mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #90 : 10 ارديبهشت 1388,ساعت 07:41:33 » |
|
او مىگفت:
ملائكه به هر صورتى مىتوانند درآيند، لذا يك شب شخص كافرى كه در حال جان كندن بود و من ناظر احوال او بودم با فرياد زدن و ترسيدن از كسى كه تنها آن كافر او را مىديد، جان داد و از دنيا رفت. دو شب بعد از فوت او من او را در خواب ديدم و از او سؤال كردم كه: تو در دم مرگ چه ديدى كه اين طور فرياد زدى و جان به جان آفرين تسليم نمودى؟
گفت: شخصى را كه بعدا دانستم او حضرت «ملك الموت» است، با قيافهى بسيار وحشتناكى ديدم كه از ترس نتوانستم خود را كنترل كنم و قالب تهى كردم.
من بعد از اين قضيّه اين روايت را در كتاب «جامع الأخبار» ديدم كه حضرت «ابراهيم» روزى به «ملك الموت» فرمود: آيا مىتوانى خود را با آن صورتى كه روح يك فاجر را قبض مىكنى به من نشان بدهى؟
حضرت «ملك الموت» گفت: تو نمىتوانى طاقت بياورى.
حضرت «ابراهيم» فرمود: چرا من طاقت مىآورم.
حضرت «ملك الموت» گفت: رو بگردان و باز به من نگاه كن.
حضرت «ابراهيم» از او رو گرداند و دوباره به او نگاه كرد، ديد او به صورت مرد سياهى كه موهاى بدنش سيخ شده بود، بوى بسيار بدى مىداد، لباس سياه در بر دارد و از بينى و دهانش شعلهى آتش و دود بيرون مىآيد، درآمده و در مقابلش ايستاده است. آن منظره به قدرى براى حضرت «ابراهيم» وحشتناك بود كه افتاد و غش كرد، وقتى بهوش آمد به حضرت «ملك الموت» فرمود: اگر براى معصيتكاران جز ديدن اين منظره از عذاب نبود كافى بود.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #91 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:04:02 » |
|
او مىگفت:
سيّد جوان طلبهاى كه سالها نزد من مىآمد و با من رفيق بود، چند صباحى ديده نمىشد، يك روز نزد من آمد و گفت: در اين مدّت كه من به خدمتتان نمىرسيدم، مريض بودم، مبتلا به مرض حصبه شده بودم تا آنكه يك روز كه مرضم سخت شده بود و مادرم كنار بسترم نشسته بود، ناگهان مرد سفيدپوشى در حالى كه سفرهاى در دست داشت، وارد اتاق شد و مرا گرفت و در ميان آن سفره گذاشت و چهار گوشهى سفره را جمع كرده و به دوش انداخت و مستقيما مرا به طرف آسمان حركت داد، صداى مادرم را تا مدّتى مىشنيدم كه به سر مىزد و مىگفت: فرزندم از دنيا رفت، بالأخره او مرا در آسمانها به محلّى كه فضاى بازى بود برد و در مقابل شخصيّتى كه فوقالعاده نورانى بود مرا از ميان سفره خارج كرد، آن شخصيّت نورانى به من فرمود: تو حالا از دنيا بيرون آمدهاى، آيا به اين جريان كه عملى شده رضايت دارى يا خير؟
گفتم: قربانت گردم، مادرى دارم كه تمام اميدش به من بود، اگر اجازه بفرمائيد من به دنيا برگردم و تا او زنده است در كنارش باشم.
آن شخصيّت بزرگ به من گفت: اگر به دنيا برگردى باز همان ناراحتيها را خواهى داشت، اينجا همهى خوشيها و خوبيها نصيب تو خواهد شد، اقوامت اينجا هستند، پدرت كه چند سال قبل فوت شده اينجا است، ناگهان ديدم پدرم آمد و به من خوش آمد گفت. ولى من به پدرم گفتم: مادرم بعد از فوت شما خيلى ناراحتى كشيده از آقا بخواهيد كه به من اجازه بدهند به دنيا برگردم و تا مادرم در دنيا هست من هم باشم.
پدرم موافقت كرد و واسطه شد و آقا قبول فرمودند و آن سفيدپوشى را كه مرا به آنجا برده بود صدا زدند و به او فرمودند: او را براى مدّت سى سال ديگر به دنيا برگردان، او هم دوباره همان سفره را آورده و مرا در ميان آن سفره گذاشت و چهار گوشهى سفره را گرفت و به دوش انداخت و مرا با سرعت به زمين آورد. ناگهان باز صداى مادرم را شنيدم كه گريه مىكرد و در فراق من اشك مىريخت، در همين بين خود را دوباره در بدنم ديدم و برخاستم نشستم و مرضم خوب شد و از اين به بعد تصميم دارم كه از مردم كناره بگيرم و مشغول عبادت و خودسازى و تزكيهى نفس شوم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #92 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:04:47 » |
|
او مىگفت:
شبى كه در كنار قبرستان متروكى در شهر «ميانه» در خانهى يكى از دوستان ميهمان بودم و من اطّلاعى از آنكه در آن نزديكى قبرستان وجود دارد و فعلاً ديوارى دورش كشيدهاند و به صورت منزلى درآمده است نداشتم. اتّفاقا آن شب هوا گرم بود و صاحب منزل رختخواب من و يكى دو نفر از دوستان كه همراه من بودند را در زير آسمان روى ايوان منزل انداخته بود، من هنوز به خواب نرفته بودم، ناگهان ديدم ارواح مؤمنين از آن قبرستان به طرف غرب حركت مىكنند، من كه مىخواستم بدانم آنها از كجا مىآيند و به كجا مىروند، روحم را تخليه كردم و به تجسّس از حركت آنها پرداختم. خوشبختانه بدون معطّلى متوجّه شدم كه در همان نزديكى قبرستانى است و آنها از آنجا به طرف غرب مىروند، من هم با آنها رفتم پس از چند لحظه به «وادى السّلام» رسيديم، آنجا انبوهى از مؤمنين اجتماع كرده بودند، در آن اجتماع «ائمّهى اطهار» (عليهم السّلام) هم حضور داشتند، در آن اجتماع سلمانها، ابوذرها و بالأخره تمام مؤمنين از زمان بعثت «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) تا زمان ما هر كه از دنيا رفته بود، حضور داشت.
بهبه چه اجتماعى، آنها همه نسبت به يكديگر عشق مىورزيدند، همه همديگر را صميمانه دوست مىداشتند.
سخنانشان حكمتآميز و كلامشان غذاى روح بود، من كه هنوز رسما جواز ورود به اجتماع آنها را نداشتم، در گوشهاى ايستاده بودم و غريب وار تنها از زندگى معنوى آنها لذّت مىبردم و به آنها نگاه مىكردم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #93 : 16 ارديبهشت 1388,ساعت 08:06:27 » |
|
او مىگفت:
در ايّامى كه داراى مكاشفات خوبى بودم با ارواح جمعى از اولياء خدا كه در دنيا به انتظار فرج و ظهور حضرت «بقيّهاللّه» (عليه السّلام) زندگى مىكردند، تماس گرفتم و از آنها سؤال كردم كه: آيا شما در زمان ظهور «امام عصر» ارواحنا فداه به بدنتان بر مىگرديد؟ اكثر آنها اظهار بىميلى كردند و گفتند: اينجا مگر چه عيبى دارد كه بمانيم؟ ما در اينجا، هم مىتوانيم خدمت «امام عصر» (عليه السّلام) باشيم و هم خدمت ساير «ائمّه» (عليهم السّلام) و هم ارواح اولياء خدا را ببينيم و هم خوشحاليم كه از زندان دنيا بيرون آمدهايم و در فضاى بازى بدون مزاحمت بدن دنيائى به سير و گشت مشغوليم.
من به آنها كه دور من نشسته بودند گفتم: مگر اختيار در دست شما است كه اگر بخواهيد برگرديد، بتوانيد و اگر نخواهيد بر نگرديد؟
گفتند: بله، خداى مهربان اختيار را به ما واگذاشته و ما در اينجا مىتوانيم هر چه را كه بخواهيم انتخاب كنيم.
من به آنها گفتم: بعد از ظهور، دنيا بهشت مىشود، پر از عدل و داد مىگردد، چگونه ممكن است شما نخواسته باشيد كه به اين دنيا بر گرديد؟ آنها دسته جمعى خندهى مخصوصى كردند و گفتند: دنيا همان زندانى است كه بوده است، نهايت بعد از ظهور در ميان زندان عدل و داد بر قرار شده است. دنياى بعد از ظهور با مقايسهى با دنياى قبل از ظهور بهشت است، نه با مقايسهى با بهشت ما، يعنى بهشت عالم برزخ كه ما در كنار اربابانمان روزى مادى و معنوى مىخوريم.
من به آنها گفتم: شما بايد به دنيا برگرديد و «امام عصر» ارواحنا فداه را يارى كنيد.
آنها باز همان خندهى مخصوص را كردند و گفتند: مگر ما با اين وضع نمىتوانيم آن حضرت را كمك كنيم؟ ما همان طور كه ملائكه به آن حضرت كمك مىكنند به خصوص در امر تبليغ به مراتب بهتر آن حضرت را كمك خواهيم كرد.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #94 : 03 خرداد 1388,ساعت 09:09:38 » |
|
علاّمهى حلّى و روح جوان طلبه صاحب كتاب «سرگذشت ارواح» مىنويسد:
مرحوم «علاّمهى حلّى» قدس سره مىگويد: وقتى كه من در «حلّه» بودم روزى عبورم به قبرستانى افتاد، قبر خرابهاى را ديدم، به خاطرم گذشت كه اى كاش مىدانستم حال اين ميّت و صاحب قبر بعد از مرگ چگونه بوده است؟
ناگهان ديدم جوانى بسيار خوش قيافه در جلويم ظاهر شد و به من سلام كرد و گفت: اين قبر من است، من طلبهى فقير غريبى بودم كه براى تحصيل علم از قريهى محلّ تولّدم به «حلّه» آمدم و در يكى از حجرات مدرسه مشغول تحصيل گرديدم. پس از مدّتى مريض شدم و كمكم مرضم رو به شدّت گذاشت تا آنكه يك روز همان گونه كه با كمال ناتوانى خوابيده بودم ناگهان جوان خوش قيافهاى به اتاق من وارد شد و كنار بستر من نشست و احوال مرا پرسيد، من هم به خاطر آنكه غربت و مرض بسيار به من فشار آورده بود با او گرم گرفتم و از وضع خودم به او شكايت كردم. او مرا وادار به صبر و بردبارى مىنمود، ضمنا به من مىگفت: مىخواهى برايت طبيبى حاضر كنم تا تو را معالجه كند؟
گفتم: مانعى ندارد. او فورا از جا حركت كرد و از اتاق بيرون رفت. من با خود فكر مىكردم كه اين جوان با اين قيافهى زيبا چه كسى ممكن است باشد و كه او را به عيادت من فقير غريب فرستاده است. در اين فكر بودم كه ديدم همان جوان با شخصى بسيار خوش قيافه و زيبا به داخل اتاق من آمدند. من فكر مىكردم كه شخص دوّم طبيب است و قصد معالجهى مرا دارد لذا از آن جوان خوش قيافه تشكّر كردم و آن شخص به عنوان معالجه پائين پاى من نشست و مشغول ماليدن انگشتان پاى من شد و كمكم دستهايش را بالا آورد و پاهايم را ماليد و به كلّى دردها از بدنم با دست كشيدن او برطرف مىشد و بلكه لذّت هم مىبردم تا آنكه دست او به حلقومم رسيد، ناگهان خود را ديدم كه در گوشهى اتاق صحيح و سالم ايستادهام ولى وحشت و ترس مرا فرا گرفته است، لذا آن جوان فورا نزد من آمد تا من نترسم و آن طبيب هم حركت كرد و از اتاق خارج شد ولى جسد من در بستر افتاده بود. من ابتدا براى چند لحظه متوجّه نبودم كه آن جسد از من است و اين منم كه اين كنار بدون جسد ايستادهام.
در اين بين چند نفر از طلاّب مدرسه وارد اتاق من شدند و به جسدم نگاهى كردند و گفتند: اين بيچاره هم كه مرده است و سپس چند نفر ديگر آمدند و جسد مرا در ميان تابوت گذاشتند و به طرف گورستان بردند. آن جوان خوش قيافه به من گفت: بيا ما هم با آنها برويم و اين جنازه را تشييع كنيم، لذا ما هم با آنها رفتيم. آنها جسد مرا به غسّالخانه بردند و غسل دادند و كفن كردند و سپس در گورستان در قبرى كه آماده بود، دفن نمودند. من در تمام اين مدّت كنار آن جوان ايستاده بودم و به اين برنامهها نگاه مىكردم. وقتى كه روى قبر پوشيده شد و من و آن جوان روى قبر ايستاده بوديم ناگهان قبر شكافته شد و ما به داخل قبر افتاديم و سر قبر به هم آمد. در اين موقع ترس عجيبى بر من مستولى شد ولى آن جوان فورا رو به من كرد و گفت: اين را بدان كه تو از دنيا رفتهاى و اين جسد كه در قبر دفن شده جنازهى تو مىباشد و آن طبيب كه تو را از آن همه درد و مرض نجات داد حضرت «ملك الموت» بود.
گفتم: پس شما كه هستى؟
گفت: من اعمال صالحهى تو هستم كه براى رفع ترس و خوف تو به صورت ملكى با ارادهى الهى مجسّم شدهام.
گفتم: از اين به بعد چه خواهد شد؟ او اشارهاى به يك طرف قبر كرد، ناگهان از آنجا درى به باغ بسيار بزرگ و باصفائى باز شد كه فوقالعاده سرسبز و پر ميوه و داراى قصرهاى عالى و بسيار زيبا بود. من با آن جوان وارد آن باغ شديم، حوريهاى به استقبال من آمد كه مثل قرص قمر و پارهى خورشيد بود.
آن جوان مرا به آن حوريه سپرد و خودش ناپديد گرديد و من از آن وقتى كه به اين باغ وارد شدهام يكسره مشغول عيش و نشاط بودهام تا اين ساعت كه كسى نزد من آمد و عيش مرا بهم زد و گفت: شخصى مايل است با شما ملاقات كند. من از آن باغ بيرون آمدم و شما را ملاقات كرده و شرح حال خود را تا اين ساعت براى شما نقل نمودم.
سپس «علاّمهى حلّى» رحمهاللّه عليه فرمود: ناگهان روح آن جوان ناپديد شد. توضيحات: 1 ـ تجسّم اعمال يعنى خداى تعالى براى انس گرفتن انسان با ارادهى خود كسى را در دم مرگ به صورت انسان خلق مىكند كه در اوّل ورود به عالم برزخ با او باشد و او را راهنمائى كند.
2 ـ بهشت برزخى كه افراد مؤمن در آن وارد مىشوند متوسط بين نعمتهاى دنيا و بهشت خُلد است و تا روز قيامت اولياء خدا و افراد با ايمان در آن مىمانند.
3 ـ افراد مؤمن در بهشت برزخى با بدنهايى كه از همان عالم است در كنار اربابانشان غذا مىخورند و زندگى مىكنند.
4 ـ حضور آنها در دنيا به دو نحو ميسّر است اوّل بوسيلهى تخليهى روح و آمدن آنها با روحشان و تجسّم آن روح به دنيا و ديگرى با طىّ الارض و همان بدن برزخى.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #95 : 04 خرداد 1388,ساعت 08:02:13 » |
|
خودش خبر فوتش را داد
بعضى از اوقات كسانى كه از دنيا رفتهاند خودشان به نزديكانشان خبر فوتشان را مىدادند.
يكى از دوستان نقل مىكرد كه: پدرم در بيمارستان بدون آنكه كسى از نزديكانش نزدش باشد فوت شد.
در همان شب به تمام فرزندان و بعضى از فاميل نزديكش و از جمله خودم در خواب خبر داد كه من در بيمارستان از دنيا رفتهام، بايد همهى شما فردا صبح براى دفن من به بيمارستان بيائيد. ما فردا صبح كه به بيمارستان رفتيم ديديم او از دنيا رفته است.
مىدانم پدرم مرده است
«فرانك پادموز» در كتاب «توهّم و انتقال فكر» مىنويسد:
روز دهم اكتبر در شهر «ميلان» ايتاليا در هتل انكورا، اقامت داشتم شام كه خورديم من روزنامه را برداشتم و روى نيمكتى دراز كشيدم تا آن را بخوانم. ساعت در حدود هفت بعد از ظهر بود، در همان اتاق همسرم روى تختى استراحت كرده بود و اتاق با نور ملايم چراغى كه روى ميز مجاور نيمكت من قرار داشت روشن شده بود. غفلتا در آستانهى درى كه مقابل من به چشم مىخورد صورت پدرم را ديدم. او مطابق معمول يك پالتو سياه پوشيده بود و مثل يك مرده، رنگ پريده و بىحال به نظر مىرسيد.
درست در همان لحظه كه من قيافهى پدرم را ديدم صدائى مرموز كه كاملاً نزديك به من بود در گوشم گفت:
تلگرامى در راه است كه متن آن به تو مىگويد: پدرت مرده است.
تمام اين حوادث فقط چند ثانيه به طول انجاميد و بعد همان شب در حدود ساعت يازده من و همسرم به اتّفاق چند نفر ديگر به نوشيدن چاى دعوت شديم، همان وقت در به صدا درآمد و مستخدم تلگرامى را كه در داخل سينى نهاده بود مقابل من گرفت، در حالى كه از وحشت رنگ از چهرهام پريده بود به صداى بلند فرياد زدم: مىدانم، پدرم مرده است!
مضمون تلگرام اين بود: «پدر ناگهان مُرد. امضاء، الگا» اين تلگرام از خواهرم بود كه در «سن پيترزبورگ» زندگى مىكرد و بعدا فهميدم پدرم صبح همان روز خودكشى كرده است.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #96 : 05 خرداد 1388,ساعت 08:45:41 » |
|
نامهى يك جوان مسلول
در كتاب «پاسخ ما» جلد اوّل يا در كتاب «پاسخ به سؤالات فلسفى و اعتقادى» صفحهى 228 نامهاى را درج نمودهايم كه مناسب است در اينجا هم نوشته شود.
اين نامه را يك جوان مسلول در آخرين لحظات زندگى خود به مادرش نوشته است.
مادر جان! در اين ساعت كه آخرين لحظات زندگى من است و آن را در بيمارستان دور از دامن پر مهر تو مىگذرانم، تقريبا دو ساعت از اوّل آفتاب مىگذرد.
در اين مدّت سه مرتبه حال استفراغ به من دست داده و گمان مىكنم ديگر خونى در بدنم باقى نمانده باشد.
چند دقيقه قبل كه از هوش رفته بودم ديدم درِ اطاقم باز شد، جوان خوش صورتى وارد اتاق گرديد، به من گفت: به تو بشارت مىدهم كه تا چند دقيقهى ديگر از اين همه رنج و زحمت خلاص خواهى شد.
وقتى بهوش آمدم دانستم كه ديگر نبايد اميدى به زندگى داشته باشم. روى ميزى كه بالاى سرم بود اين كاغذ و قلم ديده مىشد و از وقتى كه مشغول نوشتن مطالب فوق شدهام، بيشتر از ده مرتبه ضعف كرده و بيهوش شده و دوباره بهوش آمدهام، ولى تصميم دارم آن قدر بنويسم تا آخرين لحظات زندگيم را با ياد تو پايان دهم، چنانكه در اوّلين لحظات زندگى در دامن پر مهر تو بودهام.
مادر جان! همين چند ثانيه قبل كه ضعفى به من دست داد و قلم از دستم افتاد مىديدم كه در گوشهى اتاق ايستادهام و ديگر مرضى در خود احساس نمىكنم و از اين راه دور، تو را مىبينم كه در فراقم اشك مىريزى.
مادر جان! ناراحت نباش، اگر چه پرستار بىانصاف در اين موقعيّت حسّاس بيشتر از يك ساعت است كه از من خبرى نگرفته ولى به مجرّدى كه چشم بر هم مىگذارم و از هوش مىروم سرم را در دامن پدر مهربانم كه سالها است مرده و ما را در فراق خود گذارده است مىبينم.
به من مىگويد: فرزندم الآن خوب مىشوى، ناراحت نباش.
مادر جان! كسى آمد با كمال محبّت دست مرا گرفت در حالى كه پدرم در پيش رويم حركت مىكرد مرا به باغ بزرگى برد. اين باغ در دامن كوهى واقع شده بود. از من پرسيد كه: آيا اين باغ و راحتى و سلامتى هميشگى را بهتر مىخواهى يا زندگى دنيا را با آن همه رنج و ناراحتى؟ گفتم: من جوانم، مادر پيرى دارم كه اگر خبر مرگ مرا بشنود از غصّه مىميرد. دو مرتبه دست مرا گرفت و به اتاق مريضخانه آورد كه من بهوش آمدم و باز اين چند جمله را براى تو مىنويسم.
مادر جان! از اين مراجعت سخت پشيمانم، با كمال معذرت از تو مىخواهم مرا ببخشى و ديگر از تو خداحافظى مىكنم و از تو مىخواهم به وصيّت نامهاى كه در روز حركت به دست تو سپردم، مخصوصا راجع به اموال مردم عمل كنى كه من در گرو آنم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #97 : 06 خرداد 1388,ساعت 10:06:36 » |
|
نامهى يك مرده
آقاى «عبّاس خرم بوشهرى» اهل «شيراز» مىنويسد:
نوجوان بودم كه پدر و مادرم را از دست دادم و به منزل عمويم به نام «محمّدخان» رفتم و پس از مدّتى خودم هم ناخوش شدم و مُردم. از ساعت مردن تشخيص دادم كه من و جسدم دو نفر شدهايم، يكى جسد و ديگرى روح. جسد افتاده بود و روح ايستاده، با اقوام و بستگان صحبت مىكرد و مىگفت: چرا گريه مىكنيد؟ امّا آنها جوابى نمىدادند تا آنكه تابوت آوردند و جسدم را در آن گذاشتند و روح بالاى سر جسدم رو به سمت آن نشست و جنازه را به گورستان بردند و از منزل تا آنجا ورد زبان روح اين بود كه چرا مرتّب نماز نخواندم، تا آنكه جسدم را مهيّاى شستشو كردند و روح در سمت چپ جسدم بالاى سرش ايستاده بود. بعد مُردهشوى كه يك نفر اصفهانى بلند قد و چاق بود، لباسهايم را از جسدم خارج كرد و موقع بيرون آوردن پيراهنم، سرم به شدّت به زمين خورد و روحم در همان لحظه گفت: آيا روزى مىرسد كه تو هم بميرى و سرت به زمين بخورد؟
اوّلين سطل آبى كه روى جسدم ريخته شد روحم لرزيد و بعد از آن جسدم را كفن كردند و نماز خواندند و در تمام اين احوال روح بالاى سر جسدم بود، تا آنكه جسدم را در قبر نهادند و موقعى كه سنگ لحد چيده شد و تا نزديك سر جسد رسيد، روح براى رفتن در جسد وارد قبر گرديد و داخل جسد شد و وقتى كه سر كفن را باز كردند و سمت راست صورت را روى زمين قرار دادند آنچه تلقين دهنده مىگفت مثل ضبط صوت در جسد ضبط شد و بعد بقيّهى سنگ لحد را گذاشتند و خاك ريختند تا جائى كه خاك تمام گور را پر كرد و از زير ديدم قبر مشبّك بود و كليّهى افرادى را كه با جنازه آمده بودند مىديدم. وقتى يكايك مردم رفتند و كسى باقى نماند متوجّه قارى قرآن شدم كه بالاى قبر به قرائت كتاب خدا مشغول بود و نمىدانم چقدر گذشت كه دريافتم «قبر تنگ مىشود» و به اندازهاى تنگ شد و فشار داد كه مىخواهم عرض كنم به جاى عرق شايد «روغن» از بدنم درآمد. آنگاه از فشار قبر كاسته شد و باز هم نمىدانم چقدر گذشت كه متوجّه شدم مجراى درازى كه امروزه آن را «تونل» مىگويند، از سمت مشرق پيدا شد و از دور دو نفر را ديدم كه وقتى نزديكتر شدند پىبردم كه صندلى با خود حمل مىكنند و يك نفر هم عقب سر آنها بود. آنها وقتى صندلى را روى زمين گذاشتند و آن يك نفر نشست فهميدم كه او حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) است، ولى نمىدانم چه گناهى كرده بودم كه حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) روى خودشان را به طرف مشرق گرداندند و روى صندلى نشستند. به محض جلوس، آن دو نفر گفتند: «من ربّك» (يعنى: خداى تو كيست؟) آنان «نكير» و «منكر» فرشتگان بازپرس گور بودند و روى زانوى چپ جسد قرار گرفته و شروع كردند به سؤال كردن. هر دم حضرت «امير» (عليه السّلام) مىفرمودند: آهسته، آهسته. و مرتّب از طرز سؤال مىكاست و من آنچه را كه تلقين دهنده گفته بود جواب مىگفتم، تا آنكه سؤالات تمام شد و ناگهان متوجّه گرديدم نه حضرت «امير» (عليه السّلام) و نه آن دو نفر وجود ندارند و تونل هم ناپديد شده بود. باز نمىدانم چقدر گذشت تا آنكه در سمت مغرب درى مثل در كاميون شنكش باز شد و من از آنجا بيرون رفتم و وارد حياطى شدم به اندازهى پنجاه متر در پنجاه متر و تمام روز در آن حياط آفتاب بود و يك جاى سايه نبود كه بنشينم و شب هنگام همه جا ماه بود و ناچار شدم تمام شب در ماه خيره شوم و به اين ترتيب روزها و شبها گذشت.
موضوع قابل توجّه آنكه شبها كه در ماه خيره مىشدم، نگاه كردن در ماه، سختتر از نگاه كردن به خورشيد بود، زيرا موقع تماشاى ماه گوئى نفسم بند مىآمد به طورى كه مجبور بودم با دو دست سينهى خود را بفشارم و روى زمين دراز شوم، امّا با حركت ماه دنيا را تماشا مىكردم زيرا ماه مانند آئينه از ساعت طلوع تا غروب، تمام صحنههاى زمين را كه از مقابلش مىگذشت به من نشان مىداد. گرچه باور نمىفرمائيد ولى به خداى بزرگ همه را راست مىگويم و اى كاش ديگرى هم ديده بود كه گواهى كند. به هر صورت يكى از شبها كه ماه همه جا را روشن كرده بود غفلتا احساس كردم چيزى شبيه درِ خروجى در قسمت زمين پيدا شده است و من از آنجا بىاختيار خارج شدم در حالى كه فقط يك «كفن» اطرافم بود و هنوز مسافتى به قدر يك كيلومتر نرفته بودم كه در تاريكى شب دو نفر به نظرم آمدند كه ظاهرا عرب بودند. وقتى به آنها گفتم: قصد دارم به منزل بروم و راه را گم كردهام با اينكه عربى حرف مىزدند بلافاصله به فارسى به من گفتند: خودمان همه چيز را مىدانيم. بعد مرا همراه خود بردند و چند قدم كه برداشتم من خودم را مقابل درِ خانهى خودمان ديدم و همين كه در زدم و در را برويم گشودند اهل منزل از حيرت و تعجّب مات شدند.
خلاصه من دوباره به زندگى بازگشتم و هنوز نمىدانم چند روز جزء مردهها بودم و جرأت هم نمىكنم بپرسم. امّا عجيب آن است كه با وجود آنكه چندين سال از آن تاريخ گذشته هر روز مىتوانم بدون مژه بر هم زدن مدّتها به آسانى در خورشيد نگاه كنم و عجيبتر آنكه هر چه را بخواهم براى خودم مجسّم كنم عينا آن را به چشم مىبينم. مثلاً اگر مورد توجّهم يك خانهى ناشناس باشد آن خانه را مىبينم كه مثل عكسى كه در استخر مىافتد، به همان شكل در فضاى بالاى خانهى خودمان قرار گرفته است. موضوعى كه بايد يادآور شوم آن است كه يك روز شنيدم همان مردهشوى اصفهانى مرده و من مخصوصا به تماشاى كفن و دفن او رفتم. باور بفرمائيد درست همان وقتى كه پيراهنش را بيرون مىآوردند، سرش مثل سر من به زمين كوفته شد و با خود گفتم اين هم جزاى ظلمى كه در حقّ من كردى.
ما اين قضيّه را از كتاب «دنياى ماوراء قبر» صفحهى 216 در اين كتاب نقل كرده بوديم و فكر نمىكرديم كه صاحب قضيّه هنوز زنده باشد ولى وقتى چاپ اوّل و دوّم اين كتاب منتشر شد نامهاى از آقاى «عبّاس خرم بوشهرى» به دستم رسيد كه در آن نوشته بود: «اين قضيّه كه شما در كتاب «عالم عجيب ارواح» نوشتهايد متعلّق به من است و من هنوز زندهام و بيش از نود سال از عمرم مىگذرد و من پس از اين قضيّه چشمهايم بينائى فوق العادهاى پيدا كرده و معالجهى بسيارى از امراض را مىدانم و سالمتر از هر جوانى هستم» من او را براى زيارت حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) به مشهد دعوت كردم ولى متأسّفانه قبل از آنكه به مشهد بيايد از دنيا براى مرتبهى دوّم رفت؛ خدا او را رحمت كند.
«لئون دنى» در كتاب «عالم پس از مرگ» صفحهى 106 مىگويد: افراد نابكارى كه پاىبند شهوات نفس بوده و به همنوع خود تعدّى و ناروائى نمودهاند مدّت جان كندن آنها طولانى است و با سرسختى و ناراحتى جان مىدهند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #98 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:31:36 » |
|
حمّام منجاب
معروف است كه شخصى در راه، چشمش به زن جوان زيبائى افتاد كه از او مىپرسيد: حمّام منجاب كجا است؟ اين شخص كه عاشق آن زن شده بود بلافاصله منزل مخلاّى خود را به جاى حمّام به آن زن نشان مىدهد و او را به داخل منزل مىبرد، امّا وقتى زن متوجّه مىشود كه به دام افتاده با حيلهاى از دست او فرار مىكند. اين شخص مريض مىشود و به حال احتضار مىافتد و دائما زير لب وصف آن زن را به زبان جارى مىكند و با خودش مىگويد: او از من پرسيد: راه حمّام منجاب كجا است؟ و مرتّب اين جمله را مىگويد تا از دنيا مىرود.
شايد بعضى گمان كنند كه سخت جان كندن يك امر ظاهرى است، ولى اين چنين نيست. چه بسا افرادى كه از نظر ظاهر سخت جان مىكَنند و ساعتها نفس در حلقومشان گره خورده و جانشان بيرون نمىآيد ولى چون اين حالت دردى ندارد و يا در حال اغماء هستند و راضى به رضاى حقّاند زياد ناراحت نمىشوند و از آن طرف چه بسا افرادى كه در يك لحظه با يك سكتهى قلبى و يا ساير مرگهاى دفعى از دنيا مىروند ولى چون روح آنها علاقهى زيادى به دنيا و مادّيات دارد به اين زوديها از بدن جدا نمىشود و يا سخت از بدن قطع علاقه مىكند و حتّى ديده شده كه روزها و بلكه ماهها اين گونه ارواح در كنار بدن با حال تأثّر و ناراحتى مىمانند و به اين آسانيها خود را از بدن جدا نمىكنند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #99 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:33:10 » |
|
در اطراف خانهام بودم
پروفسور «هيسلوپ» استاد كرسى روانشناسى دانشگاه «كلمبيا» مىگويد:
من در يك مجلس احضار ارواح توانستم روح يكى از دوستان ثروتمندم را پس از فوت احضار كنم.
از او شرح چگونگى جان كندنش را سؤال كردم.
گفت: وقتى من متوجّه شدم كه بايد بميرم، اوّل نگاهى به اطراف خانه و منزلم كردم، حالتى پيدا كردم صد برابر بدتر از آن وقتى كه دزدى وارد منزل بشود و دست و پاى انسان را ببندد و در مقابل چشم انسان تمام قابهاى زينتى و وسائل منزل را كه در عالم منحصر بفرد بوده است از بين ببرد، قاليهاى ابريشمى را قطعه قطعه كند و آتش بزند و بالأخره همه چيز را بگيرد و حتّى يك قطعه لباس هم براى ستر عورت به انسان ندهد. من پس از مرگ با آنكه از نظر قدرت روحى مىتوانستم به عوالم بالا پر بكشم، امّا روزها و ماهها در همان اطراف خانه و يا اطراف قبرم پرسه مىزدم و از قدرت مافوق قدرتها براى دوباره برگشتن به بدنم استمداد طلبيده و عجز و ناله مىكردم.
من گفتم: خوب دوست من عاقبت چه شد؟
گفت: يك روز وارد قبرم شدم ديدم بدنم متعفّن شده و پوسيده است و ديگر به درد زندگى با من نمىخورد. مدّتى كنار بدنم نشستم و خاطراتى را كه در دوران شصت سال زندگى با او داشتم به ياد آوردم و زياد گريه كردم و پس از ساعتها تأثّر و ناراحتى، قبرم را ترك كردم و به سوى خانهام آمدم. ديدم كه زن و فرزندانم بر سر تقسيم اموالم نزاع مىكردند و امّا پولهاى نقد مرا نيز هر كس هر چه به دستش رسيده بود به سرقت برده بود و چون زنم هنوز جوان بود مردى كه هميشه من از او بدم مىآمد مخفيانه از زنم خواستگارى كرده و براى تصاحب اموالم كه در دست زنم بود شب و روز تلاش مىكرد، اينجا بود كه ديگر طاقت نياوردم و براى خود در دورترين نقاط جائى را كه هيچ چيز جز آفتاب سوزان ندارد انتخاب كردم، ولى آن ناراحتى و تأثّرى كه در جدا شدن از دنيا متوجّهم شد به هيچ وجه قابل جبران نيست و مرا از درون مثل شعلههاى سوزان آتش مىسوزاند.
يكى از دانشمندان در مقدّمهى كتاب «انسان روح است نه جسد» مىنويسد: وقتى كه به پدران و مادران و دوستان مُحرز و مسلّم شد كه مرگ رابطهى آنها را با فرزندان و آشنايان قطع نمىكند و آنها از بين نمىروند بلكه در جهان ارواح به حيات خود ادامه مىدهند و آنها را ملاقات خواهند كرد ديگر در مرگ عزيزان خود ناله و شيون نمىكنند.
وقتى كه متكبّران و مستبدّان و خودپسندان از ارواح شنيدند كه تكبّر و غرور و زورگوئى به ديگران در اين جهان بزرگترين عواملى هستند كه روح صاحبانشان را در آن جهان دچار رنج و مشقّات و انحطاط مىكنند و مدّتهاى طولانى بايد دور از ارواح نيكوكاران و خوبان باشند مسلّما چنين اشخاصى روش زندگى خود را تغيير مىدهند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #100 : 10 خرداد 1388,ساعت 07:34:19 » |
|
روزى كه مادرم فوت كرد
روزى كه مادرم از دنيا رفت روز وفات حضرت «فاطمهى زهراء» (سلام اللّه عليها) بود، يعنى روز 14 ماه جمادى الاوّل سال 1341 بود و همهى فرزندانش در غم و غصّهى عجيبى كه غيرقابل وصف بود فرو رفتند، زيرا او فوقالعاده مهربان بود و نسبت به فرزندانش علاقهى زيادى داشت و بعلاوه بدون كسالت قبلى و تنها به مرض سكتهى قلبى فوت شد. از هيجده فرزندى كه به دنيا آورده بود تنها شش نفر آنها زنده بودند و بقيّه در سنين خردسالى فوت شده بودند، ولى او از همان شب اوّل فوتش ما را تنها نگذاشت و اكثر شبها يا در خواب و يا در بيدارى احوالى از ما مىپرسيد و ما را آرام مىكرد. فراموش نمىكنم در همان شب اوّل فوتش وقتى چشمهايم را روى هم گذاشتم كه قدرى استراحت كنم او را ديدم كه در وسط جمعى از دختران و پسران بزرگسال نشسته و آنها به او اظهار علاقه مىكنند و مىگويند: مادر چرا اين قدر دير نزد ما آمدى؟ ما تو را مىديديم ولى تو متوجّه ما نمىشدى و با ما انس نمىگرفتى، امّا حالا خوب شد كه از قيد جسدت بيرون آمدى و ما مىتوانيم كاملاً با تو انس بگيريم.
من به ميان آنها وارد شدم و مادرم را مورد خطاب قرار دادم و گفتم: مادر جان چرا از ميان ما رفتى و ما را در غم و اندوه فرو بردى؟ او به من رو كرد و گفت: مىبينى كه اينها هم حقّ دارند، اينها خواهران و برادران تو اَند، تا حالا در ميان شما بودم، از اين به بعد مىخواهم در ميان اينها باشم. شما هم پس از مدّتى به اينجا مىآئيد، مقدارى بايد صبر كنيد. ولى در عين حال اگر بتوانيد تمركز فكرى پيدا كنيد و متوجّه من باشيد من در خواب و بيدارى با شما تماس خواهم گرفت.
آن روزها اوقاتى بود كه من با اساتيد علم اخلاق و علماء علم الرّوح تماس زيادى داشتم و لذا اين مطالب خيلى براى من غير قابل هضم نبود.
بعد از آن نيز تماسهائى در عالم خواب و غيره با مادرم داشتم و مِنجمله شبى از او پرسيدم: در آن شب كه تو را به خاك سپردند، چه به سرت آمد؟
گفت: وقتى جسد مرا در قبر گذاشتيد براى آنكه به بدنم علاقهاى داشتم وارد قبر شدم، چند لحظهاى بيشتر نگذشت كه دو ملك آمدند و از من سؤالاتى كردند كه جواب آنها همانهائى بود كه شما در روى قبر به عنوان تلقين براى من مىخوانديد و ديگر به من كارى نداشتند، امّا بعد از آن به داخل قبر مجاور رفتند، من نمىدانم صاحب آن قبر به آنها چه گفت و يا به چه علّت بود كه او را خيلى كتك زدند و من از اين جهت خيلى ترسيدم.
امّا با همهى آنكه مادرم از ميان ما رفته بود ما را تنها نمىگذاشت و حزن و اندوه هم از منزل ما بيرون نمىرفت و جاى خالى مادرمان را نمىتوانستيم تحمّل كنيم تا آنكه شب ميلاد حضرت صدّيقهى كبرى «فاطمهى زهراء» (عليها السّلام) فرا رسيد، يعنى همان شبى كه من مىكوشيدم كه خواهرانم را از حزن و غصّه بيرون بياورم، بنحوى كه وسائل جشن و تفريح براى آنها مهيّا كرده بودم و اتاق را به خاطر تولّد حضرت «زهراء» (سلام اللّه عليها) چراغانى نموده بودم.
ولى در عين حال بچّههاى مادر مرده آنى از ياد مادرشان غافل نمىشدند، ناگهان همان گونه كه در اتاق چراغانى شده، گرد يكديگر نشسته بوديم، همه ديديم كه نورى با حركت آرام از درِ اتاق وارد شد و متوجّه قسمت بالاى اتاق گرديد، وقتى به آنجا رسيد مقدارى پول خورد روى طاقچهى اتاق ريخت كه صدايش را همه شنيديم. همشيرهى كوچكترمان از جا برخاست و با خوشحالى عجيبى صدا زد به ما عيدى دادند و سپس پولها را جمع كرد و بين ما تقسيم نمود. آن نور باز با همان آرامى كه وارد اتاق شده بود به طرف درِ اتاق حركت كرد و از اتاق خارج شد. بعدها معلوم شد كه در آن شب مادرمان براى رفع حزن و اندوه ما براى ما عيدى آورده بود.
شب ديگر موقع مغرب كه مىخواستم نماز مغرب را بخوانم طبق معمول براى روح مادرم چند مرتبه صلوات فرستادم، همان شب در عالم رؤيا متوجّه شدم كه قيافهى مادرم در مقابل چشمم ظاهر شد. از او پرسيدم: وقتى به آن عالم وارد شدى از تنهائى و غربت متوحّش نشدى؟ او در جواب گفت: اگر حقيقتش را بخواهى من در آن وقت از غربت و تنهائى به ميان جمعيّت وارد شدهام زيرا وقتى از دنيا رفتم و سنخيّتى با مردمى كه تا به حال از اولاد صالح حضرت آدم از دنيا رفتهاند پيدا كردم ديدم آسمان و زمين پر از جمعيّت ارواح انسانهائى است كه از دنيا رفتهاند. مثلاً اگر در عالم شما چهار ميليارد انسان هست در آن عالم صدها ميليارد انسان وجود دارد و از همه مهمتر در آسمان چهارم و پنجم صالحين و صدّيقين و انبياء و شهداء و پدرم، مادرم، فرزندانم كه از دنيا رفتهاند به اضافهى اجداد پدرى و اجداد مادريم و اقوامى كه من آنها را حتّى نديده بودم و نمىشناختم كه فقط معرّفى آنها براى من چند روز طول كشيد، همه آنجا بودند و بعلاوه من شماها را هم مىبينم و از احوالاتتان مطّلعم و همه روزه به ديدنتان مىآيم.
من به مادرم گفتم: چه توصيهاى در زندگى دنيا به من مىكنى تا آن را انجام دهم؟ او به من گفت: تا مىتوانى به تزكيهى نفس بپرداز زيرا اگر كوچكترين صفت حيوانى و يا شيطانى و يا يكى از جنود جهل در تو وجود داشته باشد، در اينجا نمىتوانى آزاد باشى، پس بايد كبر و غرور و ظلم و سائر صفات رذيله را از خود پاك كنى تا بتوانى در فضاى بىنهايت معنوى پرواز نمائى.
«لئون دنى» دانشمند و روحشناس فرانسوى در كتاب «عالم پس از مرگ» از قول كسانى كه مرده و دوباره زنده شدهاند و يا روحشان پس از مرگ احضار شده است مىنويسد:
روح كسى كه وابستگى به دنيا ندارد و متّصف به صفات حيوانى نيست در وقت وارد شدن به عالم ارواح، آسمانهاى پر فرّ و شكوه و ارواح خويشان و دوستان در گذشته خود را مىبيند كه جملگى به پيشواز او آمدهاند تا به فضاى عالم علوى رهبريش كنند.
آن وقت است كه روح با آنها به پرواز درآمده تا طبقات آسمانها يعنى تا محلّى كه پاكى روح اجازهى وصول به آن طبقات را بدهد صعود مىنمايد. در آنجا بيم و هراس روح تسكين يافته و نيروى تازهاى مىيابد و در آسايش و راحتى قرار مىگيرد.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #101 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:21:04 » |
|
قضيّهى عجيب دو برادر
دو برادر كه اهل تزكيهى نفس بودند در يك وقت و يك ساعت در داخل حمّام به ناگاه به خاطر انفجار گاز خفه شدند. پدر آنها كه در آن وقت در منزل خود به خواب رفته بود، مىبيند كه پسرانش از ميان حمّام يكديگر را در آغوش گرفتند و به آسمانها پرواز كردند. پدر آنها مىگويد: من هم به قدرت و موضع خود توجّه نمودم، ديدم مىتوانم پابپاى آنها به آسمانها بروم، لذا با فريادى كه همان فرياد سبب شد كه از خواب بيدار شوم صدا زدم: صبر كنيد من هم مىآيم. آنها در جواب من گفتند: نه، تو به جسدت تعلّق دارى، تو به دنيا برگرد. من ناگهان با وحشت از خواب بيدار شدم و پس از ساعتى به من خبر دادند كه هر دو پسرت در حمّام خفه شدهاند.
شب بعد كه با ناراحتى فوقالعادهاى از فراق فرزندانم به خواب رفته بودم، دوباره همين منظره را در عالم رؤيا ديدم، ولى اين بار آنها به من گفتند: تو را با خود مىبريم به شرط آنكه هر وقت به شما گفتيم برگرديد بايد بدون هيچ معطّلى برگرديد، من هم قبول كردم و با آنها پرواز نمودم، تا آنكه به جائى رسيدم كه در آنجا مؤمنين زندگى مىكردند، هر يك از آنها با آنكه بسيار بودند يك قصر و يك باغ بزرگ داشتند كه جويهاى شير و عسل در ميان آن باغها جارى بود.
در يك لحظه انسان مىتوانست همهى آنها را ببيند و با همه تماس بگيرد، همهى آنها به استقبال تازه واردها مىآمدند، ملائكه هم مانند خدمتگزار در خدمت آنها بودند. ارتباط آنها با خدا بنحوى لذّتبخش بود كه به من مىگفتند: تا رسما به عالم بعد از عالم دنيا وارد نشوى كاملاً متوجّه آن لذّتها نمىگردى، ولى در عين حال من از همان مختصر ارتباط آنها به قدرى لذّت بردم كه هيچ وقت آن را فراموش نمىكنم. اينجا بود كه به پسرانم گفتم: خوشا به حال شما كه هميشه با اين لذّتها هستيد.
من در آنجا غريب بودم و اگر كسى مىخواست با من حرف بزند خيلى با احتياط حرف مىزد. اسرارشان را از من مخفى مىكردند، مرا خودى نمىدانستند و به خاطر پسرانم مرا به آنجا راه داده بودند. بالأخره همان طور كه با پسرانم از آسمانى به آسمانى و از باغ بهشتى به باغ بهشتى مىرفتم و غرق در حيرت و تماشا بودم، ناگهان ملكى جلو مرا گرفت و به من گفت: شما حقّ نداريد از اين جلوتر برويد و مرا برگرداند و پسرانم رفتند و من در اينجا از خواب بيدار شدم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #102 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:22:42 » |
|
سير و سياحت لذّتبخش
در كتاب «روح» صفحهى 344 از قول يك مريض كه پس از تزريق آمپول، سنكوب مىكند و از دنيا مىرود و بعد از چند ساعت به دنيا بر مىگردد و جمعى از اطبّاى سرشناس تهران و رئيس بهدارى راهآهن و رئيس پليس در بالينش بودهاند چنين مىگويد:
وقتى آقاى «نيك نهاد» در ساعت 9 صبح با تسمهى پلاستيكى بالاى بازويم را بست تا رگ دستم كاملاً نمايان شود و شروع به تزريق آمپول نمود، ناگهان جلو چشمانم سياه شد و سرم گيج رفت و از آن به بعد ديگر چيزى نفهميدم، ولى پس از چند لحظه ناگهان خود را در ارتفاع هزار مترى بالاى زمين ديدم در حالى كه در بىوزنى كاملى بودم، گوئى در لابلاى امواج هوا كه با وزش نسيم ملايمى در حركت است هستم.
بدن خود را نمىديدم ولى احساس مىكردم كه از ذرّهاى كوچكتر هستم و در آن حال همه چيز را درك مىكردم و مىديدم. وقتى به سوى زمين نگاه كردم جنگلهاى سرسبز و انبوه درختان و سبزهزارهائى بود كه طلايهى خورشيد صبحگاه بهارى بر آنها تابيده بود و مناظرى كه مىديدم همه از اين قبيل بود و به قدرى تماشاى اين مناظر برايم لذّتبخش و دلانگيز و جالب بود و چنان راحت و آرام بودم و يك دنيا شعف و نشاط در آن حالت وجودم را فرا گرفته بود كه لذّت تماشاى منظرهها و شادابى عجيبى را كه داشتم نمىتوانم توصيف كنم. من ساعتها به همان نحو در فضا در سير و سياحت بودم و بس آرام و راحت.
ولى مقارن ساعت 3 بعد از ظهر (يعنى درست پس از شش ساعت كه او از دنيا رفته بود) ناگهان حس كردم كه چنان سنگين شدهام كه قادر به نشستن روى تخت نيستم، حالم هنوز كاملاً سر جا نيامده بود، فقط دكتر «طبا» را شناختم كه بالاى سرم ايستاده بود، به او اعتراض كردم كه چرا مزاحم شدهايد و نمىگذاريد راحت باشم، اين را گفتم و دوباره چشمانم را بستم تا بلكه مجدّدا به همان عالمى كه بودم برگردم، امّا ديگر خبرى نبود و زنده شده بودم.
اكنون كه 31 سال از آن حادثه مىگذرد، لذّت آن حالت و خاطرهى آن سير و سياحت هيچگاه از ذهنم نمىرود و هميشه به ياد آن مناظر هستم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #103 : 11 خرداد 1388,ساعت 07:24:41 » |
|
مادر يك شهيد
مادر يك شهيد كه فوقالعاده ناآرام بود (زيرا آن پسر تنها فرزندى بود كه از شوهر مرحومش باقى مانده و متكفّل مخارج و كارهاى او بود و حتّى مكرّر تصميم به خودكشى گرفته و به خيال خودش مىخواست به نزد فرزندش برود) نقل مىكرد كه:
از شهادت فرزندم ده روز گذشته بود و من از بس در فراق او گريه كرده بودم، چشمهايم كمسو شده بود.
در عين حالى كه خوشحال بودم كه او به مقام شهادت رسيده ولى از دورى و فراق او فوقالعاده رنج مىبردم.
ناگهان در نيمههاى همان شب ديدم درِ اتاق خوابم باز شد و پسرم با دو نفر ديگر وارد اتاقم شدند، من در ميان رختخواب بودم ولى قطعا به خواب نرفته بودم و فراموشم شده بود كه او شهيد شده لذا با اعتراض به او گفتم: چرا با دو نفر مرد غريبه بدون اذن من وارد اتاق خواب من مىشوى، مگر نمىدانى كه من سرم برهنه است؟
پسرم به من گفت: مادر مگر يادت رفته كه من از دنيا رفتهام، من پدر و دائيم را كه هر دوى آنها به تو محرمند و از دنيا رفتهاند براى ملاقات با تو آوردهام.
وقتى من اين جمله را از او شنيدم تازه يادم آمد كه پسرم شهيد شده لذا مقدارى بدنم لرزيد و ترسيدم و با ناراحتى و ترس به او گفتم: ها، راستى دوستانت مىگفتند تو در جبهه كشته شدهاى؟
گفت: بله درست است، اين روح من است كه نزد تو آمده و آن جسد من بود كه ده روز قبل در جبههى غرب بوسيلهى خمپاره از بين رفت، حالا تو با پدرم و برادرت احوالپرسى كن تا مطلب مهمّى را برايت بگويم.
من با آنها احوالپرسى كردم، آنها خيلى آهسته حرف مىزدند ولى هر طور بود جواب آنها را شنيدم. سپس رو به پسرم كردم و گفتم: من فكر مىكنم كه شما را الآن در خواب مىبينم.
پسرم گفت: نه مادر تو بيدارى، مىخواهى برايت نشانى بگذارم تا يقين كنى كه بيدارى؟
گفتم: چه كار خواهى كرد؟
گفت: امضاء مرا كه مىشناسى، من الآن روى اين ديوار امضاء مىكنم تا هميشه براى تو باقى باشد. و سپس قلم خودكارى را از گوشهى اتاق برداشت و به ديوار امضاء كرد و بعد مغز خودكار را درآورد و جوهرش را سر انگشتش ماليد و اثر انگشت خود را روى ديوار گذاشت و گفت: به آقاى ... كه اثر انگشت من نزد او هست بگو تا بيايد و اين را با آن تطبيق كند.
اين شخص با ما نسبتى داشت و سابقا رئيس دايرهى انگشتنگارى بود، لذا وقتى به او اين خبر را دادم و او نزد من آمد و اثر انگشت او را با آنچه در ده سال قبل كه به مناسبتى از او انگشتنگارى كرده بود تطبيق نمود كاملاً مطابق بود و امضاء او هم با امضاءهائى كه در كاغذها و اسناد بود مطابقت مىنمود.
در اينجا توضيح اين مطلب لازم است كه علماء علمالرّوح در كتابهاى علمى خود متّفقا نوشتهاند كه ارواح گاهى تجسّد كامل مىيابند و گاهى بعضى از اعضاء آنها به طورى تجسّد پيدا مىكند كه از آنها عكس برداشته مىشود و حتّى اثر پا و انگشت از خود باقى مىگذارند.
دكتر «رئوف عبيد» رئيس دانشكدهى عينالشمس قاهره در كتاب علمى خود به نام «انسان روح است نه جسد» صفحهى 110، عكسهاى زيادى از ارواح چاپ كرده و حتّى در يك مورد نقل مىكند كه از روح تجسّد يافتهى «والتر سيتينسون» هفتاد اثر انگشت برداشته كه تمامش با اثر انگشتى كه او قبلاً از خود باقى گذارده مطابقت مىكرده است.
بالأخره مادر شهيد گفت: از فرزندم سؤال كردم كه آن مطلب مهمّى كه تو مىخواستى براى من بگوئى چه بود؟
او گفت: آن روز من پشت سنگر بىتوجّه ايستاده بودم، ناگهان خمپارهاى به طرف من پرت شد. در اين موقع جوان خوش قيافهاى را ديدم كه دست مرا گرفت و با سرعت به يك طرف كشيد. من در همان حال از جسدم (با آنكه نمىخواستم جدا شوم) جدا شدم. عينا مثل وقتى كه كسى را به طرفى براى نجات از مرگ مىكشند و او نمىتواند حتّى كفشهايش را به پا كند. آن جوان خوش قيافه هم مرا در يك لحظه با فاصلهى زيادى از جسدم دور كرد. او خيلى به من مهربان بود، حتّى من از پدر و مادرم كه تو باشى و آن همه به من مهربانى كردهاى، اين همه مهربانى نديده بودم.
بعد به من گفت: تو ديگر از دنيا بيرون آمدهاى!
گفتم: حالا بايد چه كار بكنم؟
گفت: بيا با هم برويم در آسمانها گردش كنيم!
گفتم: پس سؤال «نكير» و «منكر» و قبر چه مىشود؟
گفت: نوبت آنها هم خواهد شد.
در اين موقع ديدم سياهى عجيبى متوجّه من شد، آن جوان خوش قيافه به من گفت: براى رفع گناهانت از خدا طلب آمرزش كن تا اين سياهى از سر راهت به كنارى رود.
من استغفار كردم و از خدا طلب آمرزش نمودم، فورا آن سياهى برطرف شد و نورى به من نزديك گرديد كه در همه جا اين نور راهنماى من بود.
و امّا مادر جان، مطلب مهمّى كه مىخواستم به تو بگويم اين است كه خداى تعالى به همهى مؤمنين و بخصوص به شهداء و من اجازه فرموده كه از حال اقوام و خويشان خود مطّلع باشيم و لذا هر وقت تو بخواهى من با تو ارتباط پيدا مىكنم، فقط نبايد بترسى و مرا غريبه تصوّر كنى بلكه عينا مثل وقتى كه من در جسدم بودم با من همان گونه رفتار نمائى
در اينجا مادر آن شهيد اظهار خوشحالى مىكرد و مىگفت: بحمداللّه من مدّتى است كه با پسرم ارتباط دارم و اينكه مىگويند انسان وقتى مُرد ديگر نيست و نابود مىشود غلط است بلكه مرگ اوّل زندگى انسان است.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
mehdi
Global Moderator
Newbie
   
سلام و درود از سوی خداوند: 11
آفلاین
تعداد ارسال: 195 Awards: تلاشگر قهرمان سایت
تشكر
-اهدا شده: 87
-دريافت شده: 57
|
 |
« پاسخ #104 : 16 خرداد 1388,ساعت 07:06:45 » |
|
سياهى با توبه رفع شد
در كتاب «اصول كافى» كه متجاوز از هزار سال قبل نوشته شده نقل گرديده است كه «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:
روزى به «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) گفته شد كه فلانى سخت مريض است و نزديك است از دنيا برود.
«پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) با جمعى از اصحاب به عيادت او رفتند. وقتى به بالين او رسيدند، آن مريض بيهوش بود. «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) رو به طرفى فرمودند و به «ملك الموت» خطاب كردند كه دست نگهدار تا من از او چند سؤال بكنم. ناگهان همه ديدند كه آن مريض به حال عادى برگشت و «پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از او پرسيدند: چه مىديدى؟ مريض گفت: وقتى از هوش رفته بودم از دور مىديدم كه سياهى و سفيدى زيادى در مقابل من قرار گرفته است.
«پيامبر اسلام» فرمود: كدام يك از سياهى و سفيدى به تو نزديكتر بود؟
مريض گفت: سياهى به من نزديكتر بود.
آن حضرت فرمودند: بگو «اَللّهُمَّ اِغْفِرْلِىَ الْكَثيرَ مِنْ مَعاصيكَ وَ اِقْبَلْ مِنّى اليَسيرَ مِنْ طاعَتِكْ» (يعنى: خدايا ببخش گناهان زياد مرا و قبول كن طاعت كم مرا ...) پس از آنكه مريض اين دعاء را كرد دوباره بيهوش شد. باز هم «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) فـرمـودنـد: اى «ملـك المـوت» دسـت نگهدار تا سؤالى از او بكنم!
مريض دوباره بهوش آمد و چشمش را باز كرد، «پيامبر اسلام» (صلى اللّه عليه و آله) از او سؤال كردند: چه ديدى؟ مريض گفت: باز هم همان سياهى و سفيدى را در مقابل چشمم ديدم. «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) فرمودند: آيا سياهى به تو نزديكتر بود يا سفيدى؟ اينبار مريض گفت: سفيدى به من نزديكتر بود.
در اينجا «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) رو به اصحابشان فرمودند و گفتند: خدا گناهان رفيقتان را بخشيد.
سپس «امام صادق» (عليه السّلام) فرمود: هر وقت بر بالين محتضرى بوديد به او بگوئيد اين دعاء را بخواند.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
سلام به رفیقی که وقتی روی ترازو میره معرفتش از وزنش سنگین تره
|
|
|
|