجاور نيمكت من قرار داشت روشن شده بود. غفلتا در آستانه‏ى درى كه مقابل من به چشم مى‏خورد صورت پدرم را ديدم. او مطابق معمول يك پالتو سياه پوشيده بود و مثل يك مرده، رنگ پريده و بى‏حال به نظر مى‏رسيد.

     درست در همان لحظه كه من قيافه‏ى پدرم را ديدم صدائى مرموز كه كاملاً نزديك به من بود در گوشم گفت:

     تلگرامى در راه است كه متن آن به تو مى‏گويد: پدرت مرده است.

     تمام اين حوادث فقط چند ثانيه به طول انجاميد و بعد همان شب در حدود ساعت يازده من و همسرم به اتّفاق چند نفر ديگر به نوشيدن چاى  دعوت شديم، همان وقت در به صدا درآمد و مستخدم تلگرامى را كه در داخل سينى نهاده بود مقابل من گرفت، در حالى كه از وحشت رنگ از چهره‏ام پريده بود به صداى بلند فرياد زدم: مى‏دانم، پدرم مرده است!

     مضمون تلگرام اين بود: «پدر ناگهان مُرد. امضاء، الگا» اين تلگرام از خواهرم بود كه در «سن پيترزبورگ» زندگى مى‏كرد و بعدا فهميدم پدرم صبح همان روز خودكشى كرده است.
 
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #96 : 05 خرداد 1388,ساعت 08:45:41 »

     نامه‏ى يك جوان مسلول

     در كتاب «پاسخ ما» جلد اوّل يا در كتاب «پاسخ به سؤالات فلسفى و اعتقادى» صفحه‏ى 228 نامه‏اى را درج نموده‏ايم كه مناسب است در اينجا هم نوشته شود.

     اين نامه را يك جوان مسلول در آخرين لحظات زندگى خود به مادرش نوشته است.

     مادر جان! در اين ساعت كه آخرين لحظات زندگى من است و آن را در بيمارستان دور از دامن پر مهر تو مى‏گذرانم، تقريبا دو ساعت از اوّل آفتاب مى‏گذرد.

     در اين مدّت سه مرتبه حال استفراغ به من دست داده و گمان مى‏كنم ديگر خونى در بدنم باقى نمانده باشد.

     چند دقيقه قبل كه از هوش رفته بودم ديدم درِ اطاقم باز شد، جوان خوش صورتى وارد اتاق گرديد، به من گفت: به تو بشارت مى‏دهم كه تا چند دقيقه‏ى ديگر از اين همه رنج و زحمت خلاص خواهى شد.

     وقتى بهوش آمدم دانستم كه ديگر نبايد اميدى به زندگى داشته باشم.  روى ميزى كه بالاى سرم بود اين كاغذ و قلم ديده مى‏شد و از وقتى كه مشغول نوشتن مطالب فوق شده‏ام، بيشتر از ده مرتبه ضعف كرده و بيهوش شده و دوباره بهوش آمده‏ام، ولى تصميم دارم آن قدر بنويسم تا آخرين لحظات زندگيم را با ياد تو پايان دهم، چنانكه در اوّلين لحظات زندگى در دامن پر مهر تو بوده‏ام.

     مادر جان! همين چند ثانيه قبل كه ضعفى به من دست داد و قلم از دستم افتاد مى‏ديدم كه در گوشه‏ى اتاق ايستاده‏ام و ديگر مرضى در خود احساس نمى‏كنم و از اين راه دور، تو را مى‏بينم كه در فراقم اشك مى‏ريزى.

     مادر جان! ناراحت نباش، اگر چه پرستار بى‏انصاف در اين موقعيّت حسّاس بيشتر از يك ساعت است كه از من خبرى نگرفته ولى به مجرّدى كه چشم بر هم مى‏گذارم و از هوش مى‏روم سرم را در دامن پدر مهربانم كه سالها است مرده و ما را در فراق خود گذارده است مى‏بينم.

     به من مى‏گويد: فرزندم الآن خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

     مادر جان! كسى آمد با كمال محبّت دست مرا گرفت در حالى كه پدرم در پيش رويم حركت مى‏كرد مرا به باغ بزرگى برد. اين باغ در دامن كوهى واقع شده بود. از من پرسيد كه: آيا اين باغ و راحتى و سلامتى هميشگى را بهتر مى‏خواهى يا زندگى دنيا را با آن همه رنج و ناراحتى؟ گفتم: من جوانم، مادر پيرى دارم كه اگر خبر مرگ مرا بشنود از غصّه مى‏ميرد. دو مرتبه دست مرا گرفت و به اتاق مريضخانه آورد كه من بهوش آمدم و باز اين چند جمله را براى تو مى‏نويسم.

     مادر جان! از اين مراجعت سخت پشيمانم، با كمال معذرت از تو مى‏خواهم مرا ببخشى و ديگر از تو خداحافظى مى‏كنم و از تو مى‏خواهم به  وصيّت نامه‏اى كه در روز حركت به دست تو سپردم، مخصوصا راجع به اموال مردم عمل كنى كه من در گرو آنم.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #97 : 06 خرداد 1388,ساعت 10:06:36 »

     

نامه‏ى يك مرده

     آقاى «عبّاس خرم بوشهرى» اهل «شيراز» مى‏نويسد:

     نوجوان بودم كه پدر و مادرم را از دست دادم و به منزل عمويم به نام «محمّدخان» رفتم و پس از مدّتى خودم هم ناخوش شدم و مُردم. از ساعت مردن تشخيص دادم كه من و جسدم دو نفر شده‏ايم، يكى جسد و ديگرى روح. جسد افتاده بود و روح ايستاده، با اقوام و بستگان صحبت مى‏كرد و مى‏گفت: چرا گريه مى‏كنيد؟ امّا آنها جوابى نمى‏دادند تا آنكه تابوت آوردند و جسدم را در آن گذاشتند و روح بالاى سر جسدم رو به سمت آن نشست و جنازه را به گورستان بردند و از منزل تا آنجا ورد زبان روح اين بود كه چرا مرتّب نماز نخواندم، تا آنكه جسدم را مهيّاى شستشو كردند و روح در سمت چپ جسدم بالاى سرش ايستاده بود. بعد مُرده‏شوى كه يك نفر اصفهانى بلند قد و چاق بود، لباسهايم را از جسدم خارج كرد و موقع بيرون آوردن پيراهنم، سرم به شدّت به زمين خورد و روحم در همان لحظه گفت: آيا روزى مى‏رسد كه تو هم بميرى و سرت به زمين بخورد؟

     اوّلين سطل آبى كه روى جسدم ريخته شد روحم لرزيد و بعد از آن جسدم را كفن كردند و نماز خواندند و در تمام اين احوال روح بالاى سر جسدم بود، تا آنكه جسدم را در قبر نهادند و موقعى كه سنگ لحد چيده شد و تا نزديك سر جسد رسيد، روح براى رفتن در جسد وارد قبر گرديد و داخل  جسد شد و وقتى كه سر كفن را باز كردند و سمت راست صورت را روى زمين قرار دادند آنچه تلقين دهنده مى‏گفت مثل ضبط صوت در جسد ضبط شد و بعد بقيّه‏ى سنگ لحد را گذاشتند و خاك ريختند تا جائى كه خاك تمام گور را پر كرد و از زير ديدم قبر مشبّك بود و كليّه‏ى افرادى را كه با جنازه آمده بودند مى‏ديدم. وقتى يكايك مردم رفتند و كسى باقى نماند متوجّه قارى قرآن شدم كه بالاى قبر به قرائت كتاب خدا مشغول بود و نمى‏دانم چقدر گذشت كه دريافتم «قبر تنگ مى‏شود» و به اندازه‏اى تنگ شد و فشار داد كه مى‏خواهم عرض كنم به جاى عرق شايد «روغن» از بدنم درآمد.
 
آنگاه از فشار قبر كاسته شد و باز هم نمى‏دانم چقدر گذشت كه متوجّه شدم مجراى درازى كه امروزه آن را «تونل» مى‏گويند، از سمت مشرق پيدا شد و از دور دو نفر را ديدم كه وقتى نزديكتر شدند پى‏بردم كه صندلى با خود حمل مى‏كنند و يك نفر هم عقب سر آنها بود. آنها وقتى صندلى را روى زمين گذاشتند و آن يك نفر نشست فهميدم كه او حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) است، ولى نمى‏دانم چه گناهى كرده بودم كه حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) روى خودشان را به طرف مشرق گرداندند و روى صندلى نشستند. به محض جلوس، آن دو نفر گفتند: «من ربّك» (يعنى: خداى تو كيست؟) آنان «نكير» و «منكر» فرشتگان بازپرس گور بودند و روى زانوى چپ جسد قرار گرفته و شروع كردند به سؤال كردن. هر دم حضرت «امير» (عليه السّلام) مى‏فرمودند: آهسته، آهسته. و مرتّب از طرز سؤال مى‏كاست و من آنچه را كه تلقين دهنده گفته بود جواب مى‏گفتم، تا آنكه سؤالات تمام شد و ناگهان متوجّه گرديدم نه حضرت «امير» (عليه السّلام) و نه آن دو نفر وجود ندارند و تونل هم ناپديد شده بود. باز نمى‏دانم چقدر گذشت تا آنكه در سمت مغرب درى مثل در كاميون شن‏كش باز شد و  من از آنجا بيرون رفتم و وارد حياطى شدم به اندازه‏ى پنجاه متر در پنجاه متر و تمام روز در آن حياط آفتاب بود و يك جاى سايه نبود كه بنشينم و شب هنگام همه جا ماه بود و ناچار شدم تمام شب در ماه خيره شوم و به اين ترتيب روزها و شبها گذشت.

     موضوع قابل توجّه آنكه شبها كه در ماه خيره مى‏شدم، نگاه كردن در ماه، سخت‏تر از نگاه كردن به خورشيد بود، زيرا موقع تماشاى ماه گوئى نفسم بند مى‏آمد به طورى كه مجبور بودم با دو دست سينه‏ى خود را بفشارم و روى زمين دراز شوم، امّا با حركت ماه دنيا را تماشا مى‏كردم زيرا ماه مانند آئينه از ساعت طلوع تا غروب، تمام صحنه‏هاى زمين را كه از مقابلش مى‏گذشت به من نشان مى‏داد. گرچه باور نمى‏فرمائيد ولى به خداى بزرگ همه را راست مى‏گويم و اى كاش ديگرى هم ديده بود كه گواهى كند. به هر صورت يكى از شبها كه ماه همه جا را روشن كرده بود غفلتا احساس كردم چيزى شبيه درِ خروجى در قسمت زمين پيدا شده است و من از آنجا بى‏اختيار خارج شدم در حالى كه فقط يك «كفن» اطرافم بود و هنوز مسافتى به قدر يك كيلومتر نرفته بودم كه در تاريكى شب دو نفر به نظرم آمدند كه ظاهرا عرب بودند. وقتى به آنها گفتم: قصد دارم به منزل بروم و راه را گم كرده‏ام با اينكه عربى حرف مى‏زدند بلافاصله به فارسى به من گفتند: خودمان همه چيز را مى‏دانيم. بعد مرا همراه خود بردند و چند قدم كه برداشتم من خودم را مقابل درِ خانه‏ى خودمان ديدم و همين كه در زدم و در را برويم گشودند اهل منزل از حيرت و تعجّب مات شدند.

 خلاصه من دوباره به زندگى بازگشتم و هنوز نمى‏دانم چند روز جزء مرده‏ها بودم و جرأت هم نمى‏كنم بپرسم. امّا عجيب آن است كه با وجود آنكه چندين سال  از آن تاريخ گذشته هر روز مى‏توانم بدون مژه بر هم زدن مدّتها به آسانى در خورشيد نگاه كنم و عجيب‏تر آنكه هر چه را بخواهم براى خودم مجسّم كنم عينا آن را به چشم مى‏بينم. مثلاً اگر مورد توجّهم يك خانه‏ى ناشناس باشد آن خانه را مى‏بينم كه مثل عكسى كه در استخر مى‏افتد، به همان شكل در فضاى بالاى خانه‏ى خودمان قرار گرفته است. موضوعى كه بايد يادآور شوم آن است كه يك روز شنيدم همان مرده‏شوى اصفهانى مرده و من مخصوصا به تماشاى كفن و دفن او رفتم. باور بفرمائيد درست همان وقتى كه پيراهنش را بيرون مى‏آوردند، سرش مثل سر من به زمين كوفته شد و با خود گفتم اين هم جزاى ظلمى كه در حقّ من كردى.

     ما اين قضيّه را از كتاب «دنياى ماوراء قبر» صفحه‏ى 216 در اين كتاب نقل كرده بوديم و فكر نمى‏كرديم كه صاحب قضيّه هنوز زنده باشد ولى وقتى چاپ اوّل و دوّم اين كتاب منتشر شد نامه‏اى از آقاى «عبّاس خرم بوشهرى» به دستم رسيد كه در آن نوشته بود: «اين قضيّه كه شما در كتاب «عالم عجيب ارواح» نوشته‏ايد متعلّق به من است و من هنوز زنده‏ام و بيش از نود سال از عمرم مى‏گذرد و من پس از اين قضيّه چشمهايم بينائى فوق العاده‏اى پيدا كرده و معالجه‏ى بسيارى از امراض را مى‏دانم و سالمتر از هر جوانى هستم» من او را براى زيارت حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) به مشهد دعوت كردم ولى متأسّفانه قبل از آنكه به مشهد بيايد از دنيا براى مرتبه‏ى دوّم رفت؛ خدا او را رحمت كند.

     «لئون دنى» در كتاب «عالم پس از مرگ» صفحه‏ى 106 مى‏گويد: افراد نابكارى كه پاى‏بند شهوات نفس بوده و به همنوع خود تعدّى و ناروائى نموده‏اند مدّت جان  كندن آنها طولانى است و با سرسختى و ناراحتى جان مى‏دهند.
 
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #98 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:31:36 »


حمّام منجاب

     معروف است كه شخصى در راه، چشمش به زن جوان زيبائى افتاد كه از او مى‏پرسيد: حمّام منجاب كجا است؟ اين شخص كه عاشق آن زن شده بود بلافاصله منزل مخلاّى خود را به جاى حمّام به آن زن نشان مى‏دهد و او را به داخل منزل مى‏برد، امّا وقتى زن متوجّه مى‏شود كه به دام افتاده با حيله‏اى از دست او فرار مى‏كند. اين شخص مريض مى‏شود و به حال احتضار مى‏افتد و دائما زير لب وصف آن زن را به زبان جارى مى‏كند و با خودش مى‏گويد: او از من پرسيد: راه حمّام منجاب كجا است؟ و مرتّب اين جمله را مى‏گويد تا از دنيا مى‏رود.

    شايد بعضى گمان كنند كه سخت جان كندن يك امر ظاهرى است، ولى اين چنين نيست. چه بسا افرادى كه از نظر ظاهر سخت جان مى‏كَنند و ساعتها نفس در حلقومشان گره خورده و جانشان بيرون نمى‏آيد ولى چون اين حالت دردى ندارد و يا در حال اغماء هستند و راضى به رضاى
حقّ‏اند زياد ناراحت نمى‏شوند و از آن طرف چه بسا افرادى كه در يك لحظه با يك سكته‏ى قلبى و يا ساير مرگهاى دفعى از دنيا مى‏روند ولى چون روح آنها علاقه‏ى  زيادى به دنيا و مادّيات دارد به اين زوديها از بدن جدا نمى‏شود و يا سخت از بدن قطع علاقه مى‏كند و حتّى ديده شده كه روزها و بلكه ماهها اين گونه ارواح در كنار بدن با حال تأثّر و ناراحتى مى‏مانند و به اين آسانيها خود را از بدن جدا نمى‏كنند.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #99 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:33:10 »



در اطراف خانه‏ام بودم

     پروفسور «هيسلوپ» استاد كرسى روانشناسى دانشگاه «كلمبيا» مى‏گويد:

     من در يك مجلس احضار ارواح توانستم روح يكى از دوستان ثروتمندم را پس از فوت احضار كنم.

     از او شرح چگونگى جان كندنش را سؤال كردم.

     گفت: وقتى من متوجّه شدم كه بايد بميرم، اوّل نگاهى به اطراف خانه و منزلم كردم، حالتى پيدا كردم صد برابر بدتر از آن وقتى كه دزدى وارد منزل بشود و دست و پاى انسان را ببندد و در مقابل چشم انسان تمام قابهاى زينتى و وسائل منزل را كه در عالم منحصر بفرد بوده است از بين ببرد، قاليهاى ابريشمى را قطعه قطعه كند و آتش بزند و بالأخره همه چيز را بگيرد و حتّى يك قطعه لباس هم براى ستر عورت به انسان ندهد.
     من پس از مرگ با آنكه از نظر قدرت روحى مى‏توانستم به عوالم بالا پر بكشم، امّا روزها و ماهها در همان اطراف خانه و يا اطراف قبرم پرسه مى‏زدم و از قدرت مافوق قدرتها براى دوباره برگشتن به بدنم استمداد طلبيده و  عجز و ناله مى‏كردم.

     من گفتم: خوب دوست من عاقبت چه شد؟

     گفت: يك روز وارد قبرم شدم ديدم بدنم متعفّن شده و پوسيده است و ديگر به درد زندگى با من نمى‏خورد. مدّتى كنار بدنم نشستم و خاطراتى را كه در دوران شصت سال زندگى با او داشتم به ياد آوردم و زياد گريه كردم و پس از ساعتها تأثّر و ناراحتى، قبرم را ترك كردم و به سوى خانه‏ام آمدم. ديدم كه زن و فرزندانم بر سر تقسيم اموالم نزاع مى‏كردند و امّا پولهاى نقد مرا نيز هر كس هر چه به دستش رسيده بود به سرقت برده بود و چون زنم هنوز جوان بود مردى كه هميشه من از او بدم مى‏آمد مخفيانه از زنم خواستگارى كرده و براى تصاحب اموالم كه در دست زنم بود شب و روز تلاش مى‏كرد، اينجا بود كه ديگر طاقت نياوردم و براى خود در دورترين نقاط جائى را كه هيچ چيز جز آفتاب سوزان ندارد انتخاب كردم، ولى آن ناراحتى و تأثّرى كه در جدا شدن از دنيا متوجّهم شد به هيچ وجه قابل جبران نيست و مرا از درون مثل شعله‏هاى سوزان آتش مى‏سوزاند.

     يكى از دانشمندان در مقدّمه‏ى كتاب «انسان روح است نه جسد» مى‏نويسد: وقتى كه به پدران و مادران و دوستان مُحرز و مسلّم شد كه مرگ رابطه‏ى آنها را با فرزندان و آشنايان قطع نمى‏كند و آنها از بين نمى‏روند بلكه در جهان ارواح به حيات خود ادامه مى‏دهند و آنها را ملاقات خواهند كرد ديگر در مرگ عزيزان خود ناله و شيون نمى‏كنند.

     وقتى كه متكبّران و مستبدّان و خودپسندان از ارواح شنيدند كه تكبّر و غرور و زورگوئى به ديگران در اين جهان بزرگترين عواملى هستند كه روح صاحبانشان را در  آن جهان دچار رنج و مشقّات و انحطاط مى‏كنند و مدّتهاى طولانى بايد دور از ارواح نيكوكاران و خوبان باشند مسلّما چنين اشخاصى روش زندگى خود را تغيير مى‏دهند.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #100 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:34:19 »



روزى كه مادرم فوت كرد

     روزى كه مادرم از دنيا رفت روز وفات حضرت «فاطمه‏ى زهراء» (سلام اللّه عليها) بود، يعنى روز 14 ماه جمادى الاوّل سال 1341 بود و همه‏ى فرزندانش در غم و غصّه‏ى عجيبى كه غيرقابل وصف بود فرو رفتند، زيرا او فوق‏العاده مهربان بود و نسبت به فرزندانش علاقه‏ى زيادى داشت و بعلاوه بدون كسالت قبلى و تنها به مرض سكته‏ى قلبى فوت شد. از هيجده فرزندى كه به دنيا آورده بود تنها شش نفر آنها زنده بودند و بقيّه در سنين خردسالى فوت شده بودند، ولى او از همان شب اوّل فوتش ما را تنها نگذاشت و اكثر شبها يا در خواب و يا در بيدارى احوالى از ما مى‏پرسيد و ما را آرام مى‏كرد. فراموش نمى‏كنم در همان شب اوّل فوتش وقتى چشمهايم را روى هم گذاشتم كه قدرى استراحت كنم او را ديدم كه در وسط جمعى از دختران و پسران بزرگسال نشسته و آنها به او اظهار علاقه مى‏كنند و مى‏گويند: مادر چرا اين قدر دير نزد ما آمدى؟ ما تو را مى‏ديديم ولى تو متوجّه ما نمى‏شدى و با ما انس نمى‏گرفتى، امّا حالا خوب شد كه از قيد جسدت بيرون آمدى و ما مى‏توانيم كاملاً با تو انس بگيريم.

     من به ميان آنها وارد شدم و مادرم را مورد خطاب قرار دادم و گفتم: مادر جان چرا از ميان ما رفتى و ما را در غم و اندوه فرو بردى؟ او به من رو كرد و گفت: مى‏بينى كه اينها هم حقّ دارند، اينها خواهران و برادران تو اَند، تا حالا در ميان شما بودم، از اين به بعد مى‏خواهم در ميان اينها باشم.
 
شما هم پس از مدّتى به اينجا مى‏آئيد، مقدارى بايد صبر كنيد. ولى در عين حال اگر بتوانيد تمركز فكرى پيدا كنيد و متوجّه من باشيد من در خواب و بيدارى با شما تماس خواهم گرفت.

     آن روزها اوقاتى بود كه من با اساتيد علم اخلاق و علماء علم الرّوح تماس زيادى داشتم و لذا اين مطالب خيلى براى من غير قابل هضم نبود.

بعد از آن نيز تماسهائى در عالم خواب و غيره با مادرم داشتم و مِنجمله شبى از او پرسيدم: در آن شب كه تو را به خاك سپردند، چه به سرت آمد؟

     گفت: وقتى جسد مرا در قبر گذاشتيد براى آنكه به بدنم علاقه‏اى داشتم وارد قبر شدم، چند لحظه‏اى بيشتر نگذشت كه دو ملك آمدند و از من سؤالاتى كردند كه جواب آنها همانهائى بود كه شما در روى قبر به عنوان تلقين براى من مى‏خوانديد و ديگر به من كارى نداشتند، امّا بعد از آن به داخل قبر مجاور رفتند، من نمى‏دانم صاحب آن قبر به آنها چه گفت و يا به چه علّت بود كه او را خيلى كتك زدند و من از اين جهت خيلى ترسيدم.

     امّا با همه‏ى آنكه مادرم از ميان ما رفته بود ما را تنها نمى‏گذاشت و حزن و اندوه هم از منزل ما بيرون نمى‏رفت و جاى خالى مادرمان را نمى‏توانستيم تحمّل كنيم تا آنكه شب ميلاد حضرت صدّيقه‏ى كبرى «فاطمه‏ى زهراء» (عليها السّلام) فرا رسيد، يعنى همان شبى كه من مى‏كوشيدم كه خواهرانم را از حزن و غصّه بيرون بياورم، بنحوى كه وسائل جشن و تفريح براى آنها مهيّا كرده بودم و اتاق را به خاطر تولّد حضرت «زهراء» (سلام اللّه عليها) چراغانى نموده بودم.

      ولى در عين حال بچّه‏هاى مادر مرده آنى از ياد مادرشان غافل نمى‏شدند، ناگهان همان گونه كه در اتاق چراغانى شده، گرد يكديگر نشسته بوديم، همه ديديم كه نورى با حركت آرام از درِ اتاق وارد شد و متوجّه قسمت بالاى اتاق گرديد، وقتى به آنجا رسيد مقدارى پول خورد روى طاقچه‏ى اتاق ريخت كه صدايش را همه شنيديم. همشيره‏ى كوچكترمان از جا برخاست و با خوشحالى عجيبى صدا زد به ما عيدى دادند و سپس پولها را جمع كرد و بين ما تقسيم نمود. آن نور باز با همان آرامى كه وارد اتاق شده بود به طرف درِ اتاق حركت كرد و از اتاق خارج شد. بعدها معلوم شد كه در آن شب مادرمان براى رفع حزن و اندوه ما براى ما عيدى آورده بود.

     شب ديگر موقع مغرب كه مى‏خواستم نماز مغرب را بخوانم طبق معمول براى روح مادرم چند مرتبه صلوات فرستادم، همان شب در عالم رؤيا متوجّه شدم كه قيافه‏ى مادرم در مقابل چشمم ظاهر شد. از او پرسيدم: وقتى به آن عالم وارد شدى از تنهائى و غربت متوحّش نشدى؟ او در جواب گفت: اگر حقيقتش را بخواهى من در آن وقت از غربت و تنهائى به ميان جمعيّت وارد شده‏ام زيرا وقتى از دنيا رفتم و سنخيّتى با مردمى كه تا به حال از اولاد صالح حضرت آدم از دنيا رفته‏اند پيدا كردم ديدم آسمان و زمين پر از جمعيّت ارواح انسانهائى است كه از دنيا رفته‏اند. مثلاً اگر در عالم شما چهار ميليارد انسان هست در آن عالم صدها ميليارد انسان وجود دارد و از همه مهمتر در آسمان چهارم و پنجم صالحين و صدّيقين و انبياء و شهداء و پدرم، مادرم، فرزندانم كه از دنيا رفته‏اند به اضافه‏ى اجداد پدرى و اجداد مادريم و اقوامى كه من آنها را حتّى نديده بودم و نمى‏شناختم كه فقط معرّفى آنها براى من چند روز طول كشيد، همه آنجا بودند و بعلاوه من شماها را هم مى‏بينم و  از احوالاتتان مطّلعم و همه روزه به ديدنتان مى‏آيم.

     من به مادرم گفتم: چه توصيه‏اى در زندگى دنيا به من مى‏كنى تا آن را انجام دهم؟ او به من گفت: تا مى‏توانى به تزكيه‏ى نفس بپرداز زيرا اگر كوچكترين صفت حيوانى و يا شيطانى و يا يكى از جنود جهل در تو وجود داشته باشد، در اينجا نمى‏توانى آزاد باشى، پس بايد كبر و غرور و ظلم و سائر صفات رذيله را از خود پاك كنى تا بتوانى در فضاى بى‏نهايت معنوى پرواز نمائى.

     «لئون دنى» دانشمند و روحشناس فرانسوى در كتاب «عالم پس از مرگ» از قول كسانى كه مرده و دوباره زنده شده‏اند و يا روحشان پس از مرگ احضار شده است مى‏نويسد:

     روح كسى كه وابستگى به دنيا ندارد و متّصف به صفات حيوانى نيست در وقت وارد شدن به عالم ارواح، آسمانهاى پر فرّ و شكوه و ارواح خويشان و دوستان در گذشته خود را مى‏بيند كه جملگى به پيشواز او آمده‏اند تا به فضاى عالم علوى رهبريش كنند.

     آن وقت است كه روح با آنها به پرواز درآمده تا طبقات آسمانها يعنى تا محلّى كه پاكى روح اجازه‏ى وصول به آن طبقات را بدهد صعود مى‏نمايد.
     در آنجا بيم و هراس روح تسكين يافته و نيروى تازه‏اى مى‏يابد و در آسايش و راحتى قرار مى‏گيرد.
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #101 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:21:04 »


قضيّه‏ى عجيب دو برادر

     دو برادر كه اهل تزكيه‏ى نفس بودند در يك وقت و يك ساعت در داخل حمّام به ناگاه به خاطر انفجار گاز خفه شدند. پدر آنها كه در آن وقت در منزل خود به خواب رفته بود، مى‏بيند كه پسرانش از ميان حمّام يكديگر را در آغوش گرفتند و به آسمانها پرواز كردند. پدر آنها مى‏گويد: من هم به قدرت و موضع خود توجّه نمودم، ديدم مى‏توانم پابپاى آنها به آسمانها بروم، لذا با فريادى كه همان فرياد سبب شد كه از خواب بيدار شوم صدا زدم: صبر كنيد من هم مى‏آيم. آنها در جواب من گفتند: نه، تو به جسدت تعلّق دارى، تو به دنيا برگرد. من ناگهان با وحشت از خواب بيدار شدم و پس از ساعتى به من خبر دادند كه هر دو پسرت در حمّام خفه شده‏اند.

     شب بعد كه با ناراحتى فوق‏العاده‏اى از فراق فرزندانم به خواب رفته بودم، دوباره همين منظره را در عالم رؤيا ديدم، ولى اين بار آنها به من گفتند: تو را با خود مى‏بريم به شرط آنكه هر وقت به شما گفتيم برگرديد بايد بدون هيچ معطّلى برگرديد، من هم قبول كردم و با آنها پرواز نمودم، تا آنكه به جائى رسيدم كه در آنجا مؤمنين زندگى مى‏كردند، هر يك از آنها با آنكه بسيار بودند يك قصر و يك باغ بزرگ داشتند كه جويهاى شير و عسل در ميان آن باغها جارى بود.

     در يك لحظه انسان مى‏توانست همه‏ى آنها را ببيند و با همه تماس بگيرد، همه‏ى آنها به استقبال تازه واردها مى‏آمدند، ملائكه هم مانند خدمتگزار در خدمت آنها بودند. ارتباط آنها با خدا بنحوى لذّت‏بخش بود كه به من مى‏گفتند: تا رسما به عالم بعد از عالم دنيا وارد نشوى كاملاً متوجّه آن  لذّتها نمى‏گردى، ولى در عين حال من از همان مختصر ارتباط آنها به قدرى لذّت بردم كه هيچ وقت آن را فراموش نمى‏كنم. اينجا بود كه به پسرانم گفتم: خوشا به حال شما كه هميشه با اين لذّتها هستيد.

    من در آنجا غريب بودم و اگر كسى مى‏خواست با من حرف بزند خيلى با احتياط حرف مى‏زد. اسرارشان را از من مخفى مى‏كردند، مرا خودى نمى‏دانستند و به خاطر پسرانم مرا به آنجا راه داده بودند. بالأخره همان طور كه با پسرانم از آسمانى به آسمانى و از باغ بهشتى به باغ بهشتى مى‏رفتم و غرق در حيرت و تماشا بودم، ناگهان ملكى جلو مرا گرفت و به من گفت: شما حقّ نداريد از اين جلوتر برويد و مرا برگرداند و پسرانم رفتند و من در اينجا از خواب بيدار شدم.
 
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #102 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:22:42 »


سير و سياحت لذّت‏بخش

     در كتاب «روح» صفحه‏ى 344 از قول يك مريض كه پس از تزريق آمپول، سنكوب مى‏كند و از دنيا مى‏رود و بعد از چند ساعت به دنيا بر مى‏گردد و جمعى از اطبّاى سرشناس تهران و رئيس بهدارى راه‏آهن و رئيس پليس در بالينش بوده‏اند چنين مى‏گويد:

     وقتى آقاى «نيك نهاد» در ساعت 9 صبح با تسمه‏ى پلاستيكى بالاى بازويم را بست تا رگ دستم كاملاً نمايان شود و شروع به تزريق آمپول نمود،  ناگهان جلو چشمانم سياه شد و سرم گيج رفت و از آن به بعد ديگر چيزى نفهميدم، ولى پس از چند لحظه ناگهان خود را در ارتفاع هزار مترى بالاى زمين ديدم در حالى كه در بى‏وزنى كاملى بودم، گوئى در لابلاى امواج هوا كه با وزش نسيم ملايمى در حركت است هستم.

بدن خود را نمى‏ديدم ولى احساس مى‏كردم كه از ذرّه‏اى كوچكتر هستم و در آن حال همه چيز را درك مى‏كردم و مى‏ديدم. وقتى به سوى زمين نگاه كردم جنگلهاى سرسبز و انبوه درختان و سبزه‏زارهائى بود كه طلايه‏ى خورشيد صبحگاه بهارى بر آنها تابيده بود و مناظرى كه مى‏ديدم همه از اين قبيل بود و به قدرى تماشاى اين مناظر برايم لذّت‏بخش و دل‏انگيز و جالب بود و چنان راحت و آرام بودم و يك دنيا شعف و نشاط در آن حالت وجودم را فرا گرفته بود كه لذّت تماشاى منظره‏ها و شادابى عجيبى را كه داشتم نمى‏توانم توصيف كنم. من ساعتها به همان نحو در فضا در سير و سياحت بودم و بس آرام و راحت.

 ولى مقارن ساعت 3 بعد از ظهر (يعنى درست پس از شش ساعت كه او از دنيا رفته بود) ناگهان حس كردم كه چنان سنگين شده‏ام كه قادر به نشستن روى تخت نيستم، حالم هنوز كاملاً سر جا نيامده بود، فقط دكتر «طبا» را شناختم كه بالاى سرم ايستاده بود، به او اعتراض كردم كه چرا مزاحم شده‏ايد و نمى‏گذاريد راحت باشم، اين را گفتم و دوباره چشمانم را بستم تا بلكه مجدّدا به همان عالمى كه بودم برگردم، امّا ديگر خبرى نبود و زنده شده بودم.

     اكنون كه 31 سال از آن حادثه مى‏گذرد، لذّت آن حالت و خاطره‏ى آن سير و سياحت هيچگاه از ذهنم نمى‏رود و هميشه به ياد آن مناظر هستم.
 
 
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #103 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:24:41 »



مادر يك شهيد

     مادر يك شهيد كه فوق‏العاده ناآرام بود (زيرا آن پسر تنها فرزندى بود كه از شوهر مرحومش باقى مانده و متكفّل مخارج و كارهاى او بود و حتّى مكرّر تصميم به خودكشى گرفته و به خيال خودش مى‏خواست به نزد فرزندش برود) نقل مى‏كرد كه:

     از شهادت فرزندم ده روز گذشته بود و من از بس در فراق او گريه كرده بودم، چشمهايم كم‏سو شده بود.

     در عين حالى كه خوشحال بودم كه او به مقام شهادت رسيده ولى از دورى و فراق او فوق‏العاده رنج مى‏بردم.

     ناگهان در نيمه‏هاى همان شب ديدم درِ اتاق خوابم باز شد و پسرم با دو نفر ديگر وارد اتاقم شدند، من در ميان رختخواب بودم ولى قطعا به خواب نرفته بودم و فراموشم شده بود كه او شهيد شده لذا با اعتراض به او گفتم: چرا با دو نفر مرد غريبه بدون اذن من وارد اتاق خواب من مى‏شوى، مگر نمى‏دانى كه من سرم برهنه است؟

     پسرم به من گفت: مادر مگر يادت رفته كه من از دنيا رفته‏ام، من پدر و دائيم را كه هر دوى آنها به تو محرمند و از دنيا رفته‏اند براى ملاقات با تو آورده‏ام.

     وقتى من اين جمله را از او شنيدم تازه يادم آمد كه پسرم شهيد شده لذا مقدارى بدنم لرزيد و ترسيدم و با ناراحتى و ترس به او گفتم: ها، راستى دوستانت مى‏گفتند تو در جبهه كشته شده‏اى؟

     گفت: بله درست است، اين روح من است كه نزد تو آمده و آن جسد من  بود كه ده روز قبل در جبهه‏ى غرب بوسيله‏ى خمپاره از بين رفت، حالا تو با پدرم و برادرت احوالپرسى كن تا مطلب مهمّى را برايت بگويم.

     من با آنها احوالپرسى كردم، آنها خيلى آهسته حرف مى‏زدند ولى هر طور بود جواب آنها را شنيدم. سپس رو به پسرم كردم و گفتم: من فكر مى‏كنم كه شما را الآن در خواب مى‏بينم.

     پسرم گفت: نه مادر تو بيدارى، مى‏خواهى برايت نشانى بگذارم تا يقين كنى كه بيدارى؟

     گفتم: چه كار خواهى كرد؟

     گفت: امضاء مرا كه مى‏شناسى، من الآن روى اين ديوار امضاء مى‏كنم تا هميشه براى تو باقى باشد. و سپس قلم خودكارى را از گوشه‏ى اتاق برداشت و به ديوار امضاء كرد و بعد مغز خودكار را درآورد و جوهرش را سر انگشتش ماليد و اثر انگشت خود را روى ديوار گذاشت و گفت: به آقاى ... كه اثر انگشت من نزد او هست بگو تا بيايد و اين را با آن تطبيق كند.

     اين شخص با ما نسبتى داشت و سابقا رئيس دايره‏ى انگشت‏نگارى بود، لذا وقتى به او اين خبر را دادم و او نزد من آمد و اثر انگشت او را با آنچه در ده سال قبل كه به مناسبتى از او انگشت‏نگارى كرده بود تطبيق نمود كاملاً مطابق بود و امضاء او هم با امضاءهائى كه در كاغذها و اسناد بود مطابقت مى‏نمود.

     در اينجا توضيح اين مطلب لازم است كه علماء علم‏الرّوح در كتابهاى علمى خود متّفقا نوشته‏اند كه ارواح گاهى تجسّد كامل مى‏يابند و گاهى بعضى از اعضاء آنها به طورى تجسّد پيدا مى‏كند كه از آنها عكس برداشته مى‏شود و حتّى اثر پا و انگشت از خود باقى مى‏گذارند.

      دكتر «رئوف عبيد» رئيس دانشكده‏ى عين‏الشمس قاهره در كتاب علمى خود به نام «انسان روح است نه جسد» صفحه‏ى 110، عكسهاى زيادى از ارواح چاپ كرده و حتّى در يك مورد نقل مى‏كند كه از روح تجسّد يافته‏ى «والتر سيتينسون» هفتاد اثر انگشت برداشته كه تمامش با اثر انگشتى كه او قبلاً از خود باقى گذارده مطابقت مى‏كرده است.

     بالأخره مادر شهيد گفت: از فرزندم سؤال كردم كه آن مطلب مهمّى كه تو مى‏خواستى براى من بگوئى چه بود؟

     او گفت: آن روز من پشت سنگر بى‏توجّه ايستاده بودم، ناگهان خمپاره‏اى به طرف من پرت شد. در اين موقع جوان خوش قيافه‏اى را ديدم كه دست مرا گرفت و با سرعت به يك طرف كشيد. من در همان حال از جسدم (با آنكه نمى‏خواستم جدا شوم) جدا شدم. عينا مثل وقتى كه كسى را به طرفى براى نجات از مرگ مى‏كشند و او نمى‏تواند حتّى كفشهايش را به پا كند. آن جوان خوش قيافه هم مرا در يك لحظه با فاصله‏ى زيادى از جسدم دور كرد. او خيلى به من مهربان بود، حتّى من از پدر و مادرم كه تو باشى و آن همه به من مهربانى كرده‏اى، اين همه مهربانى نديده بودم.

بعد به من گفت: تو ديگر از دنيا بيرون آمده‏اى!

     گفتم: حالا بايد چه كار بكنم؟

     گفت: بيا با هم برويم در آسمانها گردش كنيم!

     گفتم: پس سؤال «نكير» و «منكر» و قبر چه مى‏شود؟

     گفت: نوبت آنها هم خواهد شد.

     در اين موقع ديدم سياهى عجيبى متوجّه من شد، آن جوان خوش قيافه  به من گفت: براى رفع گناهانت از خدا طلب آمرزش كن تا اين سياهى از سر راهت به كنارى رود.

     من استغفار كردم و از خدا طلب آمرزش نمودم، فورا آن سياهى برطرف شد و نورى به من نزديك گرديد كه در همه جا اين نور راهنماى من بود.

     و امّا مادر جان، مطلب مهمّى كه مى‏خواستم به تو بگويم اين است كه خداى تعالى به همه‏ى مؤمنين و بخصوص به شهداء و من اجازه فرموده كه از حال اقوام و خويشان خود مطّلع باشيم و لذا هر وقت تو بخواهى من با تو ارتباط پيدا مى‏كنم، فقط نبايد بترسى و مرا غريبه تصوّر كنى بلكه عينا مثل وقتى كه من در جسدم بودم با من همان گونه رفتار نمائى

    در اينجا مادر آن شهيد اظهار خوشحالى مى‏كرد و مى‏گفت: بحمداللّه من مدّتى است كه با پسرم ارتباط دارم و اينكه مى‏گويند انسان وقتى مُرد ديگر نيست و نابود مى‏شود غلط است بلكه مرگ اوّل زندگى انسان است.
 
خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
mehdi
Global Moderator
Newbie
*****

سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 195
Awards: تلاشگر قهرمان سایت

تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57



WWW
« پاسخ #104 : 16 خرداد 1388,ساعت 07:06:45 »


     سياهى با توبه رفع شد

     در كتاب «اصول كافى» كه متجاوز از هزار سال قبل نوشته شده نقل گرديده است كه «امام صادق» (عليه السّلام)  فرمود:

     روزى به «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) گفته شد كه فلانى سخت مريض است و نزديك است از دنيا برود.

     «پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) با جمعى از اصحاب به عيادت او رفتند. وقتى به بالين او رسيدند، آن مريض بيهوش بود. «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) رو به طرفى فرمودند و به «ملك الموت» خطاب كردند كه دست نگهدار تا من از او چند سؤال بكنم. ناگهان همه ديدند كه آن مريض به حال عادى برگشت و «پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از او پرسيدند: چه مى‏ديدى؟ مريض گفت: وقتى از هوش رفته بودم از دور مى‏ديدم كه سياهى و سفيدى زيادى در مقابل من قرار گرفته است.

     «پيامبر اسلام» فرمود: كدام يك از سياهى و سفيدى به تو نزديكتر بود؟

     مريض گفت: سياهى به من نزديكتر بود.

     آن حضرت فرمودند: بگو «اَللّهُمَّ اِغْفِرْلِىَ الْكَثيرَ مِنْ مَعاصيكَ وَ اِقْبَلْ مِنّى اليَسيرَ مِنْ طاعَتِكْ» (يعنى: خدايا ببخش گناهان زياد مرا و قبول كن طاعت كم مرا ...) پس از آنكه مريض اين دعاء را كرد دوباره بيهوش شد. باز هم «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فـرمـودنـد: اى «ملـك المـوت» دسـت نگهدار تا سؤالى از او بكنم!

     مريض دوباره بهوش آمد و چشمش را باز كرد، «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) از او سؤال كردند: چه ديدى؟ مريض گفت: باز هم همان سياهى و سفيدى را در مقابل چشمم ديدم. «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) فرمودند: آيا سياهى به تو نزديكتر بود يا سفيدى؟ اينبار مريض گفت: سفيدى به من نزديكتر بود.

     در اينجا «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) رو به اصحابشان فرمودند و گفتند: خدا  گناهان رفيقتان را بخشيد.

     سپس «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: هر وقت بر بالين محتضرى بوديد به او بگوئيد اين دعاء را بخواند.

خارج شده است

سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
صفحه: 1 ... 5 6 [7] 8 9   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP

Valid XHTML 1.0! Valid CSS! Dilber MC Theme by HarzeM
این صفحه در 0.491 ثانیه 21 نمایش داده شد.
asraa.com